هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
کاش خدا بیشتر از یه جون بهم میداد. اولیش رو سیزده دی فدای حاجقاسم میکردم. بعدی رو توی ضاحیه فدای سید حسن. بعدی رو هجده و نوزده دی فدای ۳ هزارنفر ایرانی بجز تروریستهاش، چه موافق و چه منتقد و معترض. بعدی رو نُه اسفند فدای آقا. کاش این روزها اونقدر جون داشتم که همه رو فدای مردم لبنان میکردم.. هزاربار میمُردم و هزاربار زنده میشدم و دوباره روز از نو روزی از نو.. کاش رزق و روزیم این زندهشدن و مُردن برای خلقالله بود. کاش اینا حرف نبود فقط.. کاش..
@ir_tavabin
اشتباه.
وقتشه برای بار دوم ساعت 1 و 19 دقیقه که شد برم پیویش و بگم سلام.
اما اینبار شونزده دقیقه زودتر، نه دیرتر. برای شما.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چرا درباره حکم قوه قضائیه درباره آرمان علیوردی نظر نمیدی؟
چرا درباره مذاکرات نظر نمیدی؟
چرا درباره فلان چیز نظر نمیدی؟
راستش رو بگم؟
چون دیگه تحمل ندارم.
چون کم تو این سه چهارماه از جماعت حزباللهی فحش نشنیدم! چون بعضیهاتون ذرهای جنبهی نظر مخالف رو نداريد! ادب و اینا که به کنار.
چون بعضیهاتون به شدت خالهزنک هستید! چون ندیده رو دیده میکنید! نشنیده رو شنیده!
چون خستهم کردید..
شدیم مثل کسی که داره با دشمن تنبهتن میجنگه ولی از لشگر خودی یه خنجر میزنن تو پهلوش.. دقیقاً همین حال رو دارم! خلاص.
اشتباه.
چرا درباره حکم قوه قضائیه درباره آرمان علیوردی نظر نمیدی؟ چرا درباره مذاکرات نظر نمیدی؟ چرا درباره
اینو یه بار دیگه ام گذاشته بودم، برای تاکید بیشتر (پستای اینجا همیشه خدا تکراریه)
اما یه چیزی که هست اینه که گاهی اوقات ما یه دردی رو توی زندگیمون تجربه میکنیم (حالا به هر دلیلی) که باور یا قبول کردنش خیلی سخته. اگر بخوایم به خودمون بگیم اشکال نداره بزرگ میشیم یادمون میره احمقانس چون بعضی زخم ها حتی اگر خوب بشن هم جاشون تا ابد میمونه، نکته اینجاست که یاد بگیری چجوری با این درد کنار بیای و زندگی کنی و نذاری تورو از پا دربیاره. چون بالاخره همه یه روزی یادشون میره و تو مجبوری به خودت بیای. اگه میخوای زندگی کنی، اول باید زنده بمونی.
.
به اون تلاش و تقلا و دست و پا زدن برای زنده موندن میگیم زندگی.
هدایت شده از تهخیار
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
یاسر قنبرلو