رهایم کردهاند ، مانند کفش های کهنهای که راه های زیادی را با آن پیمودهای وُ اکنون پاره وُ فرسوده شده است.
امیدوارم تا این نقطه تو را در مسیری هدایت کرده باشم که سزاوارِ آنی و حتی لحظهای از این راه پشیمان نشوی ، اما دلم برای پیچیده شدنِ بند هایم دور ساق پاهای تو تنگ میشود.
همیشه بر این بودهام که تو را از خطرات وُ دردها مصون دارم ، سنگ بر جانم میرفت اما نگذاشتم خار در پایت رود.
میدانی چه چیز مرا بسیار میرنجاند ؟
انسانها خیلی زود از همه چیز خسته میشوند حتی از یکدیگر. من تمام تلاشم را کردهام تا در طول جادهیِ زندگیام به انسان های زیادی کمک کنم اما همهی آنها پس از پیمودن مسیر کوتاهی با من و هم قدم شدن شان مرا تنها در بیابان رها کردند وُ راهشان را ز من جدا.
این عدالت نیست دوست من ، آنها از من همچون سپری در برابر گرما وُ زخمها وُ خراشها استفاده کردهاند وُ پس از مدتی که از نظرشان بیمصرف شدم مرا به حال خود تنها گذاشتند. منی که از ذره ذرهیِ وجودم برای محافظت از آنها مایه گذاشتم.
اکنون در این جادهیِ طویل دیگر توانِ ادامه دادن ندارم وُ سردرگمم.
کاش میدانستم چرا علاقهیِ انسانها لحظه به لحظه در حال تغییر وُ دگرگونیست.
آخر چطور میشود به همین سادگی دیگر کسی را دوست نداشت ؟ مگر قلبها پیادهرو اند که هرکس هر زمان بخواهد بیاید ، به درون وجودت پا بگذارد وُ در آخر زیر پا لهت کند وُ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است تو را ترک کند ؟
در تعجبِ دوست داشتن هایتان هستم. این چیزی نیست که بشود نام عشق ، دوستی یا چنین واژگانِ باارزشی را بر آن نهاد.
وقتی کسی را تنها میگذارید دیگر به پشت سرتان نگاه نکنید ، زیرا من نخواهم بخشید که از من رد شدهای وُ پا در جایی میگذاری که قرار بود رد پاهایمان کنار هم بر جا بمانند.
انسان های زیادی مرا یکبار مصرف میدانستند من نیز یاد گرفتم بگذرم از کسی که میگذرد از من. بها دادن به کسانی که ارزشت را نمیدانند نهایت پست بودن است.
ادامه میدهم نه برای اینکه از تو سبقت بگیرم زیرا اگر روزی دوباره با تو رو به رو شوم هم دیگر نمیشناسمت ، حتی شده به تنهایی میدوم چون میدانم بالاخره پاهانم مرا به جایی میبرند که کسی در انتظارم است و بندهایم را جوری دور ساق پاهایش گره میزند که هرگز هیچ چیز نتواند آن را باز کند.
اگر روزی به جایی رسیدم که توانستم سرم را بالا بگیرم از تکتک شمایی که مرا رها کردید ممنونم ، شما باعث شدید یاد بگیرم اگرچه مسیر دشوار است وُ جانکاه اما مقصد همیشه روشن است چون در طول این راه چیزهایی را تجربه کردهای که برای یک زندگیِ خوب در آن مقصد به آنها نیاز داری.
اما فقط یک چیز را به من بگویید همراهانِ نیمه راهِ من ..
پس از طی کردنِ این راه های نرفته بیمن ، حتی اگر به مقصد برسید هم میتوانید خوشبخت وُ خوشحال زندگی کنید ؟ با اینکه میدانید چهها بر سر یکدیگر که نیاوردهاید ؟
به وقت : 4:55 ، 1402/4/15 .
#ویان
ولی بعضیا هم هدف شون از ازدواج اینه که کسایی رو بیارن رو دنیا که بتونن تمام مسئولیتها وُ سختیها وُ مشکلات زندگی شونُ بندازن گردنش وُ اونو مقصر بدونن و صاف صاف تو چشاش نگاه کنن بگن : اگه تو نبودی الان زندگی ما اینجا به مشکل نمیخورد:)))))))))))))))))))))))))
باشه باشه ، ولی مگه اون خودش خواسته که به دنیا بیاد ؟:)))))))))))))))))))
نمیخوام راجبش حرف بزنم ، به درک:))))))))))
هدایت شده از ایلاریایِ عزیزم •
ایلاریایِ عزیزم ، آدمها به هنگام خشم وُ ناراحتی حرف هایی را بر زبان میاورند که طبق باور بعضیها نباید آنها را جدی گرفت ، اما به عقیدهی من آنها درست چیزهایی را میگویند که مدتهاست در دلشان دفن کردهاند که مبادا تو را بابت آن برنجانند.
دردناک است اما آن حرفها حقیقیترین اند.
یکی از بچههای فامیل تقریبا ۵ سالشه ، منو یاد خودم میندازه.
همیشه یه گوشه تنها وُ ساکت نشسته ، هیچوقت با بقیه بچها قاطی نمیشه وُ اصلا حرف نمیزنه جوری که مامانم میگفت من تا حالا صداشُ نشنیدم.
من تقریبا با همه بچها رابطه خوبی دارم ، اما این یکی خیلی برام سخت بود باهاش حرف بزنم آخه فقط نگات میکنه.
و امشب نشستم کنارش وُ آهنگ ستاره رو خوندم اونم یواش یواش اومد سمتم وُ بازی گوشی که دستش بود رو برام با شوق وُ ذوق تعریف میکرد. مامانش تعجب کرده بود از اینکه باهام گرم گرفته بود.
شاید به نظر یه چیز خیلی کوچیک بیاد ولی عمیقا خوشحالم که احساس تنهایی نمیکنه.
کاش یکی هم میومد کنار من مینشست.
تلخند*