غسّاٰن کنفانی؛
کاش کودکان نمیمُردند، موقتاً آنها را به آسمان میبردند تا جنگ تمام شود، بعد با خیالِ راحت به خانهشان فرود میآمدند و در جوابِ والدینشان که با حیرت میپرسیدند:«کجا بودید؟!» شاد و سرخوش میگفتند:«داٰشتیم با ستارهها بازی میکردیم»…/
میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیا
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت بید مجنون تکیه داد و توی دستهاٰی اَمین و امانِ خُدا رفت. در حالیکه هیچ دلی شورَش را نمیزد. نه مادر و پدرَی داشت و نه همسر و فرزندی که سوگش را به سینه بکشند. بدرود «حسن خیراٰن»، بدرود عزیزِ شریف. تو دیگر غریب و تنهاٰ نیستی. به تو و همهمهی ملائکه که دورَت میگردند دست تکان میدهم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت
؛
پ.ن: میونِ فوج فوج گلی که تقدیمِ خُدا کردیم، تو یطورِ کشندهای دلم رو سوزوندی «خیراٰن». شبها به یاد تک و تنها بودنت، موج موج گریه میکنم...
پ.ن(۲): این تصویر رو براساس پاراگراف آخرِ روایتی که دو سه شب پیش نوشته بودم، طراحی کردم. «خُدا و خیراٰن، شونه به شونهی هم»
ساٰلهاست فهمیدهام سهم من از زندگی، سوگواری برای چیزهاییست که هرگز نداشتهام. مثل تو، که تجسّم حقیقیِ فرزند خیالی منی. نگاهت میکنم و دائماً دلم میشکَند و مطمئنتر میشوم همیشه آرزوی به شکم کشیدنِ پسری شکل تو را داشتم؛ بلوطِ بور و کوچکی که موهای آفتابیاش خانه را روشن کند و امّید به فرداها در چشمهایش شور بزند.
تو، پسرِ نداشتهی منی امیرعباس.
روزنهی نور زندگی مادرت بودی و حالا دلیل گریههای همیشهی منی. تو را که هنوز گرم و بوری، هنوز سرد و خاکی نشدهای، تو را که هنوز یکپارچه و مُرتبی، هنوز از هم پاشیده نشدهای، در رؤیا، به سینه میچسبانم، تاب میدهم و بیخ گوشت قولِ خریدن مدادشمعیِ نو میدهم تا آرزوهایت را بکِشی؛ شاید یک اتولِ شاسی، قایقی بادبانی، خانهای بنفش با دودکشی بلند تا ابرها یا خودت توی لباس خلبانی. نمیدانم. امّا حتما آرزویی داشتی…
کف دستهای خالی و ناکامت را میبوسم و میگویم:«مداد شمعیها جادو دارند! بکِش و بگو بیبیدی بابیدی بو تا اتفاق بیوفتد.» میخندی. دندانهای شیریات پیدا میشوند. توی سرم دور میخورد "کاش نشکسته باشند"… میپرسی:«چرا گریه میکنی خاله؟» یک برگهی سفیدِ تازه دستت میدهم و نمیگویم "چون تو وجود نداری و حالا مُشتی استخوانی که رویت میرقصند."
میپرسی:«اوّل آرزوهای تو را بکشم تا برآورده شوند و گریه نکنی؟» توی گردنِ نازک و مهتابیات خم میشوم، شریانِ نبضت را میبوسم و درحالیکه فکر میکنم "کاش زیرِ آوار به تنت سخت نگُذشته باشد" میگویم: «خدا را بکِش که با دستهایش سقف خانهها را نگه داشته امیرعباس…»
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
پژواک ندای ملکوتیِ «هَل من ناصرِ ینصرنی»ات هنوز در جهان میپیچد و ما تا هر زمان دنیا باقیست برایت میمیریم تا تو تنها نباشی. تو در ما ادامه داری. تویی که آزاٰدی، عالیقدری، شریفی، غَریبی امّا در عاٰلم حبیبی و ما حُبت را با شیرِ حلال مادر سرکشیدیم. تویی که ماٰهی، آقایی، دلیری، سرداری و ما در رکابت قد کشیدیم و حالاٰ کهنه سربازانی هستیم که «جاٰن ناقابلی داریم» و پارچه پارچه زیر پای خواهرت میریزیم…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊