من اجازه میدم آدما جوری منو ناامید کنن که دیگه موقع حذف کردنشون، هیچ شک و تردیدی به دلم راه ندم .
-هر لذتی که میپوشم؛
یا آستینش دراز است
یا کوتاه
یا گُشاد
هر غمی که می پوشم
دقیق، انگار برای من بافته شده
هرکجا که باشم!
-در نامه ی آخرش نوشته بود:
اندوه به پایان نرسید، خودم را به پایان رساندم...
«غنچه، تصویرِ تبسمهای پنهانی بود
صبح، چون وا کرد لب، صد جلوه در گلشن شکفت»
-پس از گریههای بلند و از ته دلِ آن شب . .
احساس میکرد سالها بزرگ شده
و چیزی درونش تغییر کرده است.