من نمیتوانم تو را فراموش کنم ؛
من هر شب چشم هایم را میبندم و در خیال بودن تو غرق میشوم. . .
ناگهان به خودم می آیم ،
ساعت ۳ بامداد را گذشته ،
خوابم پریده است ،
سرم درد می کند. . .
بخاطر تمام حرف هایی که در ذهنم زده ام ،
هوا دلگیر است ، و تو ؛
و تو نیستی. . .
شما به عنوان يک رماننويس لازم نيست خيلی توضيح دهيد.
شما فقط با چند کلمۀ کليدی تصاوير به خصوصی را زنده میکنيد.
شما میتوانيد تا اندازهای با قالبها، تصاوير کليشهای ور برويد و به شکلی غير محتمل آنها را کنار هم بگذاريد.
فکر میکنم فرق زيادی است بين نوشتن امروزی و نوشتن در قرن نوزدهم که احتمالاً آدم بايد خيلی چيزها را شرح میداد.
اگر داريد سفری به کنگو را شرح میدهيد يا چيزي هست که بايد خيلی کامل شرح دهيد چون بيشتر مردم تصويری از آنجا ندارند و شايد فقط چند عکس از کاشفان آنجا ديده باشند، بايد خيلی کامل شرح دهيد.
#نکتهیِ_نویسندگی
هدایت شده از کاراکال .
بعضی وقتا برمیگردم به پیام هایی که خودم فرستادم نگاه میکنم . اگه یکی اینجوری با من حرف میزد بلاکش میکردم .
اینها خیال میکنند من دیوانه شدهام،
اما من دیوانه نیستم ؛
فقط دلم خیلی خیلی تنگ است...
اگر دیداری هم نباشد،
حتی اگر لمسی هم نباشد،
بیدلیل برای بعضیها،
همیشه عشق در وجودمان هست.