#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستیکم
شب، برکه زیر نور ماه آرام گرفته بود و شبتابها میان علفها میدرخشیدند.
آریان و ماریا کنار آب ایستاده بودند. مدتی سکوت بینشان بود.
آریان بالاخره با کمی اضطراب گفت:
«ماریا... یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.»
ماریا برگشت.
«چی؟»
آریان چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:
«من... بهت علاقهمند شدم.»
ماریا چند ثانیه ساکت ماند.
صورتش از خجالت سرخ شد و بعد با لبخند کوچکی گفت:
«وای خدا... منم باید بگم که همین حس رو دارم.»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
ماریا ناگهان بیشتر خجالت کشید و گفت:
«ببخشید! من باید برم... خدانگهدار! 😅»
و سریع از کنار برکه دور شد.
آریان همانجا ماند و با لبخندی ناباورانه به رفتن ماریا نگاه کرد.
شبتابها همچنان روی آب میدرخشیدند.
اما چند قدم دورتر، میان تاریکی درختان، صدای خشخش کوتاهی شنیده شد...
و هیچکدام متوجه آن نشدند.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستدوم
چند روز بعد، فضای گله کاملاً آرام شده بود.
آریان دیگر مثل روزهای اول غریبه نبود. هر جا میرفت، چند اسب با او سلام میکردند و بعضی از کرهاسبها هم همیشه دنبال فرصتی بودند تا همراهش شوند.
ماریا هم بیشتر وقتش را کنار آریان و سوکو میگذراند.
یک صبح، سهتایی برای آب خوردن به سمت برکه رفتند.
سوکو ناگهان گفت:
«من یه مسابقه دارم!»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چه مسابقهای؟»
«هرکی زودتر از این برکه برگرده به گله، برندهست.»
ماریا خندید.
«ولی مسیرش خیلی کوتاهه.»
سوکو با غرور گفت:
«همین باعث میشه مسابقه سختتر بشه.»
آریان گفت:
«باشه، ولی تقلب نکنی.»
سوکو با قیافهٔ مظلوم گفت:
«من؟! هرگز.»
مسابقه شروع شد.
سوکو با سرعت دوید.
آریان هم پشت سرش حرکت کرد.
ماریا چند لحظه ایستاد و بعد خندید و دنبالشان رفت.
اما سوکو که میخواست از روی یک تنهٔ درخت بپرد، پایش روی علفهای خیس سر خورد و مستقیم داخل بوتهها افتاد.
«آخ!»
آریان ایستاد.
ماریا خودش را رساند و با خنده گفت:
«تو گفتی برنده میشی!»
سوکو از میان بوتهها بیرون آمد و چند برگ روی سرش مانده بود.
«این... بخشی از نقشه بود.»
آریان خندید.
«آره، حتماً.»
ماریا آنقدر خندید که مجبور شد چند لحظه بایستد.
آن روز، این ماجرا تبدیل به یکی از خاطرات خندهدارشان شد.
روز دیگری، آریان تصمیم گرفت به چند کرهاسب آموزش دهد چطور از روی یک تنهٔ افتاده بپرند.
همهچیز خوب پیش میرفت تا سوکو گفت:
«بذار منم نشونشون بدم.»
آریان گفت:
«فقط این یکی رو خراب نکن.»
سوکو با اعتمادبهنفس جلو رفت.
پرید...
و این بار کاملاً موفق شد.
کرهاسبها با هیجان دورش جمع شدند.
سوکو با غرور گفت:
«دیدید؟ استاد یعنی این.»
همان لحظه یکی از کرهاسبها با هیجان از پشت به او تنه زد.
سوکو تعادلش را از دست داد و روی چمن افتاد.
ماریا از خنده گفت:
«استاد بزرگ!»
آریان هم خندید.
سوکو در حالی که روی زمین نشسته بود گفت:
«شاگردام زیادی بااستعدادن.»
شبها هم سهتایی کنار برکه مینشستند و دربارهٔ گذشتههایشان حرف میزدند.
آریان از خاطرات کودکیاش میگفت.
ماریا از شیطنتهای دوران بچگیاش تعریف میکرد.
سوکو هم هر بار سعی میکرد داستانهای خودش را بزرگتر از چیزی که واقعاً بودند تعریف کند.
تا اینکه یک شب آریان گفت:
«سوکو، تو واقعاً هیچ خاطرهای نداری که توش خودت قهرمان نباشی؟»
سوکو کمی فکر کرد.
«چرا.»
ماریا پرسید:
«چی؟»
سوکو گفت:
«یه بار از یه درخت افتادم.»
آریان خندید.
«این که قهرمانی نیست.»
سوکو گفت:
«چون بعدش دوباره ازش بالا رفتم.»
ماریا خندید.
آن شب صدای خندهٔ آنها تا اطراف برکه میپیچید.
برای چند روز، همهچیز ساده بود.
نه خبری از شایعه بود، نه درگیری، نه سایهخوارها.
فقط سه دوست که از کنار هم بودن لذت میبردند.
اما یک شب...
وقتی آریان، ماریا و سوکو از کنار برکه برمیگشتند، آریان برای لحظهای ایستاد.
روی خاک نرم کنار مسیر، رد سم تازهای دیده میشد.
آریان چند ثانیه به آن نگاه کرد.
سوکو هم متوجه شد.
ماریا پرسید:
«چی شده؟»
آریان بعد از کمی مکث گفت:
«هیچی... احتمالاً یکی از اسبهای گله بوده.»
و هر سه به راهشان ادامه دادند.
کمی دورتر، پشت درختان، همان رد سمها به تاریکی جنگل میرفتند.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستسوم
...
ماریا قصد داشت ماجرا خودش و آریان به برادر بگوید پس به سمت برادرش حرکت کرد که ...
...
ماریا با تردید روبهروی برادرش ایستاده بود.
«برادر... میخواستم دربارهٔ یه موضوعی باهات حرف بزنم.»
مارسا نگاهش کرد.
«بگو. چی شده؟»
ماریا نفس عمیقی کشید.
«آریان...»
کمی مکث کرد.
«من و آریان... به هم علاقه داریم.»
مارسا همان لحظه نگاهش را تغییر داد.
«چی؟ علاقه؟»
ماریا آرام گفت:
«آره.»
مارسا بدون اینکه حتی اجازه بدهد حرفش تمام شود، گفت:
«نه. قبول نمیکنم.»
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟ حتی نگذاشتی توضیح بدم!»
مارسا جدی گفت:
«چون من هنوز به آریان اعتماد کامل ندارم.»
ماریا اخم کرد.
«ولی اون به گله کمک کرده. هر وقت کسی مشکلی داشته، اولین نفری بوده که جلو رفته. به من هم کمک کرده.»
مارسا جواب داد:
«میدونم.»
«پس چرا؟»
مارسا لحظهای سکوت کرد.
«چون کمک کردن به این گله، همهچیز رو دربارهٔ یه اسب ثابت نمیکنه.»
ماریا با ناراحتی گفت:
«تو فقط به گذشتهای که خودش تعریف نکرده شک داری.»
مارسا نگاهش را پایین انداخت.
«دقیقاً.»
ماریا گفت:
«اون از سورا بهتره.»
مارسا کمی اخم کرد.
«موضوع سورا نیست.»
ماریا گفت:
«ولی من هیچ علاقهای به سورا ندارم. خودت هم میدونی رفتارهاش بیشتر شبیه آشوبگرهاست تا کسی که بخواد مسئولیت یک زندگی رو قبول کنه.»
مارسا چیزی نگفت.
ماریا ادامه داد:
«من خودم انتخابم رو کردم.»
مارسا با صدایی آرامتر گفت:
«ماریا... من نمیخوام انتخابت رو ازت بگیرم.»
ماریا کمی آرام شد.
اما مارسا ادامه داد:
«فقط میخوام قبل از اینکه جوابم رو عوض کنم، مطمئن بشم آریان واقعاً همون اسبیه که تو فکر میکنی.»
ماریا چند لحظه ساکت ماند.
«یعنی... ممکنه قبول کنی؟»
مارسا جواب نداد.
فقط گفت:
«بذار زمان جوابش رو بهمون بده.»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستچهارم
مارسا بعد از رفتن ماریا، مدت زیادی همانجا ماند.
حرفهای خواهرش مدام در ذهنش تکرار میشد.
او ماریا را بیشتر از هر چیزی دوست داشت؛ اما یک شرط قدیمی بین او و سورا وجود داشت که حالا تبدیل به مانعی بزرگ شده بود.
سالها قبل، زمانی که مارسا و سورا با یکدیگر رقابت کرده بودند، سورا پیشنهادی داده بود:
«اگر تو ببازی، خواهرت ماریا رو به من میدی... و در عوض، من گلهام رو به تو تقدیم میکنم.»
مارسا آن زمان حرف سورا را جدی نگرفته بود.
اما وقتی باخت، همهچیز تغییر کرد.
سورا به قول خودش عمل کرده بود.
گلهاش را در اختیار مارسا گذاشته بود و حالا مارسا صاحب یکی از بزرگترین گلههای آن منطقه شده بود.
همین موضوع کمکم وسوسهاش کرده بود.
اگر ماریا با سورا همراه میشد، گلهٔ مارسا میتوانست بزرگتر و قدرتمندتر شود.
اما حالا آریان وارد زندگی ماریا شده بود.
و مارسا نمیتوانست به همین راحتی شرط قدیمی را کنار بگذارد.
---
روز بعد، آریان و سوکو تصمیم گرفتند برای پیدا کردن آب کمی از گله دور شوند.
ماریا وقتی فهمید، سریع گفت:
«منم میام.»
آریان لبخند زد.
اما مارسا از دور گفت:
«نه، تو میمونی.»
ماریا برگشت.
«چرا؟»
مارسا گفت:
«باید به سورا کمک کنی. تعداد گله باید بررسی بشه و چند اسب هم باید برای نگهبانی انتخاب بشن.»
ماریا با ناراحتی گفت:
«ولی فقط برای مدت کوتاهی میرن.»
«گفتم نه.»
ماریا اصرار کرد، اما مارسا تصمیمش را عوض نکرد.
آریان و سوکو آمادهٔ رفتن شدند.
ماریا فرصت پیدا کرد خودش را به آریان برساند.
«آریان...»
آریان ایستاد.
«چی شده؟»
ماریا آرام گفت:
«مواظب خودت باش.»
آریان خواست چیزی بگوید که ناگهان سورا میان آن دو قرار گرفت.
«ماریا، زود باش. کار داریم.»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
از رفتار سورا دلخور شده بود، اما چیزی نگفت.
فقط رو به ماریا کرد و گفت:
«خدانگهدار.»
ماریا هم با ناراحتی جواب داد:
«خدانگهدار... زود برگرد.»
آریان همراه سوکو راه افتاد.
ماریا چند لحظه همانجا ایستاد و رفتنشان را نگاه کرد.
سورا کنار او بود.
اما ذهن ماریا جای دیگری بود.
و مارسا از دور همهچیز را زیر نظر داشت؛ در حالی که هنوز بین خواهرش و بزرگترین گلهٔ سرزمین گرفتار یک انتخاب سخت بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستپنجم
آن شب، وقتی بیشتر اسبهای گله برای استراحت رفته بودند، مارسا ماریا را صدا زد.
ماریا وارد محل استراحت برادرش شد.
«کاری داشتی؟»
مارسا مدتی ساکت ماند و سپس گفت:
«ماریا... باید با سورا ازدواج کنی.»
ماریا همانجا ایستاد.
«چی؟»
مارسا با لحنی جدی ادامه داد:
«سورا برای گله مناسبه. قویه، گلهٔ بزرگی داره، میتونه ازت محافظت کنه. شما دوتا کنار هم زندگی خوبی خواهید داشت.»
ماریا سرش را تکان داد.
«نه.»
«حتی فکرش رو هم نمیکنی؟»
«نه.»
مارسا عصبی شد.
«چرا همیشه مخالفت میکنی؟! سورا میتونه زندگی خوبی برات بسازه.»
ماریا جواب داد:
«من زندگیای رو که خودم نمیخوام، خوب نمیدونم.»
مارسا چند لحظه ساکت ماند.
«آریان انتخاب بهتری نیست.»
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا اسم آریان رو وسط میاری؟»
مارسا جواب نداد.
ماریا فهمید موضوع فقط سورا نیست.
«تو میخوای من از آریان دور بشم.»
مارسا اخم کرد.
«اون برای تو مناسب نیست.»
ماریا گفت:
«تو حتی دلیلش رو نمیگی.»
مارسا با عصبانیت گفت:
«چون من برادرتم و بهتر میدونم!»
ماریا دیگر چیزی نگفت.
فقط با ناراحتی از آنجا بیرون رفت.
اما مارسا هنوز تصمیمش را عوض نکرده بود.
او باید somehow آریان را از ماریا دور میکرد؛ بدون اینکه ماریا بفهمد دلیل واقعی این تصمیم چیست.
---
همان شب، خیلی دورتر از گله، آریان و سوکو در مسیرشان توقف کرده بودند.
سوکو دوباره همان نشانهٔ عجیب را پیدا کرد.
روی خاک نرم، کنار یک سنگ قدیمی، علامتی دیده میشد؛ درست شبیه همان علامتی که چند روز قبل دیده بودند.
آریان نزدیک شد.
«باز هم این؟»
سوکو چیزی نگفت.
چشمهایش برای چند لحظه روی علامت ثابت ماند.
آریان پرسید:
«میشناسیش؟»
سوکو سریع نگاهش را برداشت.
«نه.»
آریان با تردید گفت:
«مطمئنی؟»
سوکو لبخند ساختگی زد.
«معلومه که مطمئنم.»
اما آریان متوجه شد چیزی درست نیست.
سوکو اطراف را بو کشید و چند قدم جلو رفت.
روی زمین، رد سمهایی تازه دیده میشد.
سوکو آرام گفت:
«دوباره پیداشون کردیم...»
آریان گفت:
«چی رو؟»
سوکو برگشت.
«هیچی. بیا بریم.»
آریان چند لحظه به او خیره ماند.
رفتار سوکو دیگر اصلاً شبیه یک همراه معمولی نبود.
او این نشانهها را میشناخت.
و بدتر از آن...
به نظر میرسید از پیدا کردن دوبارهشان خوشحال نشده باشد.
قول آماری 😍🥹
²⁰ نفر مون کنید (چقدر کوچولوشد😐)
20 نفر مون کنید🥳🥰
تا رمان ( آناسازیا🚶🏻♀➡️) بزارم💚❤️
راجب دختری که در کتاب خانه بزرگ پدر بزرگش👴🏻
کمک میکنه🫴🏻✨
تا اینکه صدا افتادن کتاب !📚
پشت قفسه ها توجهش جلب میکنه ...
که از اون لحضه به بعد سرنوشت جور دیگهای رقم میخوره...👻😈
منتظر اون رمان جذاب مون هم باشید🥳
نویسنده : رزگلی 🦋
لف دادن بعد دیدن قول آماری؟
شکستن گلب من🥺