بزرگترین کمکی که یه آدم میتونه به خودش و زندگیش بکنه جایگزین عقل و منطق به جای عشق و احساس.
شَبهایِروشَن؛
_
I’d like to mean it when I say I’m over you But that’s still not true
هدایت شده از آوار ِکلمات ؛
داشتم فکر میکردم كسي ميدونه گل مورد علاقه من چیه ؟ يا رنگ مورد علاقه ام؟
یا وقتي عصباني و ناراحتم چطوري ميشم ؟
چي خوشحالم ميكنه ؟ نوشيدني سرد مورد علاقه ام چیه ؟ يا نميدونم هر جزئياتي راجع به من ؟ ديدم بله هيچکس نميدونه .
آن اتفاق ها شاید ساده به نظر میرسید اما نه برای من؛
آن نگاه برای من جان دوباره بود.
آن صدا برای مَن مسکنای بر دَردهایَم بود.
آن چشم ها با بَرق زیبایش،دل و حال مَرا جادو می کرد.
آن دوستت دارم گفتن ها برای مَن هرکدام یک امید جدید برای زیستن بود.
هیچکدام برای مَن ساده و تکراری نبود،هرکدام یه جان بخش دوست داشتنی بود.
و چیزی که در ساده نبودن بیشتر از تمامی این ها بود وجود خودت بود،تویی که حتی پرستیدنت هم برای عِشق و دوست داشتنت کَم بود.
- رویا
روزهای من در تکراری خاکستری و بیمعنا میگذشت؛ زندگی در مدارِ عادتهای همیشگی، مثل ورق زدنِ کتابی که خط به خطش را حفظ بودم. هیچچیز در این میان انتظارِ غافلگیری نداشت، تا اینکه آن لحظه رسید؛ لحظهای که انگار زمان ایستاد و عقربهها از حرکت بازماندند.
آنجا بود؛ در میانِ هیاهویِ بیتفاوتِ آدمها، او حضور داشت. برای یک لحظه، تنها یک لحظه، نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. در آن سیاهیِ عمیق و پردهدار، چیزی بود که تمامِ منطقِ دنیایِ مرا در هم شکست. انگار در عمقِ آن نگاه، نه فقط تصویری از من، که بازتابی از تمامِ حسرتها، رؤیاها و آنچه که در زندگی گم کرده بودم، نهفته بود.
ناگهان به خودم آمدم و دیدم چشمانش تمام جهانم شده است. دیگر خیابان، ساختمانهای بلند، هیاهویِ شهر و حتی صدایِ باد در گوشهایم رنگ باختند. آن چشمها مرزهای دنیای مرا بازتعریف کردند. هر چه پیش از آن بود، به حاشیه رفت و هر چه پس از آن بود، در امتدادِ همان یک نگاه شکل گرفت.
در آن سکوتِ کوتاه، فهمیدم که تمامِ سالهای گذشته، چیزی جز پرسه زدن در راهروهایی تاریک نبوده؛ و حالا، نورِ آن دو چشم، راهِ خروج را نشانم میداد. من در آن عمقِ مرموز، هم خودم را بازیافتم و هم چیزی را که هیچوقت فکر نمیکردم متعلق به من باشد. دنیا برای من، از آن ثانیه، دیگر آن جغرافیایِ وسیعِ همیشگی نبود؛ دنیا تنها همانجا بود، در قابِ کوچکِ چشمانِ او، که با هر پلک زدنش، جهانِ مرا از نو میساخت و ویران میکرد. حالا، من در دنیایی زندگی میکردم که تنها یک پنجره داشت؛ پنجرهای رو به آن چشمها.
#گلادی
مغز نمی نویسد. اصلاً نمی خواهد که بنویسد، زیرا نمی خواهد بپذیرد این بُعد ضعیف و بی چاره اش را زیرا نمی خواهد بپذیرد دلیلِ این بُعد ضعیف و بی چاره اش تویی اصلا قرارمان این نبود، بود؟ اما قلب می نویسد؛ از عمقِ وجودش، از دلیلِ هر تپشش، از تو.. تو آمدی و من آن گاه دانستم که دلیلِ زنده بودن می تواند چیزی جز اکسیژن، آب و غذا باشد! تو آمدی و من آن گاه دانستم که زندگی ام تا پیش از تو چه بیهوده بوده است..همانطور که پس از رفتنت نیز شد. تا قبل از رفتنت فکر میکردم اینکه میگویند:«دلتنگی مانند مرگ تدریجی است» اغراقی بیش نیست؛ اما رفتنِ تو، نبودِ تو، دلتنگی برایِ تو، به من ثابت کرد که این جمله نه تنها اغراق نیست بلکه چیزی جز حقیقتِ محض را بیان نمی کند.. آه، چه بی فایده است قلبِ کوچک و بی چاره ی من.. نوشتن از دلتنگی اش بی فایده است... آخر مگر چند کلمه و جمله می توانند از پسِ دلتنگی اش برآیند که بنویسمشان که بگویمشان؟
#پروانهکوچک