eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
113 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام خوشگل نازم 🥹 اهل رمانی چه تخیلی واقعی..؟🤔 من اینجا نویسنده ام 😃 رزگلی در خدمته که بشما رمان ارائه دهد😁🌨 خودم بشدت علاقه به داستان (رمان) تخیلی دارم 🌷🥰 ولی نظر شما محترم هست❄️😘 من چالش هم میزارم روز قبل حتما ! اعلام می‌کنم چالش دارم❗️💝 دوست دارم کنارم باشید منو حمایت کنید😎🍀 قول آماری اگر بزارم. واقعا ناراحت میشم اگر ترک کنید❤️‍🩹☹️ چنل اولمون 🍭آبنبات معنوی🍭 هست. https://eitaa.com/abnabat_manavi من این کانال زدم زیبایی از تخیل یک انسان نشون بدیم🥹 نویسندگی افکار بسیار متمرکز می‌خواهد ولی من همزمان دارم دو رمان مینویسم😁 رمان اول : 💜یارا کره اسب وحشی💜 یارا خب یک اسب نری (پسر) هست تو سرزمین افسانه ای خودش که اتفاق هایی براش میوفته تا کشف حقیقت کنه که داستان مرموز هم هستش..🐎🫣 رمان دوم : آناسازیا : دنبال کنید شوخی کردم بارگذاری می‌کنم اینجا تا خودتون ببینید 😶😂❤️ ناشناس قرار میدم تا رای جمع بشه کدوم رمان بزارم☺️🥳 پس فعلا... عکس پروفایل میزارم یاعلی مدد خدانگهدار🩵💖
بریم سراغ رمان اول 😍.؟
🌙🐎 روزی روزگاری، در سرزمینی دوردست و افسانه‌ای، جایی میان کوه‌های بلند و جنگل‌های مه‌آلود، سرزمینی وجود داشت که در آن اسب‌های جادویی زندگی می‌کردند؛ اسب‌هایی که هرکدام قدرتی خاص و داستانی برای خودشان داشتند. 🌫️✨ در میان آن سرزمین پهناور، اسبی نر زندگی می‌کرد که همه او را به مهربانی و دلسوزی می‌شناختند. او مهربان، خوش‌اخلاق، قوی و شجاع بود. هرگاه اسبی در خطری گرفتار می‌شد، او بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند خودش را به آنجا می‌رساند. گاهی حتی وقتی بقیه از نزدیک شدن به یک خطر می‌ترسیدند، او جلو می‌رفت. برای همین بعضی از اسب‌ها به او لقب «فرشتهٔ نجات» داده بودند. ظاهرش هم بی‌شباهت به این لقب نبود. بدنش کاملاً سفید بود؛ سفید و درخشان، طوری که زیر نور ماه انگار نوری نرم روی موهایش نشسته بود. 🪽🌙 جثه‌ای قوی و ورزیده داشت و کاملاً بالغ بود. وقتی در میان گله حرکت می‌کرد، حضورش به‌راحتی دیده می‌شد؛ نه به خاطر غرور، بلکه به خاطر آرامشی که همراهش بود. با این حال، با وجود تمام مهربانی و محبوبیتی که داشت... او هنوز به هیچ‌کس علاقه‌ای نداشت. 🤭 نه اینکه قلبی سرد داشته باشد؛ برعکس، برای دیگران همیشه آمادهٔ کمک بود. فقط خودش هنوز کسی را پیدا نکرده بود که قلبش واقعاً به سمت او کشیده شود. یک شب، وقتی ماه کامل بالای سر سرزمین اسب‌ها قرار گرفته بود، اسب سفید در نزدیکی رودخانه‌ای آرام ایستاده بود. آب رودخانه زیر نور ماه می‌درخشید. او سرش را پایین آورد و کمی آب نوشید. همه‌چیز آرام بود... تا اینکه ناگهان صدای عجیبی از دل جنگل آمد. خش‌خش... اسب سفید سرش را بالا آورد. گوش‌هایش به سمت جنگل چرخیدند. چند ثانیه بی‌حرکت ماند. دوباره صدا آمد. خش‌خش... تق... چشم‌هایش تیز شد. آرام از کنار رودخانه فاصله گرفت و به سمت جنگل رفت. هنوز نمی‌دانست آن شب قرار است با چه چیزی روبه‌رو شود... اما شاید برای اولین بار، اتفاقی در راه بود که می‌توانست زندگی خودش را هم تغییر دهد. 🌑🐎
آریان همان‌طور که به سمت جنگل می‌رفت، لبخند می‌زد. «آریان، نترس... تو پسر شجاعی هستی. بریم ببینیم این چیه.» قدم‌هایش آرام بود، اما هرچه جلوتر می‌رفت، مه غلیظ‌تر می‌شد. صدای خش‌خش برگ‌ها از میان درختان به گوش می‌رسید. ناگهان از پشت درخت‌ها صدای شیهه‌ای آمد. آریان ایستاد. «یک اسبه؟» چند قدم جلوتر رفت و چیزی را میان مه دید. یک اسب جوان آنجا بود. اما تنها نبود. دور تا دورش سایه‌هایی حرکت می‌کردند؛ موجوداتی ترسناک که هر بار آریان چشم از آنها برمی‌داشت، در مه ناپدید می‌شدند و جای دیگری ظاهر می‌شدند. سایه‌خوارها. آریان برای لحظه‌ای جدی شد. «پس شما بودید...» اسب جوان از ترس عقب رفت. یکی از سایه‌خوارها به سمتش حرکت کرد. آریان بدون فکر جلو پرید و خودش را میان آنها و اسب جوان قرار داد. «ازش دور بشید!» سایه‌خوارها چند لحظه بی‌حرکت ماندند. بعد ناگهان همه‌شان در مه فرو رفتند. آریان با تعجب اطرافش را نگاه کرد. «کجا رفتید؟» هیچ جوابی نبود. فقط مه. آریان برگشت سمت اسب جوان. «خوبی؟ تموم شد... دیگه—» صدای عجیبی از پشت سرش آمد. آریان برگشت. یکی از سایه‌خوارها دوباره از دل مه ظاهر شده بود. اسب جوان ترسید و به سمت دیگری دوید. آریان فوراً دنبالش رفت. «صبر کن! نرو اون طرف!» اما مه میانشان فاصله انداخت. چند لحظه بعد، همه‌چیز ساکت شد. آریان با عجله خودش را به محل رساند. اسب جوان روی زمین افتاده بود و دیگر حرکتی نمی‌کرد. آریان خشکش زد. آرام نزدیک شد. «نه...» کنارش نشست. «من... من داشتم نجاتت می‌دادم.» سرش را بالا آورد و با اضطراب به اطراف نگاه کرد. سایه‌خوارها دیگر نبودند. هیچ‌کس نبود. فقط آریان بود و اسب جوان. چند دقیقه بعد، صدای سم‌های چند اسب از دور شنیده شد. چند اسب که برای پیدا کردن اسب جوان آمده بودند، از میان مه بیرون آمدند. یکی از آنها با دیدن صحنه ایستاد. آریان کنار اسب جوان بود. هیچ سایه‌خواری دیده نمی‌شد. و هیچ‌کس ندیده بود که آریان برای نجاتش تلاش کرده است. یکی از اسب‌ها با ناباوری گفت: «آریان... تو اینجا چه کار کردی؟» آریان فوراً گفت: «من کاری نکردم! سایه‌خوارها اینجا بودن! من سعی کردم نجاتش بدم!» اما دیگری با ترس به اسب جوان نگاه کرد. «پس چرا فقط تو اینجایی؟» آریان ساکت شد. جوابی نداشت. چطور می‌توانست ثابت کند چیزی را دیده که حالا هیچ اثری از آن وجود نداشت؟ «به خدا من نکشتمش...» اما حرفش در میان سکوت جنگل گم شد. از آن شب، هرکس داستان را می‌شنید، فقط یک چیز را می‌دانست: آریان آخرین کسی بود که کنار آن اسب جوان دیده شده بود. و برای آریان، این بدترین قسمت ماجرا بود... چون حقیقت را می‌دانست، اما هیچ‌کس دیگری آن را ندیده بود.
سلام عزیزم ممنون که خوشت اومده 😊 باشه حتما✅
بریم برای پارت سوم😍.؟
روزها گذشت. اما آن اتفاق از ذهن اسب‌ها پاک نمی‌شد. هر بار آریان از کنارشان عبور می‌کرد، نگاه‌ها عوض می‌شد. اسب‌هایی که قبلاً با دیدنش با خوشحالی جلو می‌آمدند، حالا چند قدم عقب می‌رفتند. حتی وقتی آریان به اسبی کمک می‌کرد، بعد از رفتنش پچ‌پچ‌ها شروع می‌شد. «شاید می‌خواد خودش رو بی‌گناه نشون بده.» «از کجا معلوم اون روز راست گفته باشه؟» «شاید اصلاً سایه‌خواری در کار نبوده...» آریان این حرف‌ها را می‌شنید، اما چیزی نمی‌گفت. فقط سرش را پایین می‌انداخت و راهش را ادامه می‌داد. کمک کردن را هم متوقف نکرد. اگر اسبی زخمی می‌شد، می‌رسید. اگر کره‌اسبی گم می‌شد، دنبالش می‌گشت. اگر خطری نزدیک می‌شد، باز هم اولین کسی بود که جلو می‌رفت. اما حالا حتی خوبی‌هایش هم برای بعضی‌ها مشکوک شده بود. شایعه کم‌کم از یک گوشهٔ سرزمین به گوشهٔ دیگر رسید. و عجیب‌تر اینکه هر بار که به اسب دیگری می‌رسید، کمی تغییر کرده بود. اول می‌گفتند: «آریان کنار اسب جوان پیدا شده.» بعد می‌گفتند: «آریان با او دعوا کرده بود.» بعد: «آریان از قبل می‌دانسته سایه‌خوارها آنجا هستند.» و در آخر... «آریان خودش باعث آن اتفاق شده.» آریان یک شب کنار رودخانه ایستاده بود و به انعکاس خودش در آب نگاه می‌کرد. صدایی از پشت سرش آمد. «آریان...» برگشت. یکی از اسب‌هایی بود که سال‌ها او را می‌شناخت. آریان آرام گفت: «تو هم باورش کردی؟» اسب جواب نداد. فقط نگاهش را دزدید. آریان لبخند تلخی زد. «باشه...» اسب رفت. آریان دوباره به آب خیره شد. اما چیزی در ذهنش مدام تکرار می‌شد. چرا؟ چرا همه این‌قدر سریع باور کرده بودند؟ چه کسی اولین بار این حرف را زده بود؟ چه کسی آن‌قدر خوب داستان را تعریف کرده بود که حتی اسب‌هایی که آریان را دوست داشتند، به او شک کردند؟ آریان آهسته سرش را بلند کرد. باد سردی از میان درختان گذشت. و درست همان لحظه، از دور صدای خندهٔ کوتاهی شنیده شد. آریان برگشت. هیچ‌کس آنجا نبود. فقط مهی که آرام میان درختان حرکت می‌کرد. و برای اولین بار، آریان به این فکر افتاد که شاید آن شایعه... اتفاقی به وجود نیامده باشد. شاید کسی عمداً می‌خواست همهٔ اسب‌ها را علیه او کند. اما چه کسی؟ و مهم‌تر از آن... چرا؟