بغضه دیگه. عینِ آدامس خرسی که میچسبه به موکت فیروزهای و یه لکهی زشت و ناجور رو درست میکنه، گیر کرده به گلو و ازش هم رد نمیشه.
یک. دو. سه.
کلیدِ نقرهای سه بار در قفل میچرخد.
نگاه به درِ سفید اتاق که تا امروز صبح، صدای گریهی بچهای از پشتش شنیده میشد، قلبم را به درد میآورد. تمامِ نیروی نداشتهی بدنم را در دستهایم جمع میکنم تا به سنگینی دستگیرهی در بچربد و باز شود. فرش، دیوارکوب و حتی دمپاییِ سرخی که گوشهی اتاق کِز کرده را میبینم و از اینکه چهقدر ناگهانی و بیمقدمه تنها شدهام، چشمهایم نمناک میشوند. وارد فضای تلخ و گرفتهی اتاق میشوم و مدتی به همهی اشیائش زل میزنم تا صدای بسته شدنِ در که محکم و تند است، مرا لحظهای به خود میآورد.
به خاطرات فکر میکنم.
به اینکه تا چه حد، این اشرف مخلوقات، کوچک و ناچیز و بیاختیار است که بالا و پایین و فراز و فرودِ زندگی را متحمل میشود و ذرهای خم به ابرو نمیآورد، اما با لحظهای اندیشیدن به خاطرات، صداها، خندهها، وقایع و حتی اشکهای گذشته، مردمکِ چشمهایش میلرزد و غمگین میشود. وسط اتاق ایستاده بودم و فکر میکردم به قدرتِ خاطرات. به قدرتِ دستی که ثانیهای روی شانه میآید و آدمیزاد را به دو سال، پنج سال و یا حتی بیست سالِ پیش میبرد و با مرور دقیقهها، فوج فوج غم مینشاند در دل کمطاقتِ این موجوداتِ آفریدهشده از گِل. آخر مگر پوست و رگ و خون و تکه گوشتی که روح در آنها دمیده شده، چهقدر تاب و تحمل دارند که این بارِ سنگین و این غم بلند را شب و روز به دوش بکشند و دم نزنند از جور و جفای این کرهی خاکی؟ مگر چهقدر عظیم و محکماند که هزار هزار مصیبت ببینند و قلبِ کوچکشان، باز هم بتپد و بتپد و بتپد و هیچ مرهمی نیابند برای این زخمِ کهنه و عمیق؟
صدای ارّهای که از ساختمانِ روبهرو میآید، طناب افکارم را میبُرد. با خودم میگویم: بهتر. بس است هرچه فکر کردی و کلمهها غمباد شدند روی دلت.
اتاق خالی شده و مسکوت. هیچکس حتی به پنجرهی سفیدِ یکدستش که خاک را حلقه حلقه روی فرش طلایی میریزد هم توجهی نمیکند.
صدای شکستنِ قلبم را هماندم میشنوم.
بغض است دیگر، حتی از شمایلِ واژهاش هم معلم میشود که سفت است و تلخ و غلیظ.
حرفِ مامانبزرگ در مغزم تکرار میشود که: "چارهای نیست. قورتش بده، دستت را بگذار روی زانویت و بلندشو، یاعلی بگو و همهی غصههایت را که دمار از روزگارت درآوردهاند، تار و مار کن."
میخواهم همینکار را بکنم. و میکنم. چون به یادِ آن روز میافتم که سرم را روی زانوی مامانبزرگ گذاشته بودم و زیرلب، ترانه زمزمه کردم و یواشکی، وضو گرفتن پدربزرگ را میپاییدم. گاه به گاه نگاهم به کلافِ نارنجیرنگ مادربزرگ میافتاد که روشن بود و قشنگ، مثل نارنجیِ پرتقال. همان لحظه که مامانبزرگ، میلِ بافتنی را کنار گذاشت و قرآن کوچکش را باز کرد، شروع کردم به حرف زدن. مثل رادیو حرف بیرون میریختم و تعریف میکردم، از غمهایم، از اینکه زندگی در تنگنایم گذاشته و مامانبزرگ، دیگر میخواهم سرم را روی شانهات بگذارم، پلکهایم را ببندم و دیگر به اتفاقاتِ کوچک و بزرگ این زندگی کار نداشته باشم.
مامانبزرگ فقط میخندید و گوش میکرد.
دستهای نرم و چروکشدهاش را لای موهایم میکشید و تابشان میداد.
لحظهای که آرام گرفتم، قطرهی اشکم دستِ دیگرش را خیس کرد.
رها و آزاد خندید، دستش را روی گلویم گذاشت و گفت: "چارهای نیست. این بغض لاکردار که چیزی جز غم برایت نیاورده را قورتش بده، دستت را بگذار روی زانویت، یاعلی بگو و همهی غصههایت را که دمار از روزگارت درآوردهاند، تار و مار کن."
فکر میکنم این حرفها را برای همین امروز زد، برای همین ساعت و همین دقیقه که وسطِ اتاق خواهرم ایستاده بودم. خواهری که بارش را بسته و رفته بود.
برمیگردم و دستگیره را به پایین فشار میدهم و خودم را از آن هوای غصهدار پرت میکنم بیرون. احساس کردم دیگر زیادی کرور کرور غم به دلم راه دادم.
خواستم مثلِ مامانبزرگ، فارغ و آزاد لبخند بزنم.
نتوانستم.
آدمیزاد است دیگر. طاقتش تمام میشود و کاسهی صبر و حوصلهاش سَر میرود.
~
«پانزدهم فروردین ماه هزار و چهارصد و چهار، بدون شرح.»
"حرفهای توی مغزم هزاران کلمه است، اما هنگامِ پدیدار کردن بر روی کاغذِ سفید، به اندازهی یک جمله هم نمیشود."
گیلهگُل.
یه یادگاری ازم اینجا باشه؟ :)
نه نه، من بعد از گوش دادنِ این آهنگ حالم عالیه. (از شدتِ گریه تبدیل به سد آب شور شدم؟)
مدام قلبم را میشکستی و من مدام پیشِ تو برمیگشتم،
چون تو تمامِ چیزی بودی که میشناختم.
سرانجام دریافتم این خودم هستم که تیشه به ریشهام میزنم.