آنکه میخواهد غمی بردارد از روی دلم
کاش دل را از شکاف سینهام بیرون کند ..
_قدسی مشهدی
-
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشهی میخانه بمیرم..
درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم
شمعی و طواف حرمی بود که میخواست
پروانه بزایم من وپروانه بمیرم
من در یتیمم صدفم سینهی دریاست..
بگذار یتیمانه و من دردانه بمیرم..
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم
کو نی زن میخانه بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم..
آن سلسهی زلف که زُنّار دلم بود
درگردنم آویز که دیوانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشهی کاشانه بسی سوختم اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم
شهریار؛
خَمود ؛
[ مىبندم اين دهان پر از حرف را ولى آخر سكوت لعنتىام داد مىزند .. ]
ناله را هر چند میخواهم پنهانی کشم
سینه میگوید که من تنگ آمدم
فریاد کن..