🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم(29) کتاب هیسود
#لغات_قسمت_اول_درس_29
اَف=گَم...همچنین
اَف اِخاد لُ...حتی یک نفر هم نه(هیچکس)
بِمِشِخ...درطول—-درطی
گاوُاَه...بلند و رفیع (مذکر)
گِووآه...بلند و رفیع (مونث)
دااَگ...نگران شد
لیداُگ...نگران شدن (مصدر)
داخَف...هل داد—-فشار داد
لیدخُف...هل دادن—-فشاردادن (مصدر)
یِصی آه...خروجی
یِصی اُت...خروجی ها
مَه شِهو=مَشِهو...یه چیزی
مِخیراه...فروش
مِخیرُت...فروش ها
مِصی آه...معامله حراجی
مِصی اُت...معاملات حراجی
مَراِه...منظره—-چهره
مَراُت...مناظر—-چهره ها
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم(29) کتاب هیسود
#لغات_قسمت_دوم_درس_29
نِسی عاه...سفر
نِسی اُت...سفرها
پارَتص...ترکید—-منفجرشد
لیفرُتص...ترکیدن—-منفجر شدن (مصدر)
صِخُق...خنده
قِنیاه...خرید
قِنیُت...خریدها
قِفیتصاه...پرش
قِفیتصُت...پرش ها
قِری آه...فراخواند—-صدا زد
قری اُت...فراخواندند—-صدا زدند (جمع)
ریتصاه...دویدن
ریتصُت...دویدن ها
رَکِوِت...ترن
رَکُوُت...ترن ها
شِتیاه...نوشیدن
شِتیُت...نوشیدن ها
تَخَنّاه...ایستگاه
تَخَنُّت...ایستگاه ها
تَپواَخ...سیب
تَپوخیم...سیب ها
عُد مُعَت وِ...کمی مانده به
سُف سُف...سرانجام—-نهایی
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#پیام_دینی_مذهبی_فلسفی_درس_29
هَلِو ییراِه مَه شِلُّ تیراِه هاعَیین.
قلب می بیند آنچه را چشم نخواهد دید.
برگرفته از:
میسپاروت، یود، هِ، وِت
ادبیات قرون وسطی
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
29mazhab.mp3
زمان:
حجم:
713.1K
پیام دینی مذهبی فلسفی درس بیست و نهم
@Learnhebrew313
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#متن_قسمت_اول_درس_29
هَبِن شِلّی!
پسر من!
ایم اَخَت ناسعاه بارِکِوِت عیم هَبِن هَقاطان شِلّاه.
یک مادری با قطار به همراه پسر کوچکش سفر کرد.
پِعامیم رَبُّت بِمِشِخ هَنِسیعاه آمَر هَیِلِد لااِم:
به دفعات بسیار در طول مدت سفر پسر کوچک به مادرش می گوید:
ایما، اَنی رُصِه لیشتُت، اَنی صامِ مِ اُد.
مادر، من میخواهم نوشیدنی، من بسیار تشنه هستم.
اَنی رُآه شِ اَتاه سُوِل، اَوال ما اَنی یِخُلاه لَعَسُت؟
من می بینم که تو رنج میبری، اما من چه کاری میتوانم برای تو انجام بدهم؟
اِین پُ اَف تیپاه شِل مَ ایم لیشتیاه.
اگر چه حتی یک قطره آب برای نوشیدن نیست.
عُد مِعَط وِناوُا لَتَخَنّاه، وِشام یِش هَربِه دِواریم لیم خیراه.
یه کم دیگر باقی مانده است به ایستگاه، خواهیم رسید و آنجا چیزهای بسیاری برای فروش هست.
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#متن_قسمت_دوم_درس_29
کَاَشِر نِرِد مین هارَکِوِت اِعشِه قِنیُت.
هنگامی که پیاده شویم از قطار خریدهایی انجام خواهم داد (برایت میخرم)
نیقنِه گَم مَشِهوو لیشتُت.
همچنین چیزی برای نوشیدن میخرم.
گَم اِقنِه لِخا تَپووخیم ووگلیداه.
همچنین خواهم خرید برای تو سیب ها و بستنی.
سُف سُف، اَخَرِی نِسیعاه شِل شاعاه، هارَکِوِت باآه لَتَخَنّاه.
سرانجام پس از ساعتی قطار به ایستگاه رسید.
هَیِلِد یارَدبیقفیصاه مین هارَکِوِت.
پسر بچه یهویی از قطار به بیرون پرید.
هَتَخَنّاه هایتاه مِلاه اَناشیم.
ایستگاه پر از مردم بود (شلوغ بود)
ها اَناشیم داخَفوو زِه اِت زِه.
مردمان همدیگر را فشار میدادند.
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#متن_قسمت_سوم_درس_29
رَبّیم راصوو اِل هارَکاوُت، وِ رَبّیم راصوو اِل هَمُنی یُت شِعامدوو بِشووراه اَرووخاه عَل یَد هَتَخَنّاه.
خیلی ها می دویدند به سوی قطار، و خیلی ها می دویدند به سوی تاکسی هایی که ایستاده بودن در یک صف طولانی در ایستگاه.
ها اِم قاراه:
مادر صدا زد:
اووری، عَمُد!
لِآن اتاه اِتص؟
اووری، اِی فُه اَتاه؟
اووری، بایست!
تو به کجا میدوی؟
اووری، کجایی تو؟
اَوال هارَعَش بَتَخَنّاه هایاه گادُل، وِهَیِلِد لُ سامَع اِت هَقِری اُت شِل هااِم.
اما صدا در ایستگاه زیاد بود، و پسر بچه نمی شنید صدا زدن های مادرش را.
ها اِم یارداه مَهِر مین هارَکِوِت اَوال لُ رااَتاه اِت اووری.
مادر به سرعت از قطار پایین آمد اما اون اووری را ندید.
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#متن_قسمت_چهارم_درس_29
هی پانتاه اِل کُل ایش شِهی رااَتاه، وِشااَلاه:
اون رو میکرد به سوی هر فردی که می دید و می پرسید:
سِلیخاه، اوولَی را ایتاه اِت هَبِن شِلّی؟
ببخشید ممکن است شما دیده باشید پسر من را؟
اَف اِخاد لُ سام لِو لَشِ اِلاه شِلّاه.
حتی یک نفر هم به سوال او توجه نکرد.
اَخَرِی ریصاه مِ ایش لِ ایش و هی را اَتاه شُطِر گاوُاَه عُمِد عَل-یَد هَیِصی آه.
بعد از دویدن به سوی فردی به فردی، او افسر پلیس بلند قدی را که ایستاده بود نزدیک خروجی، دید.
هی پانتاه اِل هَشُطِر بِقُل رُعِد وومالِ پَخَد:
او به سوی افسر پلیس رو کرد و با صدای لرزان و پر از ترس گفت:
اوولَی راایتاه اِت هَبِن شِلّی؟
ممکن هست شما پسر من را دیده باشید؟
بِوَقاشاه، گِوِرِت، ایمری لی مَه هَمَراِه شِل هَبِن شِلّاخ.
لطفا خانوم بگو به من چطور پسر تو به نظر می رسد؟ (قیافه پسرت چطور هست)
.....................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄🍄
🍄🍄
🍄
درس بیست و نهم (29) کتاب هیسود
#متن_قسمت_پنجم_درس_29
هو یِلِد یافِه، مِ اُد و عانتاه هااِم.اِین یِلِد یافِه بِعُلام کِم هَبِن شِلّی.
اون پسر بسیار زیبایی است، مادر پاسخ داد.وجود ندارد پسر زیبایی در جهان مثل پسر من.
هَشُطِر پارَص بیصخُق وِ آمَر:
پلیس منفجر شد از خنده و گفت:
اَل تیداَگی، گِوِرِت.
نگران نباش خانوم.
نیمصا اِت هَمیصی آه شِلّاخ باری وِشالِم.
پیدا کردیم صحیح و سالم گمشده را
...................................
@learnhebrew313
🍄
🍄🍄
🍄🍄🍄