#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستهشتم
آریان هنوز به سوکو نگاه میکرد.
«تو این نشونه رو میشناسی، مگه نه؟»
سوکو چند لحظه سکوت کرد.
«گفتم که... چیز خاصی نیست.»
آریان خواست دوباره سؤال کند، اما ماریا از راه رسید.
«دوباره دربارهٔ اون علامت حرف میزنید؟»
سوکو سریع گفت:
«نه! داشتیم دربارهٔ آب حرف میزدیم.»
آریان با تعجب به او نگاه کرد.
«آب؟»
سوکو لبخند زد.
«آره... آب خیلی موضوع مهمیه.»
ماریا خندید.
«شما دوتا واقعاً عجیبید.»
چند روز بعد، سهتایی برای پیدا کردن آب و بررسی مسیرهای اطراف گله راه افتادند.
در میانهٔ راه، صدای ضعیفی از پشت بوتهها شنیدند.
ماریا ایستاد.
«شنیدید؟»
آریان جلو رفت.
پشت بوتهها دو کرهاسب کوچک و مادرشان گیر افتاده بودند. مسیر باریک با شاخههای افتاده بسته شده بود.
آریان بدون معطلی شروع به کنار زدن شاخهها کرد.
ماریا هم کمکش کرد و سوکو از طرف دیگر راه را باز کرد.
وقتی اسبها بیرون آمدند، مادرشان با آسودگی نفس کشید.
یکی از کرهاسبها با هیجان دور آریان چرخید.
«تو خیلی قویای!»
آریان خندید.
«نه، فقط سه نفری کمک کردیم.»
سوکو زیر لب گفت:
«البته بیشترش من بودم.»
ماریا خندید.
«تو؟ تو نصف راه داشتی با شاخهها دعوا میکردی!»
سوکو با غرور گفت:
«اون شاخه شروع کرد.»
آریان و ماریا با هم خندیدند.
برای مدتی همهچیز آرام و عادی بود.
اما کمی دورتر، روی تپهای پوشیده از علف، سایهای میان درختان حرکت کرد.
یک اسب تیرهرنگ لحظهای ایستاد و از دور آنها را نگاه کرد.
سپس بیصدا ناپدید شد.
---
هنگام برگشتن، سوکو ناگهان ایستاد.
آریان برگشت.
«چی شد؟»
سوکو به زمین خیره شده بود.
روی خاک، همان علامت عجیب دیده میشد.
اما این بار کنار آن، رد سم تازهای هم وجود داشت.
سوکو آرام جلو رفت و رد سم را بررسی کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
آریان پرسید:
«این رد رو هم میشناسی؟»
سوکو چند ثانیه جواب نداد.
بعد گفت:
«فقط بیا بریم.»
آریان متوجه شد سوکو عمداً چیزی را پنهان میکند.
اما قبل از اینکه دوباره سؤال کند، ماریا صدایشان زد:
«آریان! سوکو! دیر شد، باید برگردیم.»
آریان آخرین نگاهش را به نشانه انداخت.
بعد همراه آنها راه افتاد.
پشت سرشان، باد آرامی وزید و چند برگ روی نشانه افتاد.
و هیچکدام نفهمیدند که همان اسب ناشناس، از فاصلهای دور هنوز آنها را زیر نظر دارد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستنهم
صبح روز بعد، خبری مهم به گوش مارسا رسید.
مارسا مدت زیادی ساکت ماند و به آنچه شنیده بود فکر کرد.
اگر حرفی که به او گفته بودند درست بود، پس آریان دربارهٔ گذشتهاش به او دروغ گفته بود.
مارسا چند نگهبان گله را صدا زد و همراه آنها راه افتاد.
سورا هم از دور متوجه شد و خودش را به آنها رساند.
وقتی به محل اقامت آریان، سوکو و ماریا رسیدند، مارسا مستقیم روبهروی آریان ایستاد.
«آریان.»
آریان برگشت.
«بله؟»
مارسا با چهرهای جدی گفت:
«کار مهمی باهات دارم.»
سورا کمی عقبتر ایستاده بود.
آریان نگاهی به او انداخت.
«سورا اینجا چیکار میکنه؟»
سورا سریع گفت:
«امم... مارسا، منم میخوام باهات حرف بزنم.»
مارسا جواب داد:
«نه، الان نه. اول باید با آریان صحبت کنم.»
سورا چیزی نگفت.
اما چند لحظه بعد آرام به مارسا نزدیک شد و با شانه به او اشاره کرد.
«بیا یه جای خلوت.»
مارسا اخم کرد.
«گفتم بعداً.»
سورا دوباره نزدیکتر شد.
«این موضوع مهمه.»
مارسا که متوجه اصرار عجیب او شده بود، چند لحظه به سورا نگاه کرد.
بعد سرش را برگرداند.
ماریا کمی دورتر ایستاده بود و با نگرانی به آنها نگاه میکرد.
مارسا نگاهش روی ماریا ثابت ماند.
انگار میخواست چیزی به او بگوید.
لبهایش کمی تکان خورد.
«من... بهش میگم.»
ماریا با نگرانی پرسید:
«چی رو؟»
مارسا جواب نداد.
سورا دوباره به او نزدیک شد.
«مارسا، بیا.»
مارسا بالاخره رو به آریان کرد.
«فعلاً همینجا بمون.»
آریان با تعجب گفت:
«ولی گفتی کار مهمی با من داری.»
مارسا چند لحظه به او خیره شد.
«دارم.»
بعد همراه سورا چند قدم از آنها فاصله گرفت.
آریان با تردید به رفتنشان نگاه کرد.
سوکو آرام گفت:
«این خوب نیست.»
آریان پرسید:
«چی؟»
سوکو به چهرهٔ مارسا نگاه کرد.
«نگاهش.»
آریان چیزی نگفت.
چون خودش هم فهمیده بود.
مارسا این بار با نگاه روزهای قبل به او نگاه نمیکرد.
این بار در نگاهش چیزی بود که آریان نمیتوانست بفهمد...
شک.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیام
سورا چند قدم دیگر مارسا را از بقیه دور کرد.
مارسا بالاخره ایستاد و با اخم گفت:
«خب؟ حالا بگو. چرا اینقدر اصرار داشتی منو از آریان دور کنی؟»
سورا چند لحظه سکوت کرد.
«قبل از اینکه چیزی بگم، باید بدونی ممکنه حرفم رو باور نکنی.»
مارسا گفت:
«اگر قرار بود باور نکنم، دنبالت نمیاومدم.»
سورا به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی صدایشان را نمیشنود.
«اون اسب رو دیدم.»
مارسا اخمهایش را بیشتر درهم کشید.
«کدوم اسب؟»
«همونی که چند بار اطراف گله دیده شده.»
مارسا چیزی نگفت.
سورا ادامه داد:
«هر بار از دور پیداش میشه... چند لحظه میایسته... بعد وقتی نزدیک میشیم، ناپدید میشه.»
مارسا پرسید:
«از کجا میدونی همون اسبه؟»
«رد سمهاش رو دیدم.»
«و؟»
«با رد سم هیچکدوم از اسبهای گله جور درنمیاد.»
مارسا کمی فکر کرد.
«ممکنه اسب سرگردان باشه.»
سورا سریع گفت:
«نه.»
مارسا نگاه تندی به او انداخت.
«از کجا اینقدر مطمئنی؟»
سورا آهسته گفت:
«چون یک بار خیلی نزدیکش شدم.»
مارسا برای اولین بار کمی نگران شد.
«چه شکلی بود؟»
سورا گفت:
«تیره بود. خیلی تیره. و عجیبتر از همه این بود که وقتی منو دید، فرار نکرد.»
«پس چی کار کرد؟»
«فقط نگاهم کرد.»
مارسا پرسید:
«بعد؟»
سورا نفسش را بیرون داد.
«وقتی چند قدم به طرفش رفتم، مه از جلوی چشمم رد شد... و وقتی کنار رفت، دیگه اونجا نبود.»
مارسا مدتی ساکت ماند.
بعد گفت:
«چرا این رو به من میگی؟»
سورا جواب داد:
«چون فکر میکنم اون اسب به آریان مربوطه.»
مارسا فوراً برگشت.
«دلیل؟»
سورا گفت:
«هر بار که اون اسب رو دیدم، آریان هم اطراف همون منطقه بوده.»
مارسا با تردید گفت:
«این فقط یه حدسه.»
«شاید.»
«و تو میخوای من به خاطر یک حدس، آریان رو متهم کنم؟»
سورا سرش را تکان داد.
«نه. میخوام حواست جمع باشه.»
مارسا با عصبانیت گفت:
«تو از اول هم از آریان خوشت نمیاومد.»
سورا چند لحظه ساکت ماند.
«درسته.»
«پس از کجا بدونم این حرفها فقط برای دور کردنش از ماریا نیست؟»
سورا جواب نداد.
همین سکوت باعث شد مارسا بیشتر شک کند.
بعد از چند لحظه، سورا گفت:
«چون چیزی دیدم که تو ندیدی.»
مارسا آرام پرسید:
«چی؟»
سورا به سمت کوهستان نگاه کرد.
«همون علامتی که روی سنگهاست.»
مارسا متعجب شد.
«چه علامتی؟»
سورا گفت:
«نمیدونم دقیقاً چیه... اما اون اسب یک بار کنار همون علامت ایستاده بود.»
مارسا چند لحظه به کوهستان خیره ماند.
«و چرا قبلاً چیزی نگفتی؟»
سورا آهسته جواب داد:
«چون نمیخواستم بدون مدرک حرف بزنم.»
مارسا با نگاهی سنگین گفت:
«عجیب شد... تو معمولاً اینقدر صبر نداری.»
سورا لبخند بسیار کوتاهی زد.
«شاید این بار موضوع جدیتر از چیزیه که فکر میکنی.»
مارسا هنوز چیزی نگفت.
اما درست در همان لحظه، صدای خشخش برگها از پشت سرشان آمد.
هر دو برگشتند.
چیزی میان درختان حرکت کرد.
مارسا یک قدم جلو رفت.
«کی اونجاست؟»
سکوت.
سورا زیر لب گفت:
«همونه...»
اما وقتی هر دو به سمت درختان رفتند، چیزی آنجا نبود.
فقط روی خاک نرم، دو رد سم تازه باقی مانده بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سییکم
مارسا و سورا بالاخره تصمیم گرفته بودند گله را به سمت کوهستان ببرند.
هوا هرچه جلوتر میرفتند سردتر میشد و برف زیر سمهایشان صدا میداد.
آریان کمی جلوتر از گله حرکت میکرد و مدام اطرافش را نگاه میکرد.
ناگهان روی یکی از سنگها همان علامت عجیب را دید.
ایستاد.
چند قدم جلوتر، یکی دیگر.
بعد یکی دیگر...
آریان با نگرانی زیر لب گفت:
«این منطقی نیست...»
سوکو که کنارش بود پرسید:
«چی شده؟»
آریان به سنگها اشاره کرد.
«این علامتها... اینجا هم هستن.»
سوکو چند لحظه ساکت ماند.
«پس بالاخره خودت هم دیدیشون.»
آریان برگشت.
«یعنی تو میدونی چی هستن؟»
سوکو جواب نداد.
آریان دوباره پرسید:
«سوکو.»
سوکو فقط گفت:
«بعداً.»
آریان با ناراحتی نفسش را بیرون داد.
اما ناگهان صدایی از عقب گله بلند شد.
یکی از نگهبانها فریاد زد:
«مارسا!»
همه برگشتند.
یکی از کرهاسبهای پیر و ضعیف روی برف افتاده بود.
مارسا سریع به سمتش رفت، اما دیگر توان ایستادن نداشت.
چند دقیقه بعد، سکوت سنگینی روی گله افتاد.
آریان با اضطراب به مسیر سفید و طولانی روبهرو نگاه کرد.
«هنوز خیلی تا پایان زمستون مونده...»
بعد رو به مارسا کرد.
«بهتر نیست قبل از اینکه شرایط بدتر بشه، از کوهستان خارج بشیم؟»
مارسا حتی برنگشت.
با لحنی سرد گفت:
«تو تا حالا رئیس گله بودی؟»
آریان مکث کرد.
«نه.»
مارسا گفت:
«پس حرف نزن.»
آریان ساکت شد.
سوکو با نگرانی به او نگاه کرد.
اما آریان چیزی نگفت و دوباره به جلو رفت.
چند لحظه بعد، باد شدیدی وزید.
برف روی زمین جابهجا شد و یکی از نشانههای روی سنگ برای چند ثانیه کاملاً آشکار شد.
آریان ایستاد.
این بار مطمئن بود.
آن علامتها تصادفی نبودند.
و اگر حدسش درست بود...
سایهخوارها در همین نزدیکی بودند.
آریان به سمت کوهستان خیره شد.
جایی میان مه و برف، چیزی برای لحظهای حرکت کرد.
اما وقتی پلک زد، دیگر چیزی دیده نمیشد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیدوم
باد سرد از میان کوهستان میگذشت و برف آرامآرام روی زمین مینشست.
گله خسته بود. همه با قدمهایی آهسته حرکت میکردند؛ اما چند کرهاسب کوچک دیگر توان ادامه دادن نداشتند.
یکی از آنها، کرهای کوچک با پاهای لرزان، چند قدم پشت مادرش راه میرفت.
مادرش هر چند لحظه برمیگشت و آرام به او نگاه میکرد.
«بیا... فقط کمی دیگه.»
کره تلاش کرد جلو بیاید.
یک قدم...
دو قدم...
اما پاهایش دیگر توان نداشتند.
آرام روی برف نشست.
مادرش فوراً برگشت و کنارش ایستاد.
«بلند شو کوچولو...»
کره سرش را بالا آورد و خودش را به مادرش نزدیک کرد.
آریان از دور صحنه را دید و ایستاد.
چند لحظه بعد، کره دیگر حرکتی نکرد.
مادرش هنوز کنارش مانده بود و با بینیاش او را آرام تکان میداد؛ انگار منتظر بود دوباره بلند شود.
هیچکس حرفی نمیزد.
یکی از اسبهای گله سرش را پایین انداخت.
دیگری آهی کشید.
ماریا با ناراحتی به آن صحنه نگاه میکرد.
آریان آرام جلو رفت، اما چیزی برای گفتن نداشت.
فقط ایستاد.
در همان نزدیکی، کرهای دیگر که از شدت سرما ضعیف شده بود، دیگر نتوانست ادامه بدهد.
این بار چند اسب گله دورش جمع شدند.
مادرش سرش را به او تکیه داده بود.
آریان چشمهایش را بست.
«خیلی زوده...»
صدایش آرام بود.
«هنوز زمستون تموم نشده.»
ماریا با ناراحتی گفت:
«آریان...»
آریان به مسیر پیش رو نگاه کرد؛ کوهستانی سفید، سرد و بیرحم.
«اگه همینطور ادامه بدیم، ممکنه تعداد بیشتری رو از دست بدیم.»
بعد رو به مارسا کرد.
«مارسا، باید از کوهستان خارج بشیم.»
مارسا سرد جواب داد:
«تو تا حالا رئیس گله بودی؟»
آریان مکث کرد.
«نه.»
مارسا گفت:
«پس حرف نزن.»
آریان چیزی نگفت.
اما این بار نگاهش فقط ناراحت نبود.
نگران بود.
نگران تمام گله...
و بیشتر از همه، نگران کرههایی که هنوز پشت سرشان با قدمهای کوچک در برف حرکت میکردند.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
#سرزمینافسانهایاسبها #قسمت_سیدوم باد سرد از میان کوهستان میگذشت و برف آرامآرام روی زمین مین
پ.ن : مارسا نکن این کارو کی اینور رئیس کرده😂😒
پ.ن : کره اسب های طفلکی🥺
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیسوم
آریان همیشه در انتهای گله حرکت میکرد.
چند کرهاسب کوچک و خسته را روی پشتش جا داده بود تا از سرمای شدید در امان بمانند. ماریا هم کنارش میآمد و هر چند قدم یکبار به کرهها سر میزد.
مارسا از دور متوجه شد.
رو به سورا کرد و گفت:
«برو ماریا رو بیار. باید وسط گله حرکت کنه، اینجا خیلی سرده.»
سورا سرش را تکان داد و به سمت ماریا رفت.
«ماریا، بیا. باید بریم وسط گله، اینجا سردته.»
ماریا بدون اینکه توقف کند گفت:
«نه، نمیام. همینجا میمونم.»
سورا این بار جدیتر شد.
«این دستور برادرته. بیا.»
ماریا برگشت.
«گفتم نمیام. آریان اینجاست و داره از کرهها مراقبت میکنه.»
سورا با عصبانیت گفت:
«میخوای مثل اون کرهها از سرما از پا بیفتی؟!»
ماریا چیزی نگفت.
آریان که چند قدم جلوتر بود، ایستاد و برگشت.
«بسه، سورا.»
سورا نگاهش کرد.
آریان آرام اما محکم ادامه داد:
«ماریا نمیخواد بیاد. من مراقبشم. اتفاقی براش نمیافته.»
سورا جلو آمد.
«من با تو حرف نمیزنم، شازده.»
آریان ابرو بالا انداخت.
«پس با کی حرف میزنی؟»
سورا پوزخندی زد.
«تو خودت رو خیلی مهم میدونی، نه؟»
ماریا بینشان آمد.
«بس کنید. الان وقت دعوا نیست.»
سورا نگاهش را از آریان برنداشت.
«من فقط دستور مارسا رو اجرا میکنم.»
آریان گفت:
«و من فقط دارم از گله مراقبت میکنم.»
چند لحظه هر دو به هم خیره شدند.
باد سرد میانشان وزید.
یکی از کرهاسبهایی که روی پشت آریان بود، خوابآلود سرش را تکان داد.
ماریا آهسته گفت:
«آریان... ولش کن.»
آریان نفس عمیقی کشید و نگاهش را از سورا گرفت.
«باشه.»
سورا برگشت تا سمت مارسا برود.
اما قبل از اینکه دور شود، زیر لب گفت:
«این کوهستان جای تو نیست، آریان.»
آریان شنید.
اما پاسخی نداد.
فقط سرش را بالا گرفت و به مه غلیظی که آرامآرام از سمت کوه پایین میآمد نگاه کرد.
برای یک لحظه...
در میان مه، همان علامت عجیب روی سنگی دوردست دیده شد.
آریان آرام زمزمه کرد:
«باز هم...»
و این بار، یکی از کرهاسبها که روی پشتش بود، به همان سمت نگاه کرد.
انگار او هم چیزی را دیده بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیچهارم
چند روز گذشت.
کمکم هوا گرمتر شد و سرمای شدید کوهستان فروکش کرد.
برفها آرامآرام آب میشدند و زمین دوباره رنگ خودش را پیدا میکرد.
اما از آن اسب ناشناس دیگر خبری نبود.
نه رد سمّی...
نه صدایی...
نه حتی نشانی از آن علامتهای عجیب.
انگار هیچوقت وجود نداشته است.
مارسا کنار تپهای نشسته بود و به جایی خیره مانده بود.
چشمانش پر از اشک بود.
کمکم اسبهای گله دورش جمع شدند.
هیچکس حرفی نمیزد.
سورا دیگر میانشان نبود.
او چند روز قبل، بعد از مدت زیادی ماندن در سرمای شدید و فشار آوردن بیش از حد به خودش، از پا افتاده بود و دیگر نتوانسته بود زنده بماند.
مرگش تلخ بود، اما اتفاقی طبیعی در آن سرمای سخت.
مارسا سرش را پایین انداخت.
خواهرش آرام کنارش نشست و گفت:
«مارسا... خودت رو سرزنش نکن.»
مارسا با صدای گرفته گفت:
«من باید زودتر متوجه میشدم...»
خواهرش او را آرام کرد.
در آن سرزمین، وقتی اسبی عزادار میشد، رنگ بدنش برای مدتی تیرهتر میشد.
رنگ زرد روشن و براق مارسا حالا به زردی تیره تبدیل شده بود.
قرار بود دو روز همینطور بماند.
روز خاکسپاری، تمام گله جمع شدند.
هیچکس دربارهٔ اختلافهای گذشته حرفی نزد.
همه در سکوت ایستادند و به مارسا احترام گذاشتند.
حتی آریان و سوکو هم برای تسلیت آمدند.
سوکو که حواسش جای دیگری بود، جلو رفت و با جدیت گفت:
«مارسا... خدا ببخشتش. اسب بدی بود.»
آریان همان لحظه با پاش آرام به او زد.
سوکو سریع صاف ایستاد.
«امم... منظورم این بود که... خدا رحمتش کنه. اسب خوبی بود.»
بعد خیلی آهسته زیر لب گفت:
«البته نه خیلی هم...»
آریان دوباره نگاهش کرد.
سوکو فوراً ساکت شد.
آریان رو به مارسا گفت:
«سورا اشتباههای خودش رو داشت... اما واقعاً برای این گله زحمت کشید.»
مارسا چیزی نگفت.
آریان ادامه داد:
«خیلی این گله رو دوست داشت.»
مارسا اشکش را پاک کرد.
«آره... داشت.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مارسا به قبر سورا نگاه کرد.
برای اولین بار، دیگر هیچ خشم یا بحثی میانشان نبود.
فقط خاطراتی مانده بود که با رفتن سورا، برای همیشه در گذشته جا میماند.
و درست وقتی همه در حال برگشتن بودند...
سوکو ناگهان ایستاد.
چیزی روی زمین توجهش را جلب کرده بود.
ردّ بسیار کمرنگی روی خاک تازه و خیس باقی مانده بود.
سوکو خم شد.
یک رد سم.
فقط یکی.
چشمهایش آرام گرد شد.
آریان از دور پرسید:
«سوکو؟ چی دیدی؟»
سوکو سریع خاک را با سمش پوشاند.
«هیچی.»
آریان چند لحظه نگاهش کرد.
اما چیزی نگفت.
و هیچکدام نمیدانستند که با تمام شدن سرمای کوهستان...
راز تازه داشت دوباره بیدار میشد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیپنجم
چند روز بعد، سوکو کنار آریان راه میرفت و با ناراحتی به ماریا که کمی دورتر با چند اسب صحبت میکرد نگاه میکرد. 😑🐎
سوکو آهی کشید.
«دیگه نمیتونم توجه ماریا رو جلب کنم... 😩»
آریان خندید. 😂
«خب؟»
سوکو ناگهان گفت:
«خودت باید از مارسا برای ماریا خواستگاری کنی! 😤»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟! مگه دیوانهام؟! اینجوری که مارسا حکم مرگم رو امضا میکنه! 😂»
سوکو درحالیکه چند قدم اینطرف و آنطرف میپرید گفت:
«خب چارهای نداری! 😤🐎»
آریان خندهاش گرفت.
«تو واقعاً عجیبی...»
سوکو جدی شد.
«ولی جدی میگم.»
آریان ساکت شد.
چند لحظه به ماریا نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«واقعاً راست میگی...»
سوکو لبخند زد. 😏
«دیدی؟ بالاخره حرف حساب زدم.»
آریان نفس عمیقی کشید.
«امشب باید حرفم رو بزنم.»
سوکو با هیجان گفت:
«بالاخره! 😆»
آریان با خنده گفت:
«فقط دعا کن زنده برگردم.»
سوکو خندید. 😂
«نگران نباش... اگر زنده نموندی، حداقل داستانت قشنگ تموم میشه!»
آریان برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
«سوکو! 😐»
«شوخی کردم! 😂»
---
شب که شد، آریان بالاخره ماریا را صدا زد.
«ماریا... میتونم باهات دربارهٔ یه موضوع صحبت کنم؟»
ماریا برگشت.
«حتماً. چی شده؟»
آریان کمی مکث کرد.
«امروز میخواستم چیزی بهت بگم.»
ماریا لبخند زد.
«منم اتفاقاً میخواستم دربارهٔ یه موضوع باهات حرف بزنم.»
آریان تعجب کرد.
«واقعاً؟»
ماریا سرش را تکان داد.
«آره.»
آریان لبخند زد.
ماریا هم لبخندش عمیقتر شد. 🥰
برای چند لحظه، هیچکدام حرف نزدند.
انگار هر دو میدانستند گفتوگوی امشب قرار است چیزی را برای همیشه تغییر دهد... 💜🐎