پاییز مبارکککککک🧡
امید وارم پاییز خوبی داشته باشید و با قدرت درس بخوانید برای کشور مون مفید باشیم🍂🍁
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
بچها به این توجه نکنین
تصویر جذاب رسید😍🥹
عکس بچگیا شون هم هست🌷
✨ «یک زندگی معمولی؟» ✨
سه برادرِ ۲۴ ساله، سهقلو و البته هرکدوم با یک مدل دردسر! 😂
مهران، سوران و سامان؛ سه برادری که از بچگی کنار هم بودن و حالا هم هنوز دست از شیطنت و کلکل برنداشتن!
وسط این سهقلوی پرماجرا، بارانِ ۲۰ ساله قرار داره؛ خواهری که همیشه شاهد ماجراهای این سه برادره...
و اما نیلا، خواهر کوچیکتر ۱۷ ساله؛ دختری که اصلاً حوصلهی شوخیها و شیطنتهای مهران و سوران رو نداره! 😑😂
فقط کافیه این دوتا شروع کنن... نیلا از همون اول میدونه قراره اعصابش به بازی گرفته بشه!
پنج خواهر و برادر، یک خانواده، کلی خاطره، کلکل، خنده، دعوا و اتفاقهایی که قرار نیست به این راحتی تموم بشن...
هر روز یه ماجرا،
هر گوشه یه خاطره،
و پشت هر خنده شاید اتفاقی منتظر باشه که همهچیز رو تغییر بده... 👀
📖 «یک زندگی معمولی؟»
داستان پنج خواهر و برادری که شاید زندگیشون معمولی به نظر برسه...
اما وقتی مهران، سوران، سامان، باران و نیلا کنار هم باشن،
«معمولی» بودنِ این زندگی خیلی بعیده! 😂🔥
https://eitaa.com/Life_story_Z/220
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیدوم
همه کمکم رفتند پایین.
صبحانه کامل آماده بود؛ مربا، پنیر، عسل، پنکیک، چای و کلی چیز دیگر روی میز چیده شده بود.
یکییکی از خواب بیدار شدند، رفتند دست و صورتشان را شستند و بعد سر میز نشستند.
سوران اما برخلاف بقیه، ساکت بود.
سرش پایین بود و به فنجان چایش نگاه میکرد.
چای داشت سرد میشد، ولی سوران اصلاً حواسش به آن نبود.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— سوران؟
جوابی نیامد.
سوران همچنان غرق فکر بود.
مهران دستش را محکم روی میز زد.
— سوران!
نیلا که هنوز کامل خواب از سرش نپریده بود، از جا پرید.
— وای! 😯
سوران هم یکدفعه به خودش آمد.
— بله؟ بله! چی شده؟!
سامان و باران:
— 😐😐
مهران با تعجب نگاهش کرد.
— حواست کجاست؟ صبحانه بخور دیگه، دانشگاه دیر میشه.
سوران چند لحظه به مهران نگاه کرد.
بعد گفت:
— دیشب خیلی... خیلی راحت خوابیدم.
باران با لحنی کنایهآمیز گفت:
— آفرین نابغه! بعدش که چی؟ 😂
سوران کمی فکر کرد.
— حس خوبی داشتم.
سامان که طبق معمول سرش داخل کتاب بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— حس خوب داشتی؟ یعنی توی خوابت کسی که میخواستی کنارت بوده یا توی خوابت بوده؟
سوران:
— 😐
مهران سریع گفت:
— بسه دیگه! بریم.
سامان بالاخره سرش را از کتاب بلند کرد.
— من فقط پرسیدم. 🥸
باران خندید.
نیلا هم هنوز با چشمان خوابآلود به سوران نگاه میکرد.
مهران از جایش بلند شد.
— همه حاضرن؟
همه آماده بودند.
یکییکی از خانه بیرون رفتند.
مهران سوار ماشین شد.
سامان، سوران، باران و نیلا هم یکییکی سوار شدند.
مهران ماشین را روشن کرد و از خانه خارج شدند.
روز جدید دانشگاهیشان شروع شد...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیسوم
توی راه، چند دقیقه همه ساکت بودند.
سوران کنار مهران راه میرفت و سامان و باران و نیلا هم کمی جلوتر بودند.
مهران یکدفعه گفت:
— بچهها... یه تیکه از راه رو پیاده بریم؟
باران برگشت.
— من موافقم. 😁
سامان شانه بالا انداخت.
— چرا که نه.
نیلا هم لبخند زد.
— باشه.
سوران هم گفت:
— بریم.
مهران ماشین را یک جای مناسب پارک کرد و همه پیاده شدند.
چند دقیقهای در خیابان قدم زدند و با هم شوخی میکردند.
سوران داشت چیزی برای باران تعریف میکرد که به یک عابر پیاده نزدیک شدند.
همه داشتند از خط عابر رد میشدند.
ناگهان صدای بوق بسیار بلندی از سمت خیابان آمد.
— بــــــــــوق!
سوران یکدفعه خشکش زد.
چشمانش گرد شد و نفسش برای چند لحظه حبس شد.
پاهایش سست شد و روی زانوهایش نشست.
مهران همان لحظه برگشت.
— سوران؟!
سامان و باران هم سریع برگشتند.
— سوران!
هر سه نفر دورش جمع شدند.
باران با نگرانی خم شد.
— خوبی؟!
سوران جواب نمیداد و فقط سعی میکرد نفسش را تنظیم کند.
مهران کنار او زانو زد.
— سوران، نگام کن... خوبی؟
سوران بالاخره آرام گفت:
— آره... فقط...
دوباره صدای کامیون از خیابان آمد.
مهران سرش را بالا آورد.
کامیونی که بوق زده بود، کمی جلوتر ایستاده بود.
راننده اصلاً انتظار نداشت چنین اتفاقی افتاده باشد.
مهران بلند شد و با عصبانیت به سمت کامیون رفت.
— مهران!
سامان سریع دنبالش دوید و دستش را گرفت.
— مهران، چته؟ آروم! سوران که چیزیش نشده!
مهران با عصبانیت برگشت.
— ممکن بود بشه!
سامان چند لحظه ساکت ماند.
— میدونم... ولی الان سوران پیشمونه.
مهران نفس عمیقی کشید، اما هنوز اخمهایش درهم بود.
راننده که متوجه شد مهران عصبانی شده، سریع راه افتاد و از آنجا دور شد.
مهران چند ثانیه همانجا ایستاد.
کمکم عصبانیتش فروکش کرد.
برگشت سمت سوران.
سوران هنوز روی زمین نشسته بود.
مهران کنارش رفت و دستش را گرفت.
— بیا... بلند شو.
سوران با کمک مهران بلند شد.
باران با نگرانی گفت:
— بشین یه کم.
همان نزدیکی یک نیمکت بود.
مهران سوران را تا نیمکت برد و کمکش کرد بنشیند.
بعد رو به بقیه گفت:
— شما پیشش بمونین.
سامان گفت:
— کجا میری؟
— آب میگیرم.
مهران سریع رفت سمت اولین مغازهای که نزدیکشان بود.
چند دقیقه بعد با یک بطری آب برگشت.
در بطری را باز کرد و به سوران داد.
— بخور.
سوران بطری را گرفت.
چند جرعه آب خورد و آرامتر شد.
مهران کنار نیمکت ایستاده بود و هنوز با نگرانی نگاهش میکرد.
سوران بعد از چند لحظه آرام گفت:
— مهران...
— هوم؟
— ممنون.
مهران نگاهش کرد.
— چیزی نیست.
بعد کمی مکث کرد و با همان لحن همیشگیاش گفت:
— فقط دفعه بعد وسط خیابون زانو نزن، من حوصله ندارم بغلت کنم ببرمت. 😐
سوران با خندهی کمجانی گفت:
— خودت که تا اینجا دویدی دنبالم. 😂
مهران اخم کرد.
— ساکت.
باران و سامان هم با دیدن لبخند کوچک سوران، کمی خیالشون راحتتر شد.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیچهارم
وقتی به دانشگاه رسیدند، مهران مستقیم رفت سمت کیوان.
— کیوان!
کیوان برگشت و با دیدنش لبخند زد.
— سلام داداش! 😄
مهران با او مشغول صحبت شد.
کمی آنطرفتر، سوران و سامان کنار هم ایستاده بودند و درباره چیزی حرف میزدند.
باران اما همین که وارد محوطه دانشگاه شد، دوستش را از دور دید.
لبخندی زد و سریع به سمتش دوید.
— آتنا!
آتنا برگشت.
اما تنها نبود.
کنارش دختری ایستاده بود که چادر مشکی داشت و چهرهای آرام و زیبا.
باران سرعتش را کم کرد و آرام جلو رفت.
— سلام.
دختر چادری لبخند زد.
— سلام عزیزم، خوبی؟
باران کمی متعجب شد.
چند لحظه به او نگاه کرد.
— خوبم... 😅
بعد با تعجب به آتنا نگاه کرد.
آتنا لبخند زد.
— باران، ایشون...
اما باران هنوز توی فکر بود که این دختر از کجا او را میشناسد.
دختر با لبخند گفت:
— آتنا خیلی ازت برام تعریف کرده.
باران برگشت سمت آتنا.
— اِ...؟! 😐
آتنا خندید.
— خب آره دیگه! 😂
باران:
— بیا یه لحظه.
دست آتنا را گرفت و او را کمی دورتر، کنار درخت برد.
باران با اخمِ نمایشی گفت:
— اون کی بود؟
آتنا خیلی عادی جواب داد:
— اسمش ...ـه. دختر خیلی مهربون و خوشگلیه، درساشم اوففف نگم برات! 😁
باران:
— خب؟!
آتنا:
— باهاش دوست شدم.
بعد با افتخار اضافه کرد:
— تازه درباره تو هم براش گفتم. 😌
باران یک ضربه آرام به سر آتنا زد.
— خب چرا همهجا از من نام میبری؟! 😂
آتنا زد زیر خنده.
— چون دوستمی دیگه! 😂
همان لحظه صدای سوران از آن طرف محوطه آمد:
— بارووون! بیا دیگه!
باران همانجا چشمهایش را بست.
— باز شروع کرد... 😑
آتنا خندید.
— بارون؟ 😂
باران با عصبانیت برگشت سمتش.
— هیچی نگو! 😂
بعد رو به دختر چادری گفت:
— ببخشید عزیزم، من باید برم.
— خواهش میکنم. 😊
باران رفت سمت سوران.
همین که رسید، با اخم گفت:
— دارم برای صد و یکمین بار میگم، تو دانشگاه منو «بارون» صدا نزن!
سوران پوفی کرد.
— باشه بابا... حالا بریم خانم خانوما؟ 😐😂
باران:
— بهتر شد! 😑
سوران لبخند زد و همراه باران راه افتاد.
اما چند قدم که رفتند، سوران یکدفعه نگاهش به همان دختر چادری افتاد.
نگاهش همانجا ثابت ماند.
باران چند قدم جلوتر رفت، بعد برگشت.
دید سوران هنوز ایستاده.
— سوران؟
جوابی نداد.
باران دستش را جلوی صورت سوران تکان داد.
— سوران؟!
سوران تازه به خودش آمد.
— هان؟
باران با شیطنت گفت:
— بیا شازده! 😂
سوران سریع راه افتاد.
— چیزی نشده! 😐
باران با خنده گفت:
— آره... معلومه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیپنجم
چند دقیقه بعد، حال سوران کاملاً بهتر شده بود.
دوباره همان سوران همیشگی برگشته بود؛ پرحرف، شیطون و آمادهی اذیت کردن بقیه. 😂
مهران کنار کیوان ایستاده بود و با او صحبت میکرد که سوران یکدفعه گفت:
— بچهها!
سامان برگشت.
— چی؟
سوران با هیجان گفت:
— بعد دانشگاه بریم باشگاه؟ 😎
مهران ابرویش را بالا انداخت.
— باشگاه؟
— آره دیگه. یه کم ورزش کنیم.
باران سریع گفت:
— من هستم! 😁
سامان هم گفت:
— بد نیست. یه مقدار تمرین برای حفظ آمادگی بدن خوبه.
مهران لبخند زد.
— منم باید بدنمو تقویت کنم.
سوران با خنده گفت:
— تو که خودت همیشه در حال تقویتی! 😂
مهران:
— حرف نزن.
سوران:
— چشم مربی. 😐😂
سامان کتابش را بست.
— منم میام. یه مقدار تمرین میکنم که از فرم خارج نشم.
باران با جدیت دستش را بالا برد.
— منم میام.
سوران نگاهش کرد.
— تو برای چی؟
باران خیلی جدی جواب داد:
— میخوام یاد بگیرم بقیه رو کتک بزنم. 😎
همه چند ثانیه ساکت شدند.
سامان:
— ...هدف ورزشی خیلی قشنگی بود. 😐
مهران زد زیر خنده.
— حداقل صادقانه گفت! 😂
سوران با خنده گفت:
— باران، باشگاه جای کتک زدن مردم نیست!
باران شانه بالا انداخت.
— خب پس چی کار کنم؟
مهران گفت:
— یاد بگیری اول از همه خودتو کنترل کنی.
باران با قیافهای جدی سر تکان داد.
— باشه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— بعدش میتونم بقیه رو بزنم؟ 😐
مهران:
— نه! 😂
سوران از خنده خم شد.
— من نمیدونم چرا اصلاً اجازه دادیم بیاد باشگاه! 🤣
سامان هم خندید.
— فقط امیدوارم مربی از همون جلسه اول پشیمون نشه.
باران دست به سینه ایستاد.
— خیلی هم خوب! من میخوام از همهتون بهتر بشم. 😎
مهران با لبخند گفت:
— حالا این شد یه هدف درست.
سوران سریع گفت:
— فقط امیدوارم اولین حریفت من نباشم! 😂
باران برگشت سمتش.
— چرا؟ میترسی؟ 😏
سوران:
— من؟! عمراً!
مهران و سامان همزمان:
— اووووووه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیششم
بعد ظهر بعد دانشکاه به سمت باشگاه
همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعهکشی بودند.
مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکییکی بیرون آورد.
— مبارزه اول...
همه ساکت شدند.
مربی برگه را باز کرد.
— مهران و باران.
چند ثانیه سکوت شد.
سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران.
بعد لبخندش کمکم بزرگ شد.
— اووووووه... 😏😂
مهران ابرو بالا انداخت.
— چیه؟
سوران خندید.
— هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد.
باران هم با اعتمادبهنفس گفت:
— خب؟ مشکلیه؟
مهران دست به سینه ایستاد.
— نه.
باران:
— پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
مهران با همان غرور همیشگی گفت:
— چون فکر نمیکنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم.
باران ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چی؟!
— یعنی تو خواهرمی.
— خب که چی؟
مهران:
— من چند ساله تمرین میکنم و مسابقه میدم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقهست، نه بازی خونه. 😐
باران لبخند زد.
— پس میترسی ببازی؟ 😏
سوران:
— آخ آخ! 😂
مهران سریع برگشت سمت باران.
— من؟ ببازم؟!
باران شانه بالا انداخت.
— خب ممکنه.
مهران با غرور گفت:
— خیلی خب. پس خودت خواستی.
سامان که از کنارشان نگاه میکرد، عینکش را مرتب کرد.
— فقط یادآوری میکنم مسابقه خانوادگیه.
سوران:
— سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂
باران:
— دقیقاً!
مهران:
— من که از اولم گفتم نمیخوام باهاش مبارزه کنم.
باران:
— حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— باشه.
سوران با هیجان گفت:
— خبببب! حالا شد! 😂🔥
باران دستکشهای تمرینیاش را پوشید.
مهران هم آماده شد.
مربی وسط رینگ ایستاد.
— یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین.
مهران و باران روبهروی هم قرار گرفتند.
باران لبخند زد.
— آمادهای داداش؟
مهران با همان غرور همیشگی جواب داد:
— همیشه.
زنگ شروع به صدا درآمد.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— باران! غرورش رو له کن! 😂
مهران:
— سوران ساکت!
سامان:
— و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو که بی اخیار اشک شما رو در میاره❤️🩹 :)
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهفتم
همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعهکشی بودند.
مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکییکی بیرون آورد.
— مبارزه اول...
همه ساکت شدند.
مربی برگه را باز کرد.
— مهران و باران.
چند ثانیه سکوت شد.
سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران.
بعد لبخندش کمکم بزرگ شد.
— اووووووه... 😏😂
مهران ابرو بالا انداخت.
— چیه؟
سوران خندید.
— هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد.
باران هم با اعتمادبهنفس گفت:
— خب؟ مشکلیه؟
مهران دست به سینه ایستاد.
— نه.
باران:
— پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
مهران با همان غرور همیشگی گفت:
— چون فکر نمیکنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم.
باران ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چی؟!
— یعنی تو خواهرمی.
— خب که چی؟
مهران:
— من چند ساله تمرین میکنم و مسابقه میدم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقهست، نه بازی خونه. 😐
باران لبخند زد.
— پس میترسی ببازی؟ 😏
سوران:
— آخ آخ! 😂
مهران سریع برگشت سمت باران.
— من؟ ببازم؟!
باران شانه بالا انداخت.
— خب ممکنه.
مهران با غرور گفت:
— خیلی خب. پس خودت خواستی.
سامان که از کنارشان نگاه میکرد، عینکش را مرتب کرد.
— فقط یادآوری میکنم مسابقه خانوادگیه.
سوران:
— سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂
باران:
— دقیقاً!
مهران:
— من که از اولم گفتم نمیخوام باهاش مبارزه کنم.
باران:
— حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— باشه.
سوران با هیجان گفت:
— خبببب! حالا شد! 😂🔥
باران دستکشهای تمرینیاش را پوشید.
مهران هم آماده شد.
مربی وسط رینگ ایستاد.
— یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین.
مهران و باران روبهروی هم قرار گرفتند.
باران لبخند زد.
— آمادهای داداش؟
مهران با همان غرور همیشگی جواب داد:
— همیشه.
زنگ شروع به صدا درآمد.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— باران! غرورش رو له کن! 😂
مهران:
— سوران ساکت!
سامان:
— و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهشتم
مهران و باران وسط رینگ روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو آماده.
داور دستش را بالا برد.
— شروع!
باران سریع جلو آمد و یک مشت کنترلشده به سمت مهران زد.
مهران بهموقع کنار رفت و ضربه به او نرسید.
— خوب بود. 😏
باران لبخند زد.
— هنوز اولشه.
این بار مهران جلو آمد و یک لگد زد.
باران سریع جاخالی داد و چند قدم عقب رفت.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— اووووه! باران حواست باشه! 😂
سامان:
— سوران، بذار خودشون مبارزه کنن. 😐
باران دوباره جلو رفت.
مهران منتظر حرکت بعدی او بود.
باران یک لحظه روبهرویش ماند...
بعد ناگهان مسیرش را عوض کرد و از کنار مهران رد شد.
مهران برگشت تا حرکتش را دنبال کند.
اما باران در یک لحظه از پشت سر غافلگیرش کرد و ضربهی امتیازیِ کنترلشدهای زد.
مهران یک قدم عقب رفت.
چشمهایش گرد شد.
— اِ...!
سوران از خوشحالی از جا پرید.
— واااای! 😂🔥
باران با لبخند گفت:
— گرفتمت!
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— خوب بود...
داور بینشان قرار گرفت.
— پایان راند اول!
باران نفسش را تنظیم کرد و لبخند زد.
مهران دستکشهایش را مرتب کرد و با اعتمادبهنفس به او نگاه کرد.
سوران از کنار رینگ:
— مهران! فکر کنم خواهرت جدی جدی اومده ببره! 😂
مهران بدون اینکه نگاهش را از باران بردارد گفت:
— راند اول بود.
باران:
— یعنی هنوز مطمئنی میبری؟ 😏
مهران:
— صددرصد.
سامان از کنار رینگ زیر لب گفت:
— این دوتا تا آخر مسابقه دستبردار نیستن... 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سینهم
راند دوم شروع شد.
این بار هیچکدام لبخند نمیزدند.
مهران و باران چند قدم دور هم حرکت کردند و منتظر یک فرصت بودند.
داور:
— آماده؟
هر دو سر تکان دادند.
— شروع!
باران این بار سریعتر جلو آمد.
مهران جاخالی داد.
باران بلافاصله حرکتش را عوض کرد و دوباره حمله کرد.
مهران عقب رفت و ضربه را دفع کرد.
— این یکی دیگه مثل قبلی نبود. 😐
باران نفسش را بیرون داد.
— گفتم که جدیترم. 😏
مهران جلو آمد.
باران یک قدم عقب رفت، اما مهران فاصله را حفظ کرد و با یک حرکت سریع امتیاز گرفت.
سوران از کنار رینگ:
— اووووه! یکی جلو افتاد! 😂🔥
سامان:
— سوران، گزارشگر شدی؟ 😐
سوران:
— آره! تخصصمه. 😂
داخل رینگ، باران دوباره حمله کرد.
مهران دفاع کرد، اما باران سریع جهتش را تغییر داد و امتیاز گرفت.
مهران چند لحظه مکث کرد.
باران لبخند زد.
— حساب شد؟
داور:
— امتیاز.
مهران سرش را تکان داد.
— خوب بود.
این بار خودش جلو رفت.
باران تلاش کرد فاصله بگیرد، اما مهران با سرعت بیشتری حرکت کرد و دوباره امتیاز گرفت.
امتیازها نزدیک بود.
صدای تشویق سالن بیشتر شد.
باران نفس عمیقی کشید.
مهران هم دستکشهایش را بالا آورد.
سوران با هیجان گفت:
— این دوتا واقعاً دارن همدیگه رو به دردسر میندازن! 😂
سامان:
— خودت ساکت باش، تمرکز کن.
چند ثانیه بعد، باران و مهران تقریباً همزمان جلو رفتند.
هر دو حرکت همدیگر را پیشبینی کردند و هر دو مجبور شدند عقب بکشند.
داور بینشان ایستاد.
— فاصله!
هر دو چند قدم عقب رفتند.
مهران لبخند کوتاهی زد.
— خوب پیشرفت کردی.
باران:
— تازه شروعشه.
مهران:
— پس ادامه بده.
زنگ پایان راند دوم به صدا درآمد.
هر دو چند قدم عقب رفتند.
داور اعلام کرد:
— پایان راند دوم!
سوران دستهایش را بالا برد.
— وااای! این یکی دیگه مسابقه واقعی شد! 😂🔥
باران نفسنفس میزد، اما لبخند داشت.
مهران هم نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد.
هنوز هیچکدام نمیدانستند راند آخر قرار است به نفع چه کسی تمام شود...