eitaa logo
Komiter
2.6هزار دنبال‌کننده
149 عکس
51 ویدیو
1 فایل
تنها صداست که می‌ماند... تو همه جا با همین آیدی فعالم، تلگرام، بله، روبیکا و ... کپی ممنوعه و شرعا رضایت ندارم. تبلیغات: @Komiiter
مشاهده در ایتا
دانلود
Komiter
این آهنگی که از جولیا پطروس داره پخش می‌شه به احتمال خیلی قوی هوش مصنوعیه. اولا هیچیش به هیچیش نمی‌خ
حالا این شاید به ظاهر مهم نباشه، اونجا مهم می‌شه که یه عده میان از این استفاده‌ی تبلیغاتی می‌کنن و فردا روز ملت می‌فهمن هوش مصنوعیه و مسخره‌مون می‌کنن. صداقت عمل داشته باشید تو هرچیزی.
زمان: حجم: 2.4M
یه تحلیل فوری از وضعیت فعلی جنگ. هشیار باشیم عزیزان، ما امیدوارم و هشیار.
میدان با شما خیابان با ما فایل با کیفیت
این چیزایی که آمریکا باهاش مردم ایران رو تهدید می‌کنه، قبلا تو کشورهایی که قرار بوده کمکشون کنه اجرا کرده. زدن زیرساخت‌ها، فرستادن نیروی زمینی، دزدی منابع، همه و همه چیزهائیه که نه خیلی دور نه سال‌های پیش، نه همین الان هم کافیه یه سر برید عراق تا از نزدیک ببینید که خونه‌ای که موتور برق نداشته باشه هیچی نداره، آسفالت ندارن، سیم‌کشی برق درست درمون ندارن، فضای سبز ندارن، نظافت و تمیزی ندارن و اینا همه دستاوردهای کمک عمو ترامپ براندازاست. کاش قوه‌ی قضائیه براندازایی که دستگیر می‌کنه اردوی اجباری بفرسته عراق و کربلا. اولا وضعیت رو با چشم از نزدیک ببینن دوما شاید امام حسین نظری کرد و اینا آدم شدن.
ایتای عزیز لطف کرد به جای اینکه باگ‌های قبلی رو رفع کنه تبلیغات شناور برامون اضافه کرده.
بابا ایتاجان، لباس تنت نیست، دستکش می‌پوشی؟
کانال سروش: https://splus.ir/Komiter کانال بله: https://ble.ir/Komiter کانال تلگرام: https://t.me/Komiter پیج ویراستی: https://virasty.com/Komiter کانال روبیکا: https://rubika.ir/Komiter کانال ایتا: https://eitaa.com/Komiter
پسندیده‌ترین کاری که هرجا تجمع رفتم دیدم این میکروفون دادن به بچه‌ها بود، بچه تا آخر عمر یادش نمی‌ره.
بیاید درباره‌ی خبر شهادت‌ها چند نکته خدمتتون بگم. ما دو دسته آدم داریم، وصل، مدعی‌الوصل، که هر دو رفتار مشابه دارن. هردو به دلیلی بعضی اخبار رو زودتر از مواضع رسمی اعلام می‌کنن، مدعی‌الوصل که تکلیفش مشخصه، شهوت دیده شدن ولاغیر هرچیزی جز این بهانه و اداست. اصل همینه، شهوت. وصل هم معمولا چند حالت داره یا وظیفه‌ش همینه که افکار رو آماده بکنه برای این مسئله، یا داره ردگم کنی می‌کنه یا هرچیزی تو این مایه‌ها. ما چه کنیم؟ هیچی، به هیچکدوم اهمیت ندیم، بازتاب ندیم، تکرار نکنیم، ما موظف به صبر و سکوتیم، همه چیز باید رسمی اعلام بشه و ماهم رسمی پیگیری کنیم. این رفتار زشت نباید عادی‌سازی بشه و نباید برای ما بشه مرجع، ما باید خودمون رو تربیت کنیم و مراقب باشیم نذاریم این رفتارها برامون نهادینه بشه و عادی بشه. این رفتارها تالی فاسد داره، در آینده افراد زیادی از جمله دشمن و سودجویان از این مسئله سوءاستفاده می‌کنن و به نفع خودشون استفاده می‌کنن. نمونه‌ش همین مسئله که با شایعه سعی می‌کنن رد اون شخص رو بگیرن و ترورش کنن. وقتی همچین رفتاری باب بشه، نتیجه‌ش همون خواهد شد. پس؟ منِ مخاطب به این دست مسائل اهمیت نمی‌دم، بازتاب نمی‌دم، نشر نمی‌دم، بهش فکر هم نمی‌کنم، اگه اون خبر درست بود بعدا تصور نمی‌کنم که پس این کار درسته و پس اون شخص واقعا وصله، اگه غلط بود هم که طبیعیه. بعلاوه، این شهادت‌ها طبیعیه، خب که چی؟ ناراحت می‌شیم و خوشحال، ناراحت از عاقبت خودمون خوشحال از عاقبت اون شهید عزیز، حالا چه بدونیم چه ندونیم اثری نداره، ما راهمون رو ادامه خواهیم داد.
اینایی که دارم می‌گم فقط حدس و گمانه می‌تونه کاملا غلط باشه. یکم ظواهر امر غیرمنطقی به نظر می‌رسه، یه لیوان چاپ شده از لمیز با یه طرح که مشخصا لمیز رو به باد خواهد داد. تنها عکسی که پخش شده هم همین یکیه بدون هیچ چیز دیگه‌ای، یه جوریه، ممکنه درست باشه ولی ممکنه هم کاملا ساختگی باشه. چرا؟ مثلا می‌تونه از جانب رقیب باشه، می‌تونه از جانب دشمنش باشه. مثلا چرا یهو یه شایعه‌ای علیه میهن راه افتاد از جانب براندازها؟ رضاپهلوی با میهن مشکل داشت؟ یا چی؟ می‌گم که قبل از واکنش اول مطمئن شیم و بعد اینطوری برای خودمون پشته پشته سیخ داغ تو آخرت جمع کنیم.
هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیاتت با چشمهای موشی و تُکمه‌ای از پسِ عدسی‌های ضخیم عینکش براندازت کند و بگوید:«خیران! تو دَدِه ننه من و کل مدرسه را یکی کرده‌ای. روزی سه چارتا تُنبان از پای بچه‌ها پایین میکشی و یورتمه کنان دِ بدو. از تو اسب شاید، امّا آدم در نمی‌آید.» بعد از لای خنده‌‌ی تخس و تلخ هم‌کلاسی‌هایت گذشتی و پشت نیمکتی که گوشه کنارش با خودکار بیک حک کرده بودی:«حسن» نشستی. لاٰبد عکس دسته جمعیِ جشن دیپلمت را که در آن با ریش نرم و کم‌تراشیده، بالغ‌تر جلوه میکردی، نشان مادرت دادی و گفتی:«سیاحت کن! این تازه اوّلشه ننه. قراره آدم مهمی شم.» بعد کارنامه و عکس یادگاری را گذاشتی لای قرآن تا فوتِ ملائکه بختت را روشن کند و سری بین سرها شوی. بعد لاٰبد دو سه دهه گذشت و یک چنین شبِ بی‌ستاره‌ای، زیر سوسوی زرد تیر چراغ برق نشستی لب جدول. نگاهِ کدر و میانسالت را در خیابان خلوت گرداندی و خودت را تنها، شانه به شانه‌ی کوهِ زباله‌ها دیدی. بعد لرزیدی و خاطرت آمد:«آدمِ مهمی نشده‌ای.»… حالا ولی لابد خودت فهمیده‌ای که آن شب سمتِ دیگر شانه‌های تو، خُدا، لب جدول نشسته بود. یک دستش دور گردنت و با دستِ دیگر جاروی بلندت را نگه داشته بود تا به تیر برق تکیه بزنی و زانوهای پنجاه ساله‌ات را بمالی. نگاهت میکرد و میدانست به آرزویت میرسی. و رسیدی… تو هم «آدم» شدی، هم «مُهم» خیران! @mimsani 🕊