eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
26 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/payamresanimbot?start=lFRFpXLSRcS5JtXpW7TXntBBh . |°لطفاً کپی نکنید. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
آدولف هیتلِر؛ پست‌ترین انسان‌ها کسانی هستند که در تصرف کشورشاٰن با من که بیگانه بودم هَمکاری کردند. چرا که وطن مادر است و آن‌ها کمک کردند تا من بر ماٰدرشان مسلط شوم./
رقاٰصه‌های چیتان پیتانی، آویزه گوشتون کنید که: «ظاٰلم به ظلمِ خویش گرفتار میشود.»
ساٰحل جان چه پیشنهاد دراماتیک و لطیف‌تری داری که مگسی نشی؟ تو کشورهای دیگه برای دستگیری جاسوس و نیروی نفوذیِ بمب گذار با گل رز و یه بسته فال وایمیسن ماشینارو میگردن؟ لابد شیشه‌هاشونم تمیز میکنن؟ خداروشکر شما با این ذهنیت فانتزی مأمورِ امنیت نشدی، وگرنه الان ترامپ داشت تو باشگاه انقلاب میدوعید، دور گردن شما هم بعنوان سگش قلاده بود.
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیاتت با چشمهای موشی و تُکمه‌ای از پسِ عدسی‌های ضخیم عینکش براندازت کند و بگوید:«خیران! تو دَدِه ننه من و کل مدرسه را یکی کرده‌ای. روزی سه چارتا تُنبان از پای بچه‌ها پایین میکشی و یورتمه کنان دِ بدو. از تو اسب شاید، امّا آدم در نمی‌آید.» بعد از لای خنده‌‌ی تخس و تلخ هم‌کلاسی‌هایت گذشتی و پشت نیمکتی که گوشه کنارش با خودکار بیک حک کرده بودی:«حسن» نشستی. لاٰبد عکس دسته جمعیِ جشن دیپلمت را که در آن با ریش نرم و کم‌تراشیده، بالغ‌تر جلوه میکردی، نشان مادرت دادی و گفتی:«سیاحت کن! این تازه اوّلشه ننه. قراره آدم مهمی شم.» بعد کارنامه و عکس یادگاری را گذاشتی لای قرآن تا فوتِ ملائکه بختت را روشن کند و سری بین سرها شوی. بعد لاٰبد دو سه دهه گذشت و یک چنین شبِ بی‌ستاره‌ای، زیر سوسوی زرد تیر چراغ برق نشستی لب جدول. نگاهِ کدر و میانسالت را در خیابان خلوت گرداندی و خودت را تنها، شانه به شانه‌ی کوهِ زباله‌ها دیدی. بعد لرزیدی و خاطرت آمد:«آدمِ مهمی نشده‌ای.»… حالا ولی لابد خودت فهمیده‌ای که آن شب سمتِ دیگر شانه‌های تو، خُدا، لب جدول نشسته بود. یک دستش دور گردنت و با دستِ دیگر جاروی بلندت را نگه داشته بود تا به تیر برق تکیه بزنی و زانوهای پنجاه ساله‌ات را بمالی. نگاهت میکرد و میدانست به آرزویت میرسی. و رسیدی… تو هم «آدم» شدی، هم «مُهم» خیران! @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیا
؛ پیشکش به شهیدِ والاٰمقام «حسن خیراٰن». پ.ن: این رواٰیت زاییده‌ی تخیل و ذوق شاعرانه‌ و اندوهِ بیکرانم برای این پاکبان عزیزه. امّید که من رو بابتِ قصه‌سرایی‌م ببخشه و ادایِ احترامم رو بپذیره./
غسّاٰن کنفانی؛ کاش کودکان نمی‌مُردند، موقتاً آن‌ها را به آسمان ‌میبردند تا جنگ تمام شود، بعد با خیالِ راحت به خانه‌شان فرود می‌آمدند و در جوابِ والدینشان که با حیرت میپرسیدند:«کجا بودید؟!» شاد و سرخوش میگفتند:«داٰشتیم با ستاره‌ها بازی میکردیم»…/
میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیا
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت بید مجنون تکیه داد و توی دستهاٰی اَمین و امانِ خُدا رفت. در حالیکه هیچ دلی شورَش را نمیزد. نه مادر و پدرَی داشت و نه همسر و فرزندی که سوگش را به سینه بکشند. بدرود «حسن خیراٰن»، بدرود عزیزِ شریف. تو دیگر غریب و تنهاٰ نیستی. به تو و همهمه‌ی ملائکه که دورَت میگردند دست تکان میدهم... @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت
؛ پ.ن: میونِ فوج فوج گلی که تقدیمِ خُدا کردیم، تو یطورِ کشنده‌ای دلم رو سوزوندی «خیراٰن». شب‌ها به یاد تک و تنها بودنت، موج موج گریه میکنم... پ.ن(۲): این تصویر رو براساس پاراگراف آخرِ روایتی که دو سه شب پیش نوشته بودم، طراحی کردم. «خُدا و خیراٰن، شونه به شونه‌ی هم»
ما مَغمومیم امّا مغلوب نه!
یاٰدآوری:«درختی که ریشه در خاٰک دارد؛ از وزشِ بادِ مخالف نمیترسد..»