«غنچه، تصویرِ تبسمهای پنهانی بود
صبح، چون وا کرد لب، صد جلوه در گلشن شکفت»
-پس از گریههای بلند و از ته دلِ آن شب . .
احساس میکرد سالها بزرگ شده
و چیزی درونش تغییر کرده است.
دلم نمیخواست این آدمی که الان هستم باشم، ولی تعجب هم نمیکنم که به این آدم تبدیل شدم..
خندهها کم شدند، آرزوها کمرنگ و ما؛ تبدیل شدیم به کسی که قرار نبود باشیم.