هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
اگه طلبه نبودم میرفتم گلفروشی میزدم. البته گلِ بوییدنی نه کشیدنی. یه تابلو هم میزدم مینوشتم ول کن جهان را گلت را بو کن! یا گل برای سربازهای کچلی که میخوان برن مادر یا خانومشون رو ببینن رایگانه، جاستفرند و واننایت و اینا نداریما خانواده رد میشه.
یا میرفتم زندان، با حبسیها رفیق میشدم. میگفتم به خدا اون بیرون هم کم زندان نیست جان شما. یا میرفتم پیش کسایی که فردا ناشتایی نخورده قرار بود اعدام بشن، بشینم آخرین حرفهاشون رو بشنوم و با هم بگیم و بخندیم و گریه کنیم. یا پارهوقت میرفتم ایستگاه راهآهن، واسه مسافرهای نگران و تو فکر رفته، دست تکون میدادم. یا میرفتم فرودگاه مردهایی که کسی نیست بدرقهشون کنه رو بغل میکردم، با خانومها هم کاری نداشتم اونا هم خدایی دارن بالأخره. یا نصف شبهای زمستونها میرفتم زیر پلها واسه معتادها رفیقِ باب میشدم و آتیش روشن میکردم گرم بشن و میشستیم به چایخوردن و مواد نکشیدن. یا تابستونها میرفتم براشون شربت خاکشیر آبلیمو درست میکردم و قسمشون میدادم که به خدا اگه اینو مصرف کنید معتادش میشید دیگه اون کوفتی رو نمیکشید! یا راه میفتادم جلوی آمبولانسهایی که آژیرکشون میرن، براشون راه باز میکردم. یا میرفتم برای سربازهای بالای دکلهای پادگانها دست تکون میدادم فکر نکنن بیکس و کارن. یا میرفتم بیمارستانها همراه بیمارها میشدم. یا میرفتم کلانتریها به پدرمادرهایی که بچهشون یه غلطی کردن و گرفتار شدن، دلداری میدادم. یا میرفتم قسمت گمشدگان حرم، گم میشدم تا یکی پیدام کنه خوشحال بشه. یا قالیشویی میزدم و میرفتم مسجدها فرشهاشون رو میشستم بو جوراب کمتر بشه آبرومون نره. یا میرفتم قبرستونها واسه کسایی که گریهکن ندارن گریه میکردم و خودم رو میزدم و خاک بر سرم میکردم. یا میرفتم خانه سالمندان برای پیرمرد پیرزنهای آلزایمری نقش پسرشون رو بازی میکردم عشق کنن! باید یه کاری کرد آخه. باید طوری بود که وقتی نبودیم، نبودنمون حس بشه! یه گلدون رو برمیداری زیرش ردش مونده، هر ننهقمری میفهمه اینجا گل بوده، نکنه ما بریم کسی نفهمه؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
هدایت شده از , خونه
از بچگی دوست داشتم از پنجره ها آویزون بشم، روی درخت و کمد بشینم یا اون قدر بلند بپرم که دستم به بالای یخچال برسه. الان هم همین طور.
هدایت شده از Accidents(R.I.P)
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از Accidents(R.I.P)
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
همیشه مشکی میپوشید. میگفتن چرا؟ سیدی؟ میگفت نه. میگفتن رضا صادقی زیاد گوش میدی؟ میگفت نه، من بتمنم باید شهر رو نجات بدم. میگفتن دروغ نگو، زر نزن، تو مافیایی شهر کجا بود؟ میگفت رو من اشتباه تارگت نزنید بابا این شرایط زشته کثیفه مستهجنه!
بعد موقع حرف زدن یهو خاموش میشد. نمیدونم، میرفت تو خلأ، رو پشتبوم، مثل بتمن. مواد بیچارهش کرده بود. همه زندگیش رو باخته بود. زنش ولش کرده بود. قیافهی بچهش رو یادش نمیومد. سوادش در حد شمردن پول و شمارهگرفتن و خوندن اسم ایستگاهها بود. خیلی دوست داشت مدرسه درس بخونه ولی شاه و آقاش نذاشته بودن. آقاش گفته بود روی شونهی مرد که میزنی باید خاک بلند بشه، ننهش هم همیشه اینطور موقعها از تو اتاق جیغ میزد که آقات فقط ازش خاک بلند میشه، یه چیکه پول از مشتش نمیچکه! آقاش گفته بود درس واسه بچهفوکولیهاست. به آقاش نگفته بود فوکولیبودن هم قشنگهها. هروقت هرچی گفته بود کتک خورده بود. بیشتر از غذای خونه، کمربند خورده بود. سیگار پشت دستش داغ کرده بودن. با زخم بزرگ شده بود.
سرِ شبه. اولِ میدون انقلاب. کارت ملیش رو از جیبش در میاره و رو به پسری که پشت میز اسم مینویسه میگیره، هنوز حرفِ تو دهنش رو نجویده که پسر میگه«پدرجان هنوز کپن اعلام نکردن که» و پسر میخنده. مرد نمیخنده. به پسر نمیگه«رو آب بخندی!» نمیگه«زهرمار! خوشنمک!» نمیگه، چون آخرینباری که حاضر جوابی کرد افسر لُرِ کلانتری با دستهای پهنِ کارگری خوابونده بود توی گوشش. رَب و رُبش رو یکی کرده بود. تا چهل و هشت ساعت توی گوشش صدای زنگ و افسر و آژیر پلیس میومد.
دوباره کارت ملیش رو میگیره سمت پسر و میگه«جانفدا اینجا اسم مینویسن؟» بعد یهو خاموش میشه. میره تو خلأ. رو پشتبوم. مثل بتمن. میله پرچم رو سفت چسبیده، محکم. چشماش خمار میشه. میره و میاد. پرچم ولی محکم تو دستشه.. مثل کسی که تو دریای طوفانی، جليقه نجات پیدا کرده باشه و سفت بهش چسبیده باشه.. پسر نمیتونه اسم روی کارت ملی رو بخونه. پر از لکهی چای و تیکههای سیاهِ چیزی شبیه لواشکه. میپرسه پدرجان اسمت چیه؟ میگه بتمنم! باید شهرو نجات بدم.. جان فدا اینجا اسم مینویسن؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin