•| شکلات تلخ |•
< #قسمت_دوم >
دستفروش به زعم خودش شروع کرد به توضیحات کوتاه راجع به هر کتابی که رد چشمها رویش ثابت میماند، بعدی و بعدی و او خوشحال بود که دستفروش دارد قصه هر کتابی را در عرض دو دقیقه برایش تعریف میکند، وقتی عکسالعملی نشان نداد کتابفروش هم دیگر ادامه نداد، کمی نگاهش کرد و کمی سکوت و انگار ترجیح داد همان سیگارش را بکشد و او هم تمرکزش از روی چند کتابی که محتوایش را پسندیده بود برداشت.
سرش را بلند کرد و به راه افتاد، چند قدم بالاتر مغازه مورد علاقهاش بود، کتابفروش خوشمشتری که همه داراییاش را از زبان متملقش داشت و بارها کتابهایش را به همه غالب کرده بود الا به او! کتابفروش وعده داده بود که بالاخره دلش را نرم میکند به کتابی و این زمان هنوز نرسیده بود. از مقابل شیشۀ پر کتاب او هم رد شد و حالا ایستاده بود مقابل پیرمرد جوانکام!
هفتاد را به خوبی داشت اما سر و صورتش را شصت ساله نگهداشته بود، همیشه اتو کشیده بود و کلاهآفتابی سرخی روی سرش!
پیپهایش را شکسته بود چون حس پیریاش را تقویت میکرد و سیگار را هم دکوری کرده بود تا بتواند خودش را تا صد برساند! امروز مثل همیشه دورش شلوغ نبود، جواد نگاهش را چرخاند بین همۀ بساط که شنید:
- سلام جوان خوشپوشِ همیشگی. خیابون و دور ما بهخاطر بازی فوتبال خلوت شده. تو چرا مجنونی پسر؟
لبخندی روی لب نشاند و آرام جواب داد:
- سلام... جنون که دلیل نداره!
پیرمرد خندید و گفت:
- سلام به صورت قشنگ اخموت... خوشم اومد، بیا بشین یه چایی کنارم رخصت میدم!
نگاه جواد تا لب جعبهای که تعارفش میکرد کشیده شد و با دیدن فلاکس چای لبخندش کش آمد.
- بیا جوون که امروز بازار فوتبال همۀ بازارها رو کساد کرده!
ادامه دارد...
#شکلات_تلخ
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش نمیآمد فصلیــــ که تو در آن رفتیـــــ
#حاج قاسم ☕⃝ ⋆。
🤍ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
『٭ @KARBALLAA_313 ٭ 』
هدایت شده از ﻤﺟﻧ𝑲𝒂𝒓𝒃𝒂𝒍𝒂ون
عضو شدی
که زیاد شدیم
بازی بزارم جایزش
۲۰تا آیدی
یا یه چنل ۱۰۰ عضوه