eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
20 دنبال‌کننده
125 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش‌ اومدی😃💜
رفقااا باران شال داره هااا🐣 ولی بخاطر مشکل فنی🤌🏻🗿 (چت‌جی‌پی‌تی) سر لخت‌ش کرد👾 حالا عکس اولش بدتر بود😮‍💨💔😂 این از سه قلو هامون😍
سلاممممم دورد بر دوستان عزیز همراه من😍💜 برای عضو جدید مون خوشگلا مون دو تا رمان دیگه از🥹 # یک_زندگی‌معمولی🏡 میزارم که کیف کنید😇
؟🏡 نیمه‌شب شده بود. مهران تلویزیون را خاموش کرد و از جایش بلند شد. آرام از پله‌ها بالا رفت. همه‌ی بچه‌ها در طبقه‌ی بالا خواب بودند. وقتی از جلوی اتاق سوران رد شد، چند قدم رفت... اما ایستاد. چند لحظه به در اتاق نگاه کرد. بعد برگشت و خیلی آرام دستگیره را پایین آورد. در را آهسته باز کرد. سوران خواب بود. مهران چراغ خواب کم‌نوری را روشن کرد و وارد اتاق شد. کنار تخت، پایین پای سوران نشست. چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد دست سوران را آرام گرفت. چشمانش روی صورت خواب‌آلود برادرش ماند. انگار یک خاطره‌ی قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد... فلش‌بک سال‌ها قبل... مهران، سوران و سامان فقط هشت سالشان بود. باران هم آن موقع چهار ساله بود و در خانه همراه مامان و بابا بود. سه برادر با دوچرخه‌هایشان در یک خیابان نسبتاً خلوت بازی می‌کردند. سوران با هیجان دوچرخه‌سواری می‌کرد که ناگهان چرخش لیز خورد. — وااای! روی زمین افتاد. مهران و سامان سریع ترمز کردند. سوران خواست بلند شود که ناگهان صدای بوق یک ماشین از دور بلند شد. سوران همان لحظه خشکش زد. چشم‌هایش از ترس باز شده بود و فقط به ماشین نگاه می‌کرد. مهران بدون فکر دوید سمتش. — سوران! بازوی سوران را گرفت و او را کشید. هر دو با هم به کنار خیابان پرت شدند. ماشین از کنارشان رد شد. چند لحظه هر دو روی زمین مانده بودند. مهران دست و پاهایش درد می‌کرد، اما سریع بلند شد. — سوران؟! بالای سر سوران رفت. وقتی دید روی سرش زخمی شده، صورتش پر از ترس شد. — سوران... سوران بیداری؟ سامان هم خودش را رساند. — مهران! بیا بریم خونه! مهران هنوز نگران سوران بود. — سرش زخمی شده... هر سه با دلهره خودشان را به خانه رساندند. مامان و بابا با دیدنشان سریع جلو آمدند. — چی شده؟! بابا فوراً به سمت سوران رفت. باران که آن موقع فقط چهار سال داشت، از گوشه‌ی خانه خودش را رساند. همیشه داداش‌هایش را خیلی دوست داشت، مخصوصاً مهران. وقتی مهران را دید که دست و پایش زخمی شده و ناراحت ایستاده، با نگرانی گفت: — داداشی... چیشده؟ ☹️ مهران جواب نداد. فقط به سوران نگاه می‌کرد. بابا و مامان سوران را برای بررسی بیشتر به بیمارستان بردند. مهران هم می‌خواست همراهشان برود، اما بابا گفت: — تو بمون خونه، خودت هم زخمی شدی. مهران با نگرانی پرسید: — سوران خوب می‌شه؟ مامان لبخند آرامی زد. — آره عزیزم، نگران نباش. اما از همان روز، صدای بلند بوق ماشین برای سوران تبدیل به چیزی ترسناک شد. سال‌ها گذشت. سوران بزرگ‌تر شد، اما آن ترس کاملاً از بین نرفت. یک بار وقتی باران ۱۲ ساله بود، نزدیک بود هنگام عبور از خیابان با یک ماشین برخورد کند. سوران که همان اطراف بود، سریع خودش را رساند و باران را عقب کشید. وقتی خطر رد شد، سوران هنوز از ترس نفسش تند بود. با ناراحتی به سوران نگاه کرد. — باران! چرا اونجا وایساده بودی؟! می‌خواستی بلایی سرت بیاد؟  باران که هنوز شوکه بود، چیزی نگفت. سوران دستش را گرفت. — اصلاً حواست کجا بود؟ باران آهسته گفت: — ببخشید... سوران با چشم‌های نگران نگاهش کرد. — فقط مواظب خودت باش آبجی... پایان فلش‌بک مهران هنوز کنار تخت سوران نشسته بود. دستش را آرام در دست گرفته بود. نگاهش روی صورت سوران ماند. خیلی آهسته زیر لب گفت: — از بچگی همین‌طوری بودی... لبخند خیلی کوچکی زد. — هنوزم باید حواسم بهت باشه، داداش. سوران در خواب کمی تکان خورد. مهران دستش را رها نکرد. چراغ خواب همچنان آرام روشن بود.
؟🏡 صبح روز بعد... فردا دانشگاه داشتند. مهران از خواب بیدار شد و یک لیوان آب برداشت. یک لبخند شیطنت‌آمیز زد. 😈 آرام از پله‌ها بالا رفت. — ای خدا... این آدم دست از اذیت کردن برنمی‌داره. 🫤 رسید جلوی اتاق سوران. آرام در را باز کرد. سوران هنوز خواب بود. مهران کمی از آب داخل لیوان را رویش ریخت و سریع عقب رفت. سوران یک‌دفعه از جا پرید و نشست. — یا خدااا! 😳 مهران که کنار در ایستاده بود، به لیوان نگاه کرد؛ کمی از آبش کم شده بود. با خنده گفت: — 😅 هاها! وقت بیدار شدنه! سریع از اتاق بیرون آمد و رفت سمت اتاق سامان. در را آرام باز کرد. کمی آب روی سامان ریخت و فوراً از اتاق بیرون رفت. چند ثانیه بعد صدای سامان بلند شد: — وای! کی روم آب ریختتتت؟! 😯 مهران با خنده از راهرو رد شد. رسید جلوی اتاق باران. در را کمی باز کرد، کمی آب روی باران ریخت و سریع در رفت. — آآآی! 😯 مهران خواست برگردد سمت پله‌ها که یک‌دفعه ایستاد. سوران درست جلویش ایستاده بود. مهران: — 😐 سوران به لیوان توی دست مهران نگاه کرد. — پیدات کردم... از داخل اتاق‌ها هم صدای سامان و باران می‌آمد. — مهران! — وایسا ببینمت! 😂 مهران سریع لیوان را به دست سوران داد. — بگیر. و قبل از اینکه سوران چیزی بگوید، با سرعت از پله‌ها پایین رفت. سوران با تعجب به لیوان نگاه کرد. همان لحظه سامان و باران هم‌زمان از اتاق‌هایشان بیرون آمدند. هر دو به سوران نگاه کردند. بعد به لیوان خالی توی دستش. چند ثانیه سکوت... سامان: — سوران؟ 😐 باران: — این تو دست تو چیکار می‌کنه؟ 😐 سوران آرام به لیوان نگاه کرد. بعد به پله‌ها. — این... مال مهرانه. 😐 سامان چشم‌هایش را ریز کرد. — یعنی چی؟ سوران با خونسردی گفت: — یعنی من الان متهم اصلی‌ام؟ 😂 باران: — مهراننننن! 😭😂 از پایین صدای خنده‌ی مهران می‌آمد. سوران سرش را تکان داد. — دیدین؟! گفتم خودش بود! 😂
پاییز مبارکککککک🧡 امید وارم پاییز خوبی داشته باشید و با قدرت درس بخوانید برای کشور مون مفید باشیم🍂🍁
✨ «یک زندگی معمولی؟» ✨ سه برادرِ ۲۴ ساله، سه‌قلو و البته هرکدوم با یک مدل دردسر! 😂 مهران، سوران و سامان؛ سه برادری که از بچگی کنار هم بودن و حالا هم هنوز دست از شیطنت و کل‌کل برنداشتن! وسط این سه‌قلوی پرماجرا، بارانِ ۲۰ ساله قرار داره؛ خواهری که همیشه شاهد ماجراهای این سه برادره... و اما نیلا، خواهر کوچیک‌تر ۱۷ ساله؛ دختری که اصلاً حوصله‌ی شوخی‌ها و شیطنت‌های مهران و سوران رو نداره! 😑😂 فقط کافیه این دوتا شروع کنن... نیلا از همون اول می‌دونه قراره اعصابش به بازی گرفته بشه! پنج خواهر و برادر، یک خانواده، کلی خاطره، کل‌کل، خنده، دعوا و اتفاق‌هایی که قرار نیست به این راحتی تموم بشن... هر روز یه ماجرا، هر گوشه یه خاطره، و پشت هر خنده شاید اتفاقی منتظر باشه که همه‌چیز رو تغییر بده... 👀 📖 «یک زندگی معمولی؟» داستان پنج خواهر و برادری که شاید زندگی‌شون معمولی به نظر برسه... اما وقتی مهران، سوران، سامان، باران و نیلا کنار هم باشن، «معمولی» بودنِ این زندگی خیلی بعیده! 😂🔥 https://eitaa.com/Life_story_Z/220
؟🏡 همه کم‌کم رفتند پایین. صبحانه کامل آماده بود؛ مربا، پنیر، عسل، پنکیک، چای و کلی چیز دیگر روی میز چیده شده بود. یکی‌یکی از خواب بیدار شدند، رفتند دست و صورتشان را شستند و بعد سر میز نشستند. سوران اما برخلاف بقیه، ساکت بود. سرش پایین بود و به فنجان چایش نگاه می‌کرد. چای داشت سرد می‌شد، ولی سوران اصلاً حواسش به آن نبود. مهران چند لحظه نگاهش کرد. — سوران؟ جوابی نیامد. سوران همچنان غرق فکر بود. مهران دستش را محکم روی میز زد. — سوران! نیلا که هنوز کامل خواب از سرش نپریده بود، از جا پرید. — وای! 😯 سوران هم یک‌دفعه به خودش آمد. — بله؟ بله! چی شده؟! سامان و باران: — 😐😐 مهران با تعجب نگاهش کرد. — حواست کجاست؟ صبحانه بخور دیگه، دانشگاه دیر می‌شه. سوران چند لحظه به مهران نگاه کرد. بعد گفت: — دیشب خیلی... خیلی راحت خوابیدم. باران با لحنی کنایه‌آمیز گفت: — آفرین نابغه! بعدش که چی؟ 😂 سوران کمی فکر کرد. — حس خوبی داشتم. سامان که طبق معمول سرش داخل کتاب بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: — حس خوب داشتی؟ یعنی توی خوابت کسی که می‌خواستی کنارت بوده یا توی خوابت بوده؟ سوران: — 😐 مهران سریع گفت: — بسه دیگه! بریم. سامان بالاخره سرش را از کتاب بلند کرد. — من فقط پرسیدم. 🥸 باران خندید. نیلا هم هنوز با چشمان خواب‌آلود به سوران نگاه می‌کرد. مهران از جایش بلند شد. — همه حاضرن؟ همه آماده بودند. یکی‌یکی از خانه بیرون رفتند. مهران سوار ماشین شد. سامان، سوران، باران و نیلا هم یکی‌یکی سوار شدند. مهران ماشین را روشن کرد و از خانه خارج شدند. روز جدید دانشگاهی‌شان شروع شد...
؟🏡 توی راه، چند دقیقه همه ساکت بودند. سوران کنار مهران راه می‌رفت و سامان و باران و نیلا هم کمی جلوتر بودند. مهران یک‌دفعه گفت: — بچه‌ها... یه تیکه از راه رو پیاده بریم؟ باران برگشت. — من موافقم. 😁 سامان شانه بالا انداخت. — چرا که نه. نیلا هم لبخند زد. — باشه. سوران هم گفت: — بریم. مهران ماشین را یک جای مناسب پارک کرد و همه پیاده شدند. چند دقیقه‌ای در خیابان قدم زدند و با هم شوخی می‌کردند. سوران داشت چیزی برای باران تعریف می‌کرد که به یک عابر پیاده نزدیک شدند. همه داشتند از خط عابر رد می‌شدند. ناگهان صدای بوق بسیار بلندی از سمت خیابان آمد. — بــــــــــوق! سوران یک‌دفعه خشکش زد. چشمانش گرد شد و نفسش برای چند لحظه حبس شد. پاهایش سست شد و روی زانوهایش نشست. مهران همان لحظه برگشت. — سوران؟! سامان و باران هم سریع برگشتند. — سوران! هر سه نفر دورش جمع شدند. باران با نگرانی خم شد. — خوبی؟! سوران جواب نمی‌داد و فقط سعی می‌کرد نفسش را تنظیم کند. مهران کنار او زانو زد. — سوران، نگام کن... خوبی؟ سوران بالاخره آرام گفت: — آره... فقط... دوباره صدای کامیون از خیابان آمد. مهران سرش را بالا آورد. کامیونی که بوق زده بود، کمی جلوتر ایستاده بود. راننده اصلاً انتظار نداشت چنین اتفاقی افتاده باشد. مهران بلند شد و با عصبانیت به سمت کامیون رفت. — مهران! سامان سریع دنبالش دوید و دستش را گرفت. — مهران، چته؟ آروم! سوران که چیزیش نشده! مهران با عصبانیت برگشت. — ممکن بود بشه! سامان چند لحظه ساکت ماند. — می‌دونم... ولی الان سوران پیشمونه. مهران نفس عمیقی کشید، اما هنوز اخم‌هایش درهم بود. راننده که متوجه شد مهران عصبانی شده، سریع راه افتاد و از آنجا دور شد. مهران چند ثانیه همان‌جا ایستاد. کم‌کم عصبانیتش فروکش کرد. برگشت سمت سوران. سوران هنوز روی زمین نشسته بود. مهران کنارش رفت و دستش را گرفت. — بیا... بلند شو. سوران با کمک مهران بلند شد. باران با نگرانی گفت: — بشین یه کم. همان نزدیکی یک نیمکت بود. مهران سوران را تا نیمکت برد و کمکش کرد بنشیند. بعد رو به بقیه گفت: — شما پیشش بمونین. سامان گفت: — کجا میری؟ — آب می‌گیرم. مهران سریع رفت سمت اولین مغازه‌ای که نزدیکشان بود. چند دقیقه بعد با یک بطری آب برگشت. در بطری را باز کرد و به سوران داد. — بخور. سوران بطری را گرفت. چند جرعه آب خورد و آرام‌تر شد. مهران کنار نیمکت ایستاده بود و هنوز با نگرانی نگاهش می‌کرد. سوران بعد از چند لحظه آرام گفت: — مهران... — هوم؟ — ممنون. مهران نگاهش کرد. — چیزی نیست. بعد کمی مکث کرد و با همان لحن همیشگی‌اش گفت: — فقط دفعه بعد وسط خیابون زانو نزن، من حوصله ندارم بغلت کنم ببرمت. 😐 سوران با خنده‌ی کم‌جانی گفت: — خودت که تا اینجا دویدی دنبالم. 😂 مهران اخم کرد. — ساکت. باران و سامان هم با دیدن لبخند کوچک سوران، کمی خیالشون راحت‌تر شد.
؟🏡 وقتی به دانشگاه رسیدند، مهران مستقیم رفت سمت کیوان. — کیوان! کیوان برگشت و با دیدنش لبخند زد. — سلام داداش! 😄 مهران با او مشغول صحبت شد. کمی آن‌طرف‌تر، سوران و سامان کنار هم ایستاده بودند و درباره چیزی حرف می‌زدند. باران اما همین که وارد محوطه دانشگاه شد، دوستش را از دور دید. لبخندی زد و سریع به سمتش دوید. — آتنا! آتنا برگشت. اما تنها نبود. کنارش دختری ایستاده بود که چادر مشکی داشت و چهره‌ای آرام و زیبا. باران سرعتش را کم کرد و آرام جلو رفت. — سلام. دختر چادری لبخند زد. — سلام عزیزم، خوبی؟ باران کمی متعجب شد. چند لحظه به او نگاه کرد. — خوبم... 😅 بعد با تعجب به آتنا نگاه کرد. آتنا لبخند زد. — باران، ایشون... اما باران هنوز توی فکر بود که این دختر از کجا او را می‌شناسد. دختر با لبخند گفت: — آتنا خیلی ازت برام تعریف کرده. باران برگشت سمت آتنا. — اِ...؟! 😐 آتنا خندید. — خب آره دیگه! 😂 باران: — بیا یه لحظه. دست آتنا را گرفت و او را کمی دورتر، کنار درخت برد. باران با اخمِ نمایشی گفت: — اون کی بود؟ آتنا خیلی عادی جواب داد: — اسمش ...ـه. دختر خیلی مهربون و خوشگلیه، درساشم اوففف نگم برات! 😁 باران: — خب؟! آتنا: — باهاش دوست شدم. بعد با افتخار اضافه کرد: — تازه درباره تو هم براش گفتم. 😌 باران یک ضربه آرام به سر آتنا زد. — خب چرا همه‌جا از من نام می‌بری؟! 😂 آتنا زد زیر خنده. — چون دوستمی دیگه! 😂 همان لحظه صدای سوران از آن طرف محوطه آمد: — بارووون! بیا دیگه! باران همان‌جا چشم‌هایش را بست. — باز شروع کرد... 😑 آتنا خندید. — بارون؟ 😂 باران با عصبانیت برگشت سمتش. — هیچی نگو! 😂 بعد رو به دختر چادری گفت: — ببخشید عزیزم، من باید برم. — خواهش می‌کنم. 😊 باران رفت سمت سوران. همین که رسید، با اخم گفت: — دارم برای صد و یکمین بار می‌گم، تو دانشگاه منو «بارون» صدا نزن! سوران پوفی کرد. — باشه بابا... حالا بریم خانم خانوما؟ 😐😂 باران: — بهتر شد! 😑 سوران لبخند زد و همراه باران راه افتاد. اما چند قدم که رفتند، سوران یک‌دفعه نگاهش به همان دختر چادری افتاد. نگاهش همان‌جا ثابت ماند. باران چند قدم جلوتر رفت، بعد برگشت. دید سوران هنوز ایستاده. — سوران؟ جوابی نداد. باران دستش را جلوی صورت سوران تکان داد. — سوران؟! سوران تازه به خودش آمد. — هان؟ باران با شیطنت گفت: — بیا شازده! 😂 سوران سریع راه افتاد. — چیزی نشده! 😐 باران با خنده گفت: — آره... معلومه! 😂