eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
17 دنبال‌کننده
106 عکس
3 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟🏡 نیمه‌شب شده بود. مهران تلویزیون را خاموش کرد و از جایش بلند شد. آرام از پله‌ها بالا رفت. همه‌ی بچه‌ها در طبقه‌ی بالا خواب بودند. وقتی از جلوی اتاق سوران رد شد، چند قدم رفت... اما ایستاد. چند لحظه به در اتاق نگاه کرد. بعد برگشت و خیلی آرام دستگیره را پایین آورد. در را آهسته باز کرد. سوران خواب بود. مهران چراغ خواب کم‌نوری را روشن کرد و وارد اتاق شد. کنار تخت، پایین پای سوران نشست. چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد دست سوران را آرام گرفت. چشمانش روی صورت خواب‌آلود برادرش ماند. انگار یک خاطره‌ی قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد... فلش‌بک سال‌ها قبل... مهران، سوران و سامان فقط هشت سالشان بود. باران هم آن موقع چهار ساله بود و در خانه همراه مامان و بابا بود. سه برادر با دوچرخه‌هایشان در یک خیابان نسبتاً خلوت بازی می‌کردند. سوران با هیجان دوچرخه‌سواری می‌کرد که ناگهان چرخش لیز خورد. — وااای! روی زمین افتاد. مهران و سامان سریع ترمز کردند. سوران خواست بلند شود که ناگهان صدای بوق یک ماشین از دور بلند شد. سوران همان لحظه خشکش زد. چشم‌هایش از ترس باز شده بود و فقط به ماشین نگاه می‌کرد. مهران بدون فکر دوید سمتش. — سوران! بازوی سوران را گرفت و او را کشید. هر دو با هم به کنار خیابان پرت شدند. ماشین از کنارشان رد شد. چند لحظه هر دو روی زمین مانده بودند. مهران دست و پاهایش درد می‌کرد، اما سریع بلند شد. — سوران؟! بالای سر سوران رفت. وقتی دید روی سرش زخمی شده، صورتش پر از ترس شد. — سوران... سوران بیداری؟ سامان هم خودش را رساند. — مهران! بیا بریم خونه! مهران هنوز نگران سوران بود. — سرش زخمی شده... هر سه با دلهره خودشان را به خانه رساندند. مامان و بابا با دیدنشان سریع جلو آمدند. — چی شده؟! بابا فوراً به سمت سوران رفت. باران که آن موقع فقط چهار سال داشت، از گوشه‌ی خانه خودش را رساند. همیشه داداش‌هایش را خیلی دوست داشت، مخصوصاً مهران. وقتی مهران را دید که دست و پایش زخمی شده و ناراحت ایستاده، با نگرانی گفت: — داداشی... چیشده؟ ☹️ مهران جواب نداد. فقط به سوران نگاه می‌کرد. بابا و مامان سوران را برای بررسی بیشتر به بیمارستان بردند. مهران هم می‌خواست همراهشان برود، اما بابا گفت: — تو بمون خونه، خودت هم زخمی شدی. مهران با نگرانی پرسید: — سوران خوب می‌شه؟ مامان لبخند آرامی زد. — آره عزیزم، نگران نباش. اما از همان روز، صدای بلند بوق ماشین برای سوران تبدیل به چیزی ترسناک شد. سال‌ها گذشت. سوران بزرگ‌تر شد، اما آن ترس کاملاً از بین نرفت. یک بار وقتی باران ۱۲ ساله بود، نزدیک بود هنگام عبور از خیابان با یک ماشین برخورد کند. سوران که همان اطراف بود، سریع خودش را رساند و باران را عقب کشید. وقتی خطر رد شد، سوران هنوز از ترس نفسش تند بود. با ناراحتی به سوران نگاه کرد. — باران! چرا اونجا وایساده بودی؟! می‌خواستی بلایی سرت بیاد؟  باران که هنوز شوکه بود، چیزی نگفت. سوران دستش را گرفت. — اصلاً حواست کجا بود؟ باران آهسته گفت: — ببخشید... سوران با چشم‌های نگران نگاهش کرد. — فقط مواظب خودت باش آبجی... پایان فلش‌بک مهران هنوز کنار تخت سوران نشسته بود. دستش را آرام در دست گرفته بود. نگاهش روی صورت سوران ماند. خیلی آهسته زیر لب گفت: — از بچگی همین‌طوری بودی... لبخند خیلی کوچکی زد. — هنوزم باید حواسم بهت باشه، داداش. سوران در خواب کمی تکان خورد. مهران دستش را رها نکرد. چراغ خواب همچنان آرام روشن بود.
؟🏡 صبح روز بعد... فردا دانشگاه داشتند. مهران از خواب بیدار شد و یک لیوان آب برداشت. یک لبخند شیطنت‌آمیز زد. 😈 آرام از پله‌ها بالا رفت. — ای خدا... این آدم دست از اذیت کردن برنمی‌داره. 🫤 رسید جلوی اتاق سوران. آرام در را باز کرد. سوران هنوز خواب بود. مهران کمی از آب داخل لیوان را رویش ریخت و سریع عقب رفت. سوران یک‌دفعه از جا پرید و نشست. — یا خدااا! 😳 مهران که کنار در ایستاده بود، به لیوان نگاه کرد؛ کمی از آبش کم شده بود. با خنده گفت: — 😅 هاها! وقت بیدار شدنه! سریع از اتاق بیرون آمد و رفت سمت اتاق سامان. در را آرام باز کرد. کمی آب روی سامان ریخت و فوراً از اتاق بیرون رفت. چند ثانیه بعد صدای سامان بلند شد: — وای! کی روم آب ریختتتت؟! 😯 مهران با خنده از راهرو رد شد. رسید جلوی اتاق باران. در را کمی باز کرد، کمی آب روی باران ریخت و سریع در رفت. — آآآی! 😯 مهران خواست برگردد سمت پله‌ها که یک‌دفعه ایستاد. سوران درست جلویش ایستاده بود. مهران: — 😐 سوران به لیوان توی دست مهران نگاه کرد. — پیدات کردم... از داخل اتاق‌ها هم صدای سامان و باران می‌آمد. — مهران! — وایسا ببینمت! 😂 مهران سریع لیوان را به دست سوران داد. — بگیر. و قبل از اینکه سوران چیزی بگوید، با سرعت از پله‌ها پایین رفت. سوران با تعجب به لیوان نگاه کرد. همان لحظه سامان و باران هم‌زمان از اتاق‌هایشان بیرون آمدند. هر دو به سوران نگاه کردند. بعد به لیوان خالی توی دستش. چند ثانیه سکوت... سامان: — سوران؟ 😐 باران: — این تو دست تو چیکار می‌کنه؟ 😐 سوران آرام به لیوان نگاه کرد. بعد به پله‌ها. — این... مال مهرانه. 😐 سامان چشم‌هایش را ریز کرد. — یعنی چی؟ سوران با خونسردی گفت: — یعنی من الان متهم اصلی‌ام؟ 😂 باران: — مهراننننن! 😭😂 از پایین صدای خنده‌ی مهران می‌آمد. سوران سرش را تکان داد. — دیدین؟! گفتم خودش بود! 😂
پاییز مبارکککککک🧡 امید وارم پاییز خوبی داشته باشید و با قدرت درس بخوانید برای کشور مون مفید باشیم🍂🍁
✨ «یک زندگی معمولی؟» ✨ سه برادرِ ۲۴ ساله، سه‌قلو و البته هرکدوم با یک مدل دردسر! 😂 مهران، سوران و سامان؛ سه برادری که از بچگی کنار هم بودن و حالا هم هنوز دست از شیطنت و کل‌کل برنداشتن! وسط این سه‌قلوی پرماجرا، بارانِ ۲۰ ساله قرار داره؛ خواهری که همیشه شاهد ماجراهای این سه برادره... و اما نیلا، خواهر کوچیک‌تر ۱۷ ساله؛ دختری که اصلاً حوصله‌ی شوخی‌ها و شیطنت‌های مهران و سوران رو نداره! 😑😂 فقط کافیه این دوتا شروع کنن... نیلا از همون اول می‌دونه قراره اعصابش به بازی گرفته بشه! پنج خواهر و برادر، یک خانواده، کلی خاطره، کل‌کل، خنده، دعوا و اتفاق‌هایی که قرار نیست به این راحتی تموم بشن... هر روز یه ماجرا، هر گوشه یه خاطره، و پشت هر خنده شاید اتفاقی منتظر باشه که همه‌چیز رو تغییر بده... 👀 📖 «یک زندگی معمولی؟» داستان پنج خواهر و برادری که شاید زندگی‌شون معمولی به نظر برسه... اما وقتی مهران، سوران، سامان، باران و نیلا کنار هم باشن، «معمولی» بودنِ این زندگی خیلی بعیده! 😂🔥 https://eitaa.com/Life_story_Z/220