هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
میگفت قصابها قیمت همهچیز رو با قیمت گوشت مقایسه میکنن. نجارها هم همه چیز رو با چوب. کسایی که عطرفروشی دارن اول بوی آدمها رو حس میکنن بعد خودشون رو میبینن. یا به چشم پلیسها همه دزدن مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
منم از وقتی با ماشین، تپسی کار میکنم و با موتور، پیکِ اسنپ هستم، همه چیز رو «سفری» میبینم. مثلاً دیروز برای ناهار یه همبرگرِ بدونِ قارچوپنیر خریدم که قیمتش چهارتا تا سفر اسنپ بود. یا کتابِ «شهری چون بهشت» سیمین دانشور قیمتش یه نصف روز کار کردن بود که نگرفتمش. یا تو دو ساعتی که پیش دوستام نشستم میتونستم ده تا سفر اسنپ یا دو تا سفر تپسی برم و نرفتم. شما میدونستی بیست و سه تا توتفرنگی نیمهقرمز از ترهبار بخری میشه سه ساعت کار با اسنپ تو این گرما و صف بنزین و خطر تصادف با گاوها و مرگ؟ یا یه بستنی لیوانی وانیلی، میشه رسوندنِ یه مسافر از ستارخان به سعادتآباد؟ یا اینکه برای خریدن یه عطر هفتصد هزارتومنی که نهایتاً هفت دقیقه ماندگاری داشته باشه باید یه نصفِ روز کار کنی؟ دیگه رفیقهام رو که میرسونم ناخودآگاه حساب کتاب میکنم که اگه به جاش مسافر زده بودم، چقدر تو جیبم میرفت؟ خدا رحمت کنه حاجآقای بهجت رو که میفرمود «قیمت انسان بهشت است». ایشونم اهل حساب کتاب بود چون اهل رفت و آمد بود. چون حتماً طیالارض داشت و میدونست از اینجای زمین تا اونجای زمین و از کلِ زمین تا نهایتِ آسمون، چندتا «سفر» میارزه. حتماً خورد و خوراک و رفیقبازیها و مطالعهش رو هم با همین قیمت میسنجیده..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
کاش خدا بیشتر از یه جون بهم میداد. اولیش رو سیزده دی فدای حاجقاسم میکردم. بعدی رو توی ضاحیه فدای سید حسن. بعدی رو هجده و نوزده دی فدای ۳ هزارنفر ایرانی بجز تروریستهاش، چه موافق و چه منتقد و معترض. بعدی رو نُه اسفند فدای آقا. کاش این روزها اونقدر جون داشتم که همه رو فدای مردم لبنان میکردم.. هزاربار میمُردم و هزاربار زنده میشدم و دوباره روز از نو روزی از نو.. کاش رزق و روزیم این زندهشدن و مُردن برای خلقالله بود. کاش اینا حرف نبود فقط.. کاش..
@ir_tavabin
اشتباه.
وقتشه برای بار دوم ساعت 1 و 19 دقیقه که شد برم پیویش و بگم سلام.
اما اینبار شونزده دقیقه زودتر، نه دیرتر. برای شما.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چرا درباره حکم قوه قضائیه درباره آرمان علیوردی نظر نمیدی؟
چرا درباره مذاکرات نظر نمیدی؟
چرا درباره فلان چیز نظر نمیدی؟
راستش رو بگم؟
چون دیگه تحمل ندارم.
چون کم تو این سه چهارماه از جماعت حزباللهی فحش نشنیدم! چون بعضیهاتون ذرهای جنبهی نظر مخالف رو نداريد! ادب و اینا که به کنار.
چون بعضیهاتون به شدت خالهزنک هستید! چون ندیده رو دیده میکنید! نشنیده رو شنیده!
چون خستهم کردید..
شدیم مثل کسی که داره با دشمن تنبهتن میجنگه ولی از لشگر خودی یه خنجر میزنن تو پهلوش.. دقیقاً همین حال رو دارم! خلاص.
اشتباه.
چرا درباره حکم قوه قضائیه درباره آرمان علیوردی نظر نمیدی؟ چرا درباره مذاکرات نظر نمیدی؟ چرا درباره
اینو یه بار دیگه ام گذاشته بودم، برای تاکید بیشتر (پستای اینجا همیشه خدا تکراریه)
اما یه چیزی که هست اینه که گاهی اوقات ما یه دردی رو توی زندگیمون تجربه میکنیم (حالا به هر دلیلی) که باور یا قبول کردنش خیلی سخته. اگر بخوایم به خودمون بگیم اشکال نداره بزرگ میشیم یادمون میره احمقانس چون بعضی زخم ها حتی اگر خوب بشن هم جاشون تا ابد میمونه، نکته اینجاست که یاد بگیری چجوری با این درد کنار بیای و زندگی کنی و نذاری تورو از پا دربیاره. چون بالاخره همه یه روزی یادشون میره و تو مجبوری به خودت بیای. اگه میخوای زندگی کنی، اول باید زنده بمونی.
.
به اون تلاش و تقلا و دست و پا زدن برای زنده موندن میگیم زندگی.