هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
حالا اینو بهت بگم که بعضی وقتها میرم جلوی تالارهای عروسی میایستم. تو اینکار رو نمیکنی نه؟ یکی دو بار هم خانواده داماد بهم پنجاهتومنی و شام دادن گفتن برو اینجا واینسا. ولی من وایسادم. به خدا اگه داماد هم میومد میزد زیر گوشم وایمیسادم. اگه عروس هم میومد گریه میکرد، ریملش میریخت تو صورتش هم باز وایمیسادم. حتی اگه دست گل قشنگش رو هم میکرد تو چشمم باز وایمیسادم. وایمیسادم که یاد بگیرم خوشحالی بقیه باید خوشحالم کنه! که منم ذوق کنم! حسادت چه کوفتیه آخه..
من گاهی میرم کنار زمینچمن فوتبال وایمیسم، تا هر تیمی -تکرار میکنم هر تیمی- گل بزنه، براش خوشحال بشم و تشویقش کنم! بلندبلند دست میزنم و میگم آفرین! بلند میگم آفرین! اونقدری بلند که صداش تا بچگیم بره. تا اون روزهایی که تو بازی گل میزدم ولی کسی نمیگفت آفرین، کسی بهم افتخار نمیکرد. کسی نمیدوید بغلم کنه بگه دمتگرم! گلکاشتی پسر! کاش میشد برم تو اون خاطرات دست همهشون (مردهاشون) رو ببوسم بگم ممنون که بهم یاد دادید نباید چشمم به تشویق کسی باشه! یادم دادید که کسی بهت باریکالله نگه چه حالیه.. ماشاالله! آفرین! عالی!
من هرجا ببینم موتوریای میخوره زمین، میزنم کنار میرم سراغش. چون خیلی با همین موتور زمین خوردم و کسی نیومد سراغم! اگه ببینم کنار خیابون پنچر کردی وایمیسم کنارت، پنچری بلد نیستم بگیرم ولی وایسادن رو بلدم. من همه عمرم وایسادم، بدون تشویق، بدون تشکر. بدونِ ماشاالله، آفرین، عالی!
من هر کتابی که تازه چاپ میشه زنگ میزنم انتشاراتش. اسم نویسنده رو میگم و میسپرم که بهش تبریک بگن و میگم که بهش افتخار میکنم! بعد میگن شما کیای؟ میگم رفیقش! میشناسمش؟ نه! ولی نمیخوام اونم مثل من باشه و هیچکس بابت چاپ کتابش بهش افتخار نکرده باشه یا لااقل بهش نگفته باشه. بذار وقتی شنید نسبت به همه رفیقهای واقعیش خوشبین بشه!
گاهی میرم جلو ساختمون دادگستری. به اینایی که دارن پشتبهپشت سیگار میکشن نگاه میکنم میگم حل میشه. میگن تو کیای؟ داخل آشنا داری؟ میگم آره. با دست اشاره میکنن چقدر باید پول بدیم؟ اَبرو میندازم بالا که یعنی خیلی! بعد که سیگار دوم رو میخوان روشن کنن و برن، میزنم رو شونهشون میگم حل میشه. نگران نباش. من با خدا آشنام، به خدا که حل میشه.. تو چشمت به من و اون داخلیها نباشه، حل میشه.. باریکلا! آفرین! دمت گرم! ماشاالله! کم نیاریها..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
داشتم خواب میدیدم که برای اینکه میخواستم به یه دسته عزاداری برسم، رفتم حرم. یکم مونده بود برسم به دسته، خانم حاجی حیدری (مسئول طرح امین مدرسه که برای مسابقه احکام کارم داره همیشه) زنگ زد گفت باید بیای باهات احکام کار کنم. من اینجوری بودم که خانوم توروخدا ولم کن مسابقه احکام تموم شد😭😭، ولی گفت نه باید بیای. دسته رو قبل اینکه برسم بهش ول کردم و رفتم احکام کار کردم. بعد که تموم شد، گفتم خدایا شکرت دیگه برم سمت دسته، شاید سه متر مونده بود برسم بابام زنگ زد گفت بَسِته، بیا خونه دیگه. داشتم التماس میکردم تروخدا بذار به دسته برسم، گفت نه دیگه دیره😔. مجبور شدم برم خونه.
اشتباه.
داشتم خواب میدیدم که برای اینکه میخواستم به یه دسته عزاداری برسم، رفتم حرم. یکم مونده بود برسم به دس
تا خواستم برم سمت خونه، بغلمون رو زدن🤣🤣🤣🤣
برای اینکه بتونم برسم خونه، باید اون دریچهای که ته اتوبوس بود رو باز میکردم، از بین اونهمه موتورو سیم و اینحرفا رد میشدم. اولی رو رد شدم، دومی رو با سومی. به چهارمی که رسیدم دیدم بجای موتور، پره از بمب خنثی نشده. یه قیچی صورتی (نمیوونم از کجا آووردم) برداشتم و شروع کردم به بریدن همه سیم هاش. داشتم از استرس تیکه تیکه میشدم. نه تا بمب بود، همه رو با یه قیچی صورتی خنثی کردم.
اشتباه.
تا خواستم برم سمت خونه، بغلمون رو زدن🤣🤣🤣🤣 برای اینکه بتونم برسم خونه، باید اون دریچهای که ته اتوبوس
با سر و صورت روغنی و کثیف اومدم بیرون، دیدم خانم حاجی حیدری جلوم وایساده. گفتم چیشده خانم؟ گفت خیلی کم احکام کار کردی😡(با همین حالت). تا اینو گفت گوشی زنگ خورد. برداشتم دیدم بابامه. گفت که چرااا نیوومدییی خونههه😡😡😡(اونم با همین حالت).
اشتباه.
با سر و صورت روغنی و کثیف اومدم بیرون، دیدم خانم حاجی حیدری جلوم وایساده. گفتم چیشده خانم؟ گفت خیلی
من اینجوری بودم که داشتم بمب خنثی میکردم تروخدا بس😭
اشتباه.
چهارتا خواب دیدم، توی سه تایی که یادمه بمب زدن.
نه همه رو یادمه. سومی و چهارمی پشت سر هم بود.