eitaa logo
کلید مشترک👩‍❤️‍💋‍👨🏡
5.3هزار دنبال‌کننده
129 عکس
20 ویدیو
0 فایل
من فاطمه ام… اینجا هر روز از زندگی متاهلی می‌نویسم؛ روانشناسی خوندم🌸 از قهرهای ریز تا دل‌بری‌های کوچیکِ دونفره🩷☺️ راه ارتباطی با من 👇 https://daigo.ir/secret/p-86004ae8. تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/188155595C04e0181f47 •ورود آقایون ممنوع•
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام از امروزی که خیلی زود بلند شدم تا یه سری کارامو انجام بدم و به نوبت دکترِ عزیز برسونم خودمو🦦🤍 《 @Kelide_Moshtarak
. تو راه برگشت از مطب، آقای همسر پرسیدن: «برای ناهار چی می‌خوای بگیرم؟» با لبخند گفتم: «اتفاقا من از صبح زود بیدار شدم و ناهار آماده کردم که وقتی برمی‌گردیم، غذای خونه داشته باشیم.» کمی تعجب کرد و گفت: «دیروز خیلی خسته بودی، امروز هم که دکتر داشتی، می‌ذاشتی از بیرون غذا می‌گرفتم.» گفتم: «آره، خسته بودم… ولی راستش بیشتر از خستگی، دلم می‌خواست خودم ناهار رو آماده کرده باشم. مخصوصا توی این روزها و با این شرایط اقتصادی، اینکه آدم بتونه با دست خودش برای خونه‌اش کاری بکنه، حس خوبی داره. البته بعضی روزها واقعا توانش نیست، یا حال آدم خوب نیست، اون موقع‌ها حتما گرفتن غذا از بیرون هم کاملا منطقیه. اما امروز دلم خواست خودم انجامش بدم.» . 《 @Kelide_Moshtarak
کلید مشترک👩‍❤️‍💋‍👨🏡
. تو راه برگشت از مطب، آقای همسر پرسیدن: «برای ناهار چی می‌خوای بگیرم؟» با لبخند گفتم: «اتفاقا من ا
همون لحظه دیدم لبخند آرومی روی لبش نشست. با نگاه پرمحبت و تحسین‌آمیزی نگاهم کرد و گفت: «ممنون ازت.» و شاید این، در ظاهر کار خیلی بزرگی نبود… اما من دوباره یاد گرفتم که عشق همیشه توی حرفای بزرگ نیست؛ گاهی در همین کارای کوچک و ساده خودش رو نشون می‌ده. توی یه ناهار آماده. یه زحمت بی‌صدا. توی اینکه برای آرامش و دلگرمیِ خونه، یکم بیشتر وقت بزاری. . 《 @Kelide_Moshtarak
کلید مشترک👩‍❤️‍💋‍👨🏡
همون لحظه دیدم لبخند آرومی روی لبش نشست. با نگاه پرمحبت و تحسین‌آمیزی نگاهم کرد و گفت: «ممنون ازت.»
و نهایتاً عشق به زندگی مشترک فقط با کلمات گفته نمی‌شه، گاهی باید اون رو توی عمل نشون داد؛ با کارهای کوچیک، با توجه کردن، با زحمت کشیدن برای خوشحال کردن همسر و ساختن حال خوبِ خانه🏡. و همین کارهای ساده‌ هستن که دل‌ها رگ به هم نزدیک‌تر می‌کنن. و من هنوز هم بیشتر و بیشتر دارم یاد می‌گیرم که هر کسی زبان ابراز محبت خودش رو داره.. همینقدر بمونه، بعدا بیشتر درباره‌ی زبان‌های مختلف ابراز عشق باهاتون حرف می‌زنم. 💛
اگر درباره تو از من بپرسند، میگویم: ميان هياهوى روزگار او جان ميدهد به تن خسته ى من..❤️
435.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت حضرت رقیه(س) رو تسلیت میگم بهتون🥺🏴 --- از صبح که بیدار شدم نذر کردم تمام کارهای امروزم نذر حضرت رقیه باشه، غذاهای امروز، فعالیت امروز، نمازهای امروز، صلوات و دعاهای امروز و نهایتا مراسم روضه امروز همشون تقدیم به حضرت رقیه:)🖤
امروز برام از اون روزایی بود که به زور به کارای ضروری رسیدم و بقیش همش بی حال بودم و نشسته بودم🚶🏻‍♀️ تا اینکه آقای همسر رفت توی نقش نجات دهندگی خودش و گفت خانم بلند شو بریم روضه حال و هوات عوض میشه، شما روضه لازمی:) و چه خوب که به حرفش گوش دادم.. . از وقتی اومدم همش خیر میرسه بهم، سخنرانی قشنگ، روضه قشنگ، مطالب قشنگ و مهم تر از همه یه خانم داشت کتاب میداد این دوتا هم رزق امشب من شد🥺 « @Kelide_Moshtarak »
کلید مشترک👩‍❤️‍💋‍👨🏡
#پارت_دوم #داستان_آشنایی بعد از اون همه تعریف و تمجید مدیر جلسه رو کرد به اون آقا و با کلی اشتیاق گ
--- دو سه روز از اون جلسه کاری گذشت و من راهی مشهد شدم… 🕌🕊 . نمی‌دونم چرا، ولی راستش رو بخواید با اینکه تو اون جلسه گارد داشتم، اما تصویرش و اون وقار و شخصیتی که داشت از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. تو صحن نشسته بودم و با خودم می‌گفتم: «فاطمه! تو که اصلاً ازش خوشت نیومده بود، پس چرا همش تو فکرشی؟» 😅 . دقیقاً همون روزا که مشهد بودم و تو حال‌وهوای خودم سیر می‌کردم، یهو گوشیم زنگ خورد،یه شماره ناشناس روی صفحه افتاده بود. 📞 جواب دادم و در کمال تعجب دیدم… بله! همون آقایِ مدیرِ جلسه است! بعد از سلام و احوال‌پرسیِ کاملاً رسمی، گفتن که به خاطر همون جلسه‌ای که داشتیم تماس گرفتن و یه پیشنهاد کاریِ جدید و خیلی خوب برام دارن. من تو دلم قند آب می‌شد که کارم اینقدر براشون ارزشمند بوده، اما مگه می‌شد از اون نازِ دخترونه گذشت؟ 😉😎 با یه لحن خیلی آروم و جدی گفتم: «ممنونم از پیشنهادتون، اما باید شرایطم رو بسنجم. اجازه بدید فکرامو بکنم و خبر بدم.» . چند روز بعد بالاخره اوکی رو دادم و قرار شد کارمون رو شروع کنیم 💼✨@Kelide_Moshtarak
--- شرایط اصلاً جالب نبود. مجبور شدم برخلاف میلم، از اون محل کار و اون پروژه استعفا بدم تا بتونم بخاطر مسائل شخصی کنار خانواده‌ام باشم. همه‌چیز تو یه چشم به هم زدن تغییر کرد و من حتی خط‌های ارتباطیم رو هم قطع کرده بودم و از اون فضا کاملاً دور شدم… حدود ۶ ماهِ سخت و پرفراز و نشیب گذشت تا اینکه بالاخره مشکل حل شد و تونستیم برگردیم… 🍂 . وقتی بعد از ۶ ماه برگشتم و خطم رو روشن کردم، انتظار داشتم همه‌چیز فراموش شده باشه. اما انگار داستانِ ما تازه داشت به جاهای حساسش می‌رسید! وقتی متوجه برگشتنم شد، بالاخره یه فرصتی پیش اومد که با هم هم‌کلام بشیم. این بار لحنش یه ترکیب عجیبی از گلایه و نگرانی بود با یه صدای آروم گفت: «شما که رفتید، خط‌هاتون رو هم قطع کردید حتی نشد دیگه احوالتون رو بپرسیم و ببینیم حالتون چطوره» ❤️‍🩹 چند لحظه سکوت کردم. نمی‌دونم چرا، اما دلم نمی‌خواست از لحنم بفهمه که حرفش برای من مهم بوده. گفتم: ـ ممنونم،خوبم. کمی مکث کرد و دوباره گفت: ـ راستش نگران شده بودیم. نمی‌دونستیم مشکلی پیش اومده یا نه. همون‌جا بود که گارد همیشگیم دوباره بالا رفت. خیلی خونسرد جواب دادم: ـ فکر نمی‌کنم دلیلی وجود داشته باشه که خبری از خودم به شما بدم. ما فقط همکار بودیم و من هم به خاطر شرایطی که پیش اومد، مجبور شدم کار رو ترک کنم. چند ثانیه ساکت شد. بعد خیلی آروم گفت: . ... 《 @Kelide_Moshtarak
امروز محمد با این گلِ سرخِ قشنگ اومد خونه وای بچه‌ها، من تا دیدمش اصلاً نتونستم جلوی ذوقم رو بگیرم😅😍 یعنی قشنگ یه جیغِ بنفش از خوشحالی کشیدم و رفتم سمتش کلی ازش تشکر کردم، قربون‌صدقه‌اش رفتم و گفتم تو چقدر مهربونی و چقدر سلیقه‌ات عالیه 🥰 باورتون نمیشه چقدر محمد حسِ خوب گرفت و چشماش برق زد سریع خودش گل رو برد گذاشت توی آب و با یه لحنِ خیلی شیرین گفت: مگه میشه برای همسری مثل شما گل نگرفت آخه؟😌 مردها عاشق اینن که قهرمان زندگی ما باشن‌ وقتی همسرتون کار کوچیکی براتون می‌کنه حتی خریدن یه دونه گل ذوقتون رو پنهان نکنید نگید حالا چرا گل خریدی، پولش رو فلان چیز می‌کردی هر چقدر ذوق شما بیشتر باشه، انگیزه و عشق اون مرد برای تکرار اون کار صد برابر میشه @Kelide_Moshtarak