هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
تو که بودی؟ چه بودی؟
تو ایران بودی./
لبخندهایت به وسعتِ خلیج بود و آن چالگونه، به عمقِ خزر. نگاههایت گرمای بندرعباس را داشت و اشکهایت شوریِ هرمز را. دستانت گرم بود، چون غزلهای حافظ و نگاهت شیرین، چون گوشفیلهای اصفهان. بوسههایت طعمِ بهارنارنجهای شیراز میدادند و تنت عطرِ گلمحمدیهای کاشان را.
شیرینزبانیهایت نیز چون دوغهای ترشِ خوانسار در دهان مَزه میکرد. طنین صدایت هایده و شجریان و کلماتت از غزلهای مولانا... و اما چَشمانت، چشمانت چشمانت چشمانت، آن دو دیدهای که دَم عیسیمسیح بر نگاهِ مُردهی من بود؛ چون نگاه رستم بود به هنگامی که سهرابِ مُرده را در آغوش کشید. چَشمانت تمام وطنِ من بود.
چه شد که تمام اینها را از من گرفتی؟ فیالحال، تمام ایران برایم یادآورِ توست.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، این پیام رو + با یه پیام دلخواه فوروارد کنین و یک کلمه بگین تا من براتون یه متن بنویسم، کوتاه و بلند و هرچی که قلم لایق بود.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
مفتون؛ لحظهای که در قاب دو دیده گنجانده شدی، مفتون شدم. شبفنه شدم، پریشان و بلاتکلیف، دستپاچه شدم و قلبم از دستانم لیز خورد و صاف در دامان تو افتاد. مفتون، فتح شدم. فتحم کردی و پرچمت را مستقیماً در مردمکم کاشتی، فتحم کردی و من مستعمرهات شدم.
من گذاشتم پ چمت در مردمکم فشرده شود اشکها گونههایم را ببوسند، چون مفتونِ تو بودم؛ آنقدر که از دست دادنت را هم زیبا میدیدم.