اشتباه.
برای 72 نمیدانم واقعا. من هیچ چیز را نمیدانم. واقعا از این تفکرات مضحکانه خودم حالم بههم میخورد.
بعد از راستی، گفتم تو حرم توهمتون رو زدم🤣🤣🤣🤣
با همچین نوشته هایی، دیشب ساعت دو داشتم به این فکر میکردم برم یدونه عطر حرم امام علی بخرم و همراه یه کاغذ که توش چیزی نوشتم، بذارم لای یه پارچه سفید، بدم به هادی بگم این امانتی رو برگردونه آقای کاظمی نسب. بعد اگر آقای کاظمی نسب هرچی گفت هیچ نشونی ای از من نده 😟
اشتباه.
با همچین نوشته هایی، دیشب ساعت دو داشتم به این فکر میکردم برم یدونه عطر حرم امام علی بخرم و همراه ی
بله بچها. وقتی ساعت دو شب به این چیزا فکر میکنم چه انتظاری از نوشته هام داشتین؟
برای سوسک
نمیدانم اینکه حالا این خودکار را در دستم گرفتهام و فکر میکنم که چه بنویسم که این صفحههم پر بشود و در آینده بخواهم به بدبختی خودم بخندم، چیست. شاید من فقط نیاز دارم با شما حرف بزنم. فقط میخواهم بگویم. حتی وقتی گفتنی ها تمام شد، باز میخواهم بگویم. گویی شما در اینجا هستید و من سعی دارم از تک تک لحظاتی که در کنار شما هستم، تمام استفاده را ببرم.
اشتباه.
برای سوسک نمیدانم اینکه حالا این خودکار را در دستم گرفتهام و فکر میکنم که چه بنویسم که این صفحهه
(این بیشتر حالت درد و دل بدبختانه است. حقیقتا از نوشتههای نسبتا آدم وارانه تر دیگه کلا عکس ندارم.)