eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
112 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
تا اینجا باید متوجه می‌شدید که سوکو شاخ داره ولی این تصویر نداره😅 خب تقصیر هوش مصنوعی هست دیگه😁💔 قاتی داره مثل آب هوا مشهد🗿💔
قول آماری 😍🥹 ²⁰ نفر مون کنید (چقدر کوچولوشد😐) 20 نفر مون کنید🥳🥰 تا رمان ( آناسازیا🚶🏻‍♀‍➡️) بزارم💚❤️ راجب دختری که در کتاب خانه بزرگ پدر بزرگش👴🏻 کمک میکنه🫴🏻✨ تا اینکه صدا افتادن کتاب !📚 پشت قفسه ها توجه‌ش جلب میکنه ... که از اون لحضه به بعد سرنوشت جور دیگه‌ای رقم میخوره...👻😈 منتظر اون رمان جذاب مون هم باشید🥳 نویسنده : رزگلی 🦋 لف دادن بعد دیدن قول آماری؟ شکستن گلب من🥺
اینم تصویر جدید آریان ماریا خوشگلمون🥹✨🤍💛 به‌به
کپی عکس شخصیت ها حرام است با احترام❌🙂‍↕️
عکس مارسا سورا سوکو هم رسید🥰🤩👇🏻
واو اینم از واقعیت تصویر
سلام سلام ببخشید دیروز نتونستم پارت بدم الان جبرانی ۷ تا میدم☺️
چند روز بعد، سورا دیگر نمی‌توانست حضور آریان را تحمل کند. هر بار که ماریا را کنار او می‌دید، عصبانیتش بیشتر می‌شد. یک روز، وقتی آریان برای کمک به چند اسب جوان از گله دور شده بود، سورا آرام به سمت یکی از مسیرهای کوهستانی رفت. در ذهنش نقشه‌ای داشت. می‌خواست کاری کند که آریان مقصر یک اتفاق به نظر برسد؛ اتفاقی که باعث شود مارسا دیگر اجازه ندهد او در گله بماند. سورا چند سنگ بزرگ را از کنار مسیر جابه‌جا کرد و راه باریکی را که از شیب پایین می‌رفت، ناامن کرد. با خودش گفت: «وقتی آریان از اینجا رد بشه، همه فکر می‌کنن کار اون بوده.» اما چیزی که سورا نمی‌دانست این بود که همان لحظه، صدای شکستن شاخه‌ای از پشت سرش آمد. سورا برگشت. «کی اونجاست؟» جوابی نشنید. چند قدم عقب رفت. ناگهان سنگی زیر پایش لغزید. «وایسا—!» سورا تعادلش را از دست داد و روی شیب افتاد. چند لحظه بعد، صدای برخورد سنگ‌ها در دره پیچید. آریان و سوکو که در نزدیکی بودند، صدای کمک خواستن را شنیدند. سوکو گفت: «اون صدا... سوراست.» آریان بدون مکث به سمت صدا دوید. وقتی به لبهٔ شیب رسید، سورا را دید که پایین مسیر گیر افتاده بود و نمی‌توانست به بالا برگردد. سوکو با تعجب گفت: «بعد از اون همه دردسر، باز هم باید نجاتش بدیم؟» آریان جواب داد: «بعداً درباره‌ش حرف می‌زنیم. الان کمک لازم داره.» آریان پایین رفت و راهی برای بیرون آوردن سورا پیدا کرد. سورا با خشم گفت: «من کمکت رو نمی‌خوام!» آریان جواب داد: «پس خودت بیا بالا.» سورا چند لحظه تلاش کرد، اما نتوانست. آریان دست از شوخی برداشت. «سورا، یا کمکم رو قبول می‌کنی، یا همین‌جا می‌مونی.» سورا ناچار سکوت کرد. با کمک آریان و سوکو، بالاخره از شیب بیرون آمد. وقتی به زمین صاف رسید، چند لحظه نفسش را تنظیم کرد. آریان به اطراف نگاه کرد. چند سنگ جابه‌جا شده و مسیر خراب شده بود. نگاهش روی سورا ثابت ماند. «این مسیر قبلاً این‌طوری نبود.» سورا چیزی نگفت. سوکو آرام به آریان نزدیک شد و زیر لب گفت: «فکر کنم بهتره از خودش بپرسیم چرا اینجا بوده.» آریان هنوز چیزی نگفت. اما قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسد، چشم سوکو روی خاک کنار مسیر افتاد. یک علامت کوچک روی سنگی دیده می‌شد. همان علامت عجیب. سوکو برای لحظه‌ای خشکش زد. بعد خیلی سریع جلوی آن ایستاد تا آریان نتواند ببیند. آریان متوجه رفتار عجیبش شد. «سوکو... چی دیدی؟» سوکو لبخند زد. «هیچی.» اما این بار آریان دیگر حرفش را باور نکرد.
سورا همراه آریان و سوکو به سمت گله برگشت. هنوز چیزی از ماجرای کوهستان نگفته بودند که چند اسب متوجه حال آشفتهٔ سورا شدند. یکی از آنها پرسید: «چی شده؟ چرا این‌طوری برگشتید؟» سورا نگاهی به آریان انداخت. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «آریان باعث شد اون مسیر خراب بشه.» آریان با تعجب برگشت. «چی؟!» اما سورا اجازه نداد ادامه دهد. «من خودم دیدم. داشت نزدیک اون مسیر می‌رفت و بعد سنگ‌ها ریختن.» سوکو با عصبانیت گفت: «دروغ می‌گی!» چند اسب با نگرانی دورشان جمع شدند. مارسا هم خودش را رساند. «چه اتفاقی افتاده؟» سورا فوراً گفت: «آریان مسیر کوهستان رو خراب کرد. نزدیک بود هر دومون گرفتار بشیم.» آریان جلو آمد. «مارسا، این‌طور نبود. سورا خودش—» مارسا با صدایی محکم حرفش را قطع کرد. «فعلاً چیزی نگو.» آریان ساکت شد. مارسا به سورا نگاه کرد. «مطمئنی حرفت درسته؟» سورا بدون مکث گفت: «کاملاً.» آریان دوباره خواست حرف بزند. «ولی—» مارسا این بار جدی‌تر گفت: «گفتم بعداً.» ماریا که از دور صحنه را دیده بود، خودش را به آنها رساند. «برادر، حداقل بذار آریان توضیح بده.» مارسا گفت: «ماریا، دخالت نکن.» ماریا با ناراحتی گفت: «ولی تو حتی حرفش رو نشنیدی!» آریان آرام گفت: «اشکالی نداره، ماریا.» بعد رو به مارسا کرد. «من نمی‌خوام دعوا درست بشه. فقط بدون که من اون مسیر رو خراب نکردم.» مارسا چند لحظه به او نگاه کرد. سپس گفت: «من هنوز نمی‌دونم حقیقت چیه.» سورا با اطمینان گفت: «پس باید از اینجا بره.» مارسا فوراً جواب داد: «نه.» سورا جا خورد. «چی؟» مارسا گفت: «من آریان رو اخراج نمی‌کنم. تا وقتی مدرک نداشته باشم، کسی رو به خاطر یک حرف بیرون نمی‌کنم.» سورا چیزی نگفت. اما از نگاهش معلوم بود اصلاً انتظار چنین جوابی را نداشته. مارسا ادامه داد: «از این لحظه، هیچ‌کس دربارهٔ این اتفاق شایعه درست نمی‌کنه. خودم موضوع رو بررسی می‌کنم.» جمعیت کم‌کم پراکنده شد. ماریا کنار آریان آمد. «خوبی؟» آریان لبخند کم‌رنگی زد. «آره.» اما وقتی ماریا دور شد، آریان به سوکو نگاه کرد. «تو دیدی اونجا چه اتفاقی افتاد.» سوکو آهسته گفت: «آره.» آریان پرسید: «پس چرا چیزی نگفتی؟» سوکو به اطراف نگاه کرد. «چون هنوز یه چیز مهم‌تر هست که باید بفهمیم.» آریان اخم کرد. «چی؟» سوکو جواب نداد. فقط به سمت کوهستان نگاه کرد. در ذهنش هنوز همان علامت عجیب نقش بسته بود.
آریان هنوز به سوکو نگاه می‌کرد. «تو این نشونه رو می‌شناسی، مگه نه؟» سوکو چند لحظه سکوت کرد. «گفتم که... چیز خاصی نیست.» آریان خواست دوباره سؤال کند، اما ماریا از راه رسید. «دوباره دربارهٔ اون علامت حرف می‌زنید؟» سوکو سریع گفت: «نه! داشتیم دربارهٔ آب حرف می‌زدیم.» آریان با تعجب به او نگاه کرد. «آب؟» سوکو لبخند زد. «آره... آب خیلی موضوع مهمیه.» ماریا خندید. «شما دوتا واقعاً عجیبید.» چند روز بعد، سه‌تایی برای پیدا کردن آب و بررسی مسیرهای اطراف گله راه افتادند. در میانهٔ راه، صدای ضعیفی از پشت بوته‌ها شنیدند. ماریا ایستاد. «شنیدید؟» آریان جلو رفت. پشت بوته‌ها دو کره‌اسب کوچک و مادرشان گیر افتاده بودند. مسیر باریک با شاخه‌های افتاده بسته شده بود. آریان بدون معطلی شروع به کنار زدن شاخه‌ها کرد. ماریا هم کمکش کرد و سوکو از طرف دیگر راه را باز کرد. وقتی اسب‌ها بیرون آمدند، مادرشان با آسودگی نفس کشید. یکی از کره‌اسب‌ها با هیجان دور آریان چرخید. «تو خیلی قوی‌ای!» آریان خندید. «نه، فقط سه نفری کمک کردیم.» سوکو زیر لب گفت: «البته بیشترش من بودم.» ماریا خندید. «تو؟ تو نصف راه داشتی با شاخه‌ها دعوا می‌کردی!» سوکو با غرور گفت: «اون شاخه شروع کرد.» آریان و ماریا با هم خندیدند. برای مدتی همه‌چیز آرام و عادی بود. اما کمی دورتر، روی تپه‌ای پوشیده از علف، سایه‌ای میان درختان حرکت کرد. یک اسب تیره‌رنگ لحظه‌ای ایستاد و از دور آنها را نگاه کرد. سپس بی‌صدا ناپدید شد. --- هنگام برگشتن، سوکو ناگهان ایستاد. آریان برگشت. «چی شد؟» سوکو به زمین خیره شده بود. روی خاک، همان علامت عجیب دیده می‌شد. اما این بار کنار آن، رد سم تازه‌ای هم وجود داشت. سوکو آرام جلو رفت و رد سم را بررسی کرد. چهره‌اش تغییر کرد. آریان پرسید: «این رد رو هم می‌شناسی؟» سوکو چند ثانیه جواب نداد. بعد گفت: «فقط بیا بریم.» آریان متوجه شد سوکو عمداً چیزی را پنهان می‌کند. اما قبل از اینکه دوباره سؤال کند، ماریا صدایشان زد: «آریان! سوکو! دیر شد، باید برگردیم.» آریان آخرین نگاهش را به نشانه انداخت. بعد همراه آنها راه افتاد. پشت سرشان، باد آرامی وزید و چند برگ روی نشانه افتاد. و هیچ‌کدام نفهمیدند که همان اسب ناشناس، از فاصله‌ای دور هنوز آنها را زیر نظر دارد.