؛کاتوره
دوست دارم از این tmi حوصله سربرا بدم
خب صبح که بیدار شدم حس کوفتگی داشتم پس با اپ ورزشی یه ربع مفید بدنمو آوردم سرحال [ این وسط دلم باشگاه و بوکس خواست جدی ] ،
بعدش اتاقمو مرتب کردم و
برای شروع کارام یه بخشی از قرآنمو تثبیت کردم [ خیلی دلتنگ این کار بودم ] ،
نشستم سر درس و خوندم و تست زدم؛
و انقدر شیرین بود که یادم رفته بود من عاشق درس خوندنم [ مخصوصا وقتی پشت سر هم تستارو درست میزنی و ذوق میکنی ]
آهنگ قفلی جدید پیدا کردم و کل لیریکشو حفظ کردم [ قراره انقدر گوش بدم تا از گوشام خون دربیاد ]
بعدش یه گریز کوتاه رفتم سر خیاطیم و مدل یقه جدیدمو امتحان کردم [ خیلی خوشگل شده وای ]
بعدازظهر یه چرت کوتاه [ با کمک چشمبند و ایرپاد که بازم خواهران گرام اذیت میکردن ]
بعدش رفتم حموم و برگشتم و نشستم سر مرتب کردن لباسای سفر و گذاشتنشون سر جاش [ چقدر این کار خسته کنندستت]
بعدش دوباره شیمی [ عاشقشم ]
چند دقیقه از سریال جدیدمو دیدم [ حس میکنم قراره خیلی جذاب باشه ]
ظرفای ناهارو شستم و شامو آماده کردم [ دمپخت جون ]
گوشی کمتر گرفتم دستم و انسان شاد تری ام
نمیدونم چرا مامانم هردفعه میاد تو اتاقم و میگه "آفرین سرت تو گوشی باشه." و من در جواب میگم "باشه." عصبانی میشه
طبیعتا جز گوش دادن به حرفش کار دیگه ای کردم؟ *
؛کاتوره
و اسم اون قسمت روبروی فروشگاهو هم گذاشتیم موگوموگو و هر موقع میخوایم آدرس بدیم میگیم محل موگوموگو 😭
ما داشتیم اینا رو میخوردیم و با هم حرف میزدیم که گوشی حنا زنگ خورد و مامان شهید آبیاری بود ")
حنا از قبل رفته بود خونه مادر شهید و باهاشون دوست بود ،
یادمه پشت تلفن به حنا میگفت برای من و عباسمم دعا کن و من کلا اشک بودم براشون :)))