eitaa logo
اشتباه.
286 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
435 ویدیو
4 فایل
کله‌خر/منتظر/نامنظم فاقد محتوا https://abzarek.ir/service-p/msg/3851490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  ستاد مبارزه با بیکارا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از چهارخونه
- تا حالا به این فکر کردید که اگر ما یک حبه قند بندازیم توی دریا، آب دریا شیرین میشه یا نه؟
هدایت شده از خانه‌ی Zed
اشتباه.
فهمیدم چرا کورم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خب چرا همه میرن تو ناشناس هم میگن دعا میکنم بمیری؟ خب یکی بیاد تو ناشناس مام بگه دعا میکنم بمیری منم بگم آمین💔
هدایت شده از خانه‌ی Zed
اشتباه.
سنجاقش میکنم.
اگه طلبه نبودم می‌رفتم گل‌فروشی می‌زدم. البته گلِ بوییدنی نه کشیدنی. یه تابلو هم می‌زدم می‌نوشتم ول کن جهان را گل‌ت را بو کن! یا گل برای سرباز‌های کچلی که میخوان برن مادر یا خانومشون‌ رو ببینن رایگانه، جاست‌فرند و وان‌نایت و اینا نداریما خانواده رد میشه. یا می‌رفتم زندان، با حبسی‌ها رفیق می‌شدم. می‌گفتم به خدا اون بیرون هم کم زندان نیست جان شما. یا می‌رفتم پیش کسایی که فردا ناشتایی نخورده قرار بود اعدام بشن، بشینم آخرین حرف‌هاشون رو بشنوم و با هم بگیم و بخندیم و گریه کنیم. یا پاره‌وقت می‌رفتم ایستگاه راه‌آهن، واسه مسافرهای نگران و تو‌ فکر رفته، دست تکون می‌دادم. یا می‌رفتم فرودگاه مردهایی که کسی نیست بدرقه‌شون کنه رو بغل می‌کردم، با خانوم‌ها هم کاری نداشتم اونا هم خدایی دارن بالأخره. یا نصف شب‌های زمستون‌ها میرفتم زیر پل‌ها واسه معتادها رفیقِ باب می‌شدم و آتیش روشن می‌کردم گرم بشن و می‌شستیم به چای‌خوردن و مواد نکشیدن. یا تابستون‌ها میرفتم براشون شربت خاکشیر آب‌لیمو درست می‌کردم و قسمشون می‌دادم که به خدا اگه اینو مصرف کنید معتادش میشید‌ دیگه اون کوفتی رو نمی‌کشید! یا راه میفتادم جلوی آمبولانس‌هایی که آژیرکشون‌ میرن، براشون راه باز می‌کردم. یا می‌رفتم برای سربازهای بالای دکل‌های پادگان‌ها دست تکون می‌دادم فکر نکنن بی‌کس و کارن. یا می‌رفتم بیمارستا‌ن‌ها همراه بیمارها می‌شدم. یا می‌رفتم کلانتری‌ها به پدرمادرهایی که بچه‌شون یه غلطی کردن و گرفتار شدن، دلداری می‌دادم. یا می‌رفتم قسمت گمشدگان حرم، گم‌ می‌شدم تا یکی‌ پیدام کنه خوشحال بشه. یا قالی‌شویی می‌زدم و می‌رفتم مسجدها فرش‌هاشون رو می‌شستم بو جوراب کمتر بشه آبرومون نره. یا می‌رفتم قبرستون‌ها واسه کسایی که گریه‌کن ندارن گریه می‌کردم و خودم رو میزدم و خاک بر سرم می‌کردم. یا میرفتم خانه سالمندان برای پیرمرد پیرزن‌های آلزایمری نقش پسرشون رو بازی می‌کردم عشق کنن! باید یه کاری کرد آخه. باید طوری بود که وقتی نبودیم، نبودنمون‌ حس بشه! یه گلدون رو برمیداری زیرش ردش مونده، هر ننه‌قمری می‌فهمه اینجا گل بوده، نکنه ما بریم کسی نفهمه؟ سید مصطفی موسوی @ir_tavabin