#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیچهارم
وقتی به دانشگاه رسیدند، مهران مستقیم رفت سمت کیوان.
— کیوان!
کیوان برگشت و با دیدنش لبخند زد.
— سلام داداش! 😄
مهران با او مشغول صحبت شد.
کمی آنطرفتر، سوران و سامان کنار هم ایستاده بودند و درباره چیزی حرف میزدند.
باران اما همین که وارد محوطه دانشگاه شد، دوستش را از دور دید.
لبخندی زد و سریع به سمتش دوید.
— آتنا!
آتنا برگشت.
اما تنها نبود.
کنارش دختری ایستاده بود که چادر مشکی داشت و چهرهای آرام و زیبا.
باران سرعتش را کم کرد و آرام جلو رفت.
— سلام.
دختر چادری لبخند زد.
— سلام عزیزم، خوبی؟
باران کمی متعجب شد.
چند لحظه به او نگاه کرد.
— خوبم... 😅
بعد با تعجب به آتنا نگاه کرد.
آتنا لبخند زد.
— باران، ایشون...
اما باران هنوز توی فکر بود که این دختر از کجا او را میشناسد.
دختر با لبخند گفت:
— آتنا خیلی ازت برام تعریف کرده.
باران برگشت سمت آتنا.
— اِ...؟! 😐
آتنا خندید.
— خب آره دیگه! 😂
باران:
— بیا یه لحظه.
دست آتنا را گرفت و او را کمی دورتر، کنار درخت برد.
باران با اخمِ نمایشی گفت:
— اون کی بود؟
آتنا خیلی عادی جواب داد:
— اسمش ...ـه. دختر خیلی مهربون و خوشگلیه، درساشم اوففف نگم برات! 😁
باران:
— خب؟!
آتنا:
— باهاش دوست شدم.
بعد با افتخار اضافه کرد:
— تازه درباره تو هم براش گفتم. 😌
باران یک ضربه آرام به سر آتنا زد.
— خب چرا همهجا از من نام میبری؟! 😂
آتنا زد زیر خنده.
— چون دوستمی دیگه! 😂
همان لحظه صدای سوران از آن طرف محوطه آمد:
— بارووون! بیا دیگه!
باران همانجا چشمهایش را بست.
— باز شروع کرد... 😑
آتنا خندید.
— بارون؟ 😂
باران با عصبانیت برگشت سمتش.
— هیچی نگو! 😂
بعد رو به دختر چادری گفت:
— ببخشید عزیزم، من باید برم.
— خواهش میکنم. 😊
باران رفت سمت سوران.
همین که رسید، با اخم گفت:
— دارم برای صد و یکمین بار میگم، تو دانشگاه منو «بارون» صدا نزن!
سوران پوفی کرد.
— باشه بابا... حالا بریم خانم خانوما؟ 😐😂
باران:
— بهتر شد! 😑
سوران لبخند زد و همراه باران راه افتاد.
اما چند قدم که رفتند، سوران یکدفعه نگاهش به همان دختر چادری افتاد.
نگاهش همانجا ثابت ماند.
باران چند قدم جلوتر رفت، بعد برگشت.
دید سوران هنوز ایستاده.
— سوران؟
جوابی نداد.
باران دستش را جلوی صورت سوران تکان داد.
— سوران؟!
سوران تازه به خودش آمد.
— هان؟
باران با شیطنت گفت:
— بیا شازده! 😂
سوران سریع راه افتاد.
— چیزی نشده! 😐
باران با خنده گفت:
— آره... معلومه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیپنجم
چند دقیقه بعد، حال سوران کاملاً بهتر شده بود.
دوباره همان سوران همیشگی برگشته بود؛ پرحرف، شیطون و آمادهی اذیت کردن بقیه. 😂
مهران کنار کیوان ایستاده بود و با او صحبت میکرد که سوران یکدفعه گفت:
— بچهها!
سامان برگشت.
— چی؟
سوران با هیجان گفت:
— بعد دانشگاه بریم باشگاه؟ 😎
مهران ابرویش را بالا انداخت.
— باشگاه؟
— آره دیگه. یه کم ورزش کنیم.
باران سریع گفت:
— من هستم! 😁
سامان هم گفت:
— بد نیست. یه مقدار تمرین برای حفظ آمادگی بدن خوبه.
مهران لبخند زد.
— منم باید بدنمو تقویت کنم.
سوران با خنده گفت:
— تو که خودت همیشه در حال تقویتی! 😂
مهران:
— حرف نزن.
سوران:
— چشم مربی. 😐😂
سامان کتابش را بست.
— منم میام. یه مقدار تمرین میکنم که از فرم خارج نشم.
باران با جدیت دستش را بالا برد.
— منم میام.
سوران نگاهش کرد.
— تو برای چی؟
باران خیلی جدی جواب داد:
— میخوام یاد بگیرم بقیه رو کتک بزنم. 😎
همه چند ثانیه ساکت شدند.
سامان:
— ...هدف ورزشی خیلی قشنگی بود. 😐
مهران زد زیر خنده.
— حداقل صادقانه گفت! 😂
سوران با خنده گفت:
— باران، باشگاه جای کتک زدن مردم نیست!
باران شانه بالا انداخت.
— خب پس چی کار کنم؟
مهران گفت:
— یاد بگیری اول از همه خودتو کنترل کنی.
باران با قیافهای جدی سر تکان داد.
— باشه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— بعدش میتونم بقیه رو بزنم؟ 😐
مهران:
— نه! 😂
سوران از خنده خم شد.
— من نمیدونم چرا اصلاً اجازه دادیم بیاد باشگاه! 🤣
سامان هم خندید.
— فقط امیدوارم مربی از همون جلسه اول پشیمون نشه.
باران دست به سینه ایستاد.
— خیلی هم خوب! من میخوام از همهتون بهتر بشم. 😎
مهران با لبخند گفت:
— حالا این شد یه هدف درست.
سوران سریع گفت:
— فقط امیدوارم اولین حریفت من نباشم! 😂
باران برگشت سمتش.
— چرا؟ میترسی؟ 😏
سوران:
— من؟! عمراً!
مهران و سامان همزمان:
— اووووووه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیششم
بعد ظهر بعد دانشکاه به سمت باشگاه
همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعهکشی بودند.
مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکییکی بیرون آورد.
— مبارزه اول...
همه ساکت شدند.
مربی برگه را باز کرد.
— مهران و باران.
چند ثانیه سکوت شد.
سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران.
بعد لبخندش کمکم بزرگ شد.
— اووووووه... 😏😂
مهران ابرو بالا انداخت.
— چیه؟
سوران خندید.
— هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد.
باران هم با اعتمادبهنفس گفت:
— خب؟ مشکلیه؟
مهران دست به سینه ایستاد.
— نه.
باران:
— پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
مهران با همان غرور همیشگی گفت:
— چون فکر نمیکنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم.
باران ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چی؟!
— یعنی تو خواهرمی.
— خب که چی؟
مهران:
— من چند ساله تمرین میکنم و مسابقه میدم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقهست، نه بازی خونه. 😐
باران لبخند زد.
— پس میترسی ببازی؟ 😏
سوران:
— آخ آخ! 😂
مهران سریع برگشت سمت باران.
— من؟ ببازم؟!
باران شانه بالا انداخت.
— خب ممکنه.
مهران با غرور گفت:
— خیلی خب. پس خودت خواستی.
سامان که از کنارشان نگاه میکرد، عینکش را مرتب کرد.
— فقط یادآوری میکنم مسابقه خانوادگیه.
سوران:
— سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂
باران:
— دقیقاً!
مهران:
— من که از اولم گفتم نمیخوام باهاش مبارزه کنم.
باران:
— حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— باشه.
سوران با هیجان گفت:
— خبببب! حالا شد! 😂🔥
باران دستکشهای تمرینیاش را پوشید.
مهران هم آماده شد.
مربی وسط رینگ ایستاد.
— یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین.
مهران و باران روبهروی هم قرار گرفتند.
باران لبخند زد.
— آمادهای داداش؟
مهران با همان غرور همیشگی جواب داد:
— همیشه.
زنگ شروع به صدا درآمد.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— باران! غرورش رو له کن! 😂
مهران:
— سوران ساکت!
سامان:
— و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو که بی اخیار اشک شما رو در میاره❤️🩹 :)
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهفتم
همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعهکشی بودند.
مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکییکی بیرون آورد.
— مبارزه اول...
همه ساکت شدند.
مربی برگه را باز کرد.
— مهران و باران.
چند ثانیه سکوت شد.
سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران.
بعد لبخندش کمکم بزرگ شد.
— اووووووه... 😏😂
مهران ابرو بالا انداخت.
— چیه؟
سوران خندید.
— هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد.
باران هم با اعتمادبهنفس گفت:
— خب؟ مشکلیه؟
مهران دست به سینه ایستاد.
— نه.
باران:
— پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
مهران با همان غرور همیشگی گفت:
— چون فکر نمیکنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم.
باران ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چی؟!
— یعنی تو خواهرمی.
— خب که چی؟
مهران:
— من چند ساله تمرین میکنم و مسابقه میدم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقهست، نه بازی خونه. 😐
باران لبخند زد.
— پس میترسی ببازی؟ 😏
سوران:
— آخ آخ! 😂
مهران سریع برگشت سمت باران.
— من؟ ببازم؟!
باران شانه بالا انداخت.
— خب ممکنه.
مهران با غرور گفت:
— خیلی خب. پس خودت خواستی.
سامان که از کنارشان نگاه میکرد، عینکش را مرتب کرد.
— فقط یادآوری میکنم مسابقه خانوادگیه.
سوران:
— سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂
باران:
— دقیقاً!
مهران:
— من که از اولم گفتم نمیخوام باهاش مبارزه کنم.
باران:
— حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— باشه.
سوران با هیجان گفت:
— خبببب! حالا شد! 😂🔥
باران دستکشهای تمرینیاش را پوشید.
مهران هم آماده شد.
مربی وسط رینگ ایستاد.
— یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین.
مهران و باران روبهروی هم قرار گرفتند.
باران لبخند زد.
— آمادهای داداش؟
مهران با همان غرور همیشگی جواب داد:
— همیشه.
زنگ شروع به صدا درآمد.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— باران! غرورش رو له کن! 😂
مهران:
— سوران ساکت!
سامان:
— و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهشتم
مهران و باران وسط رینگ روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو آماده.
داور دستش را بالا برد.
— شروع!
باران سریع جلو آمد و یک مشت کنترلشده به سمت مهران زد.
مهران بهموقع کنار رفت و ضربه به او نرسید.
— خوب بود. 😏
باران لبخند زد.
— هنوز اولشه.
این بار مهران جلو آمد و یک لگد زد.
باران سریع جاخالی داد و چند قدم عقب رفت.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— اووووه! باران حواست باشه! 😂
سامان:
— سوران، بذار خودشون مبارزه کنن. 😐
باران دوباره جلو رفت.
مهران منتظر حرکت بعدی او بود.
باران یک لحظه روبهرویش ماند...
بعد ناگهان مسیرش را عوض کرد و از کنار مهران رد شد.
مهران برگشت تا حرکتش را دنبال کند.
اما باران در یک لحظه از پشت سر غافلگیرش کرد و ضربهی امتیازیِ کنترلشدهای زد.
مهران یک قدم عقب رفت.
چشمهایش گرد شد.
— اِ...!
سوران از خوشحالی از جا پرید.
— واااای! 😂🔥
باران با لبخند گفت:
— گرفتمت!
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— خوب بود...
داور بینشان قرار گرفت.
— پایان راند اول!
باران نفسش را تنظیم کرد و لبخند زد.
مهران دستکشهایش را مرتب کرد و با اعتمادبهنفس به او نگاه کرد.
سوران از کنار رینگ:
— مهران! فکر کنم خواهرت جدی جدی اومده ببره! 😂
مهران بدون اینکه نگاهش را از باران بردارد گفت:
— راند اول بود.
باران:
— یعنی هنوز مطمئنی میبری؟ 😏
مهران:
— صددرصد.
سامان از کنار رینگ زیر لب گفت:
— این دوتا تا آخر مسابقه دستبردار نیستن... 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سینهم
راند دوم شروع شد.
این بار هیچکدام لبخند نمیزدند.
مهران و باران چند قدم دور هم حرکت کردند و منتظر یک فرصت بودند.
داور:
— آماده؟
هر دو سر تکان دادند.
— شروع!
باران این بار سریعتر جلو آمد.
مهران جاخالی داد.
باران بلافاصله حرکتش را عوض کرد و دوباره حمله کرد.
مهران عقب رفت و ضربه را دفع کرد.
— این یکی دیگه مثل قبلی نبود. 😐
باران نفسش را بیرون داد.
— گفتم که جدیترم. 😏
مهران جلو آمد.
باران یک قدم عقب رفت، اما مهران فاصله را حفظ کرد و با یک حرکت سریع امتیاز گرفت.
سوران از کنار رینگ:
— اووووه! یکی جلو افتاد! 😂🔥
سامان:
— سوران، گزارشگر شدی؟ 😐
سوران:
— آره! تخصصمه. 😂
داخل رینگ، باران دوباره حمله کرد.
مهران دفاع کرد، اما باران سریع جهتش را تغییر داد و امتیاز گرفت.
مهران چند لحظه مکث کرد.
باران لبخند زد.
— حساب شد؟
داور:
— امتیاز.
مهران سرش را تکان داد.
— خوب بود.
این بار خودش جلو رفت.
باران تلاش کرد فاصله بگیرد، اما مهران با سرعت بیشتری حرکت کرد و دوباره امتیاز گرفت.
امتیازها نزدیک بود.
صدای تشویق سالن بیشتر شد.
باران نفس عمیقی کشید.
مهران هم دستکشهایش را بالا آورد.
سوران با هیجان گفت:
— این دوتا واقعاً دارن همدیگه رو به دردسر میندازن! 😂
سامان:
— خودت ساکت باش، تمرکز کن.
چند ثانیه بعد، باران و مهران تقریباً همزمان جلو رفتند.
هر دو حرکت همدیگر را پیشبینی کردند و هر دو مجبور شدند عقب بکشند.
داور بینشان ایستاد.
— فاصله!
هر دو چند قدم عقب رفتند.
مهران لبخند کوتاهی زد.
— خوب پیشرفت کردی.
باران:
— تازه شروعشه.
مهران:
— پس ادامه بده.
زنگ پایان راند دوم به صدا درآمد.
هر دو چند قدم عقب رفتند.
داور اعلام کرد:
— پایان راند دوم!
سوران دستهایش را بالا برد.
— وااای! این یکی دیگه مسابقه واقعی شد! 😂🔥
باران نفسنفس میزد، اما لبخند داشت.
مهران هم نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد.
هنوز هیچکدام نمیدانستند راند آخر قرار است به نفع چه کسی تمام شود...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلم
۲ ساعت بعد...
بعد از باشگاه، هر چهار نفر از در بیرون آمدند.
اما همین که به سمت ماشین رفتند، هر چهار نفر یکدفعه خشکشون زد.
مامان و باباشون کنار ماشین ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند.
سوران چند ثانیه با تعجب نگاهشان کرد.
— مامان؟ بابا؟! 😐
بعد رو به بقیه گفت:
— اینجا یکی منو بیدار کنه... 🫤
باران با نگرانی گفت:
— حتماً یه خبری شده.
سامان:
— بریم ببینیم چی شده.
چهار نفر آرام به سمت پدر و مادرشان رفتند.
یکییکی سلام کردند.
مامان با لبخند جواب داد:
— سلام عزیزم، خوبی؟
بعد رو به سوران کرد.
— سلام سورانم. ❤️
سوران لبخند زد.
— سلام مامان.
مامان به سامان نگاه کرد.
— سلام پسر باهوشم.
سامان لبخند زد.
— سلام مامان.
بعد نوبت مهران شد.
مامان با محبت گفت:
— مهران جان، سلام.
مهران چند لحظه به مادرش نگاه کرد.
کمی متعجب بود.
— سلام مامان...
بابا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
— بچهها، من و مادرتون میخواستیم یه چیزی بهتون بگیم.
هر چهار نفر منتظر شدند.
سوران:
— چی شده؟
بابا گفت:
— میخوایم بریم مسافرت.
باران با تعجب گفت:
— کجا؟
مامان جواب داد:
— برای سفر کاری میریم... اروپا.
چشمهای سامان برق زد.
— اروپا؟!
سوران خندید.
— اِ... آقای دانشمند روشن شد! 😂
سامان بدون توجه به شوخی سوران گفت:
— یعنی... کسی با خودتون نمیبرین؟
مامان لبخند زد.
— چرا عزیزم.
همه منتظر ماندند.
مامان گفت:
— باران میاد.
باران همان لحظه خشکش زد.
— من؟! 😕
مامان:
— آره عزیزم.
باران با تعجب گفت:
— ولی... من نمیام.
مامان ابروهایش را بالا برد.
— چرا عزیزم؟
باران کمی مکث کرد.
— همینطوری...
مامان گفت:
— هم درس و زبانت خوبه، هم میتونه برات تجربه خوبی باشه.
باران هنوز مردد بود.
مهران که کنارشان ایستاده بود، سریع گفت:
— نه مامان، باران رو نبرید.
همه برگشتند سمت مهران.
سوران:
— اِ؟ 😐
مهران خیلی جدی ادامه داد:
— بجاش نیلا رو ببرید.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلیکم
چند روز بعد...
بالاخره روز سفر رسید.
سامان از صبح زود بیدار شده بود و با خوشحالی وسایلش را جمع میکرد.
چمدانش خیلی بزرگ نبود؛ چند دست لباس، چند کتاب و وسایل ضروریاش را برداشت.
هر چند دقیقه یکبار هم به بلیت و برنامه سفر نگاه میکرد. 😂
سوران از کنار در اتاق رد شد و گفت:
— سامان، قراره چند ماه بری یا فقط چند روز؟ 😂
سامان بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— چند روزه، ولی میخوام از هر فرصتی استفاده کنم.
سوران خندید.
— مخصوصاً آلمان، آره؟ 😏
چشمهای سامان برق زد.
— معلومه! دوست دارم تجربه کنم، جاهای مختلف رو ببینم، چیزای جدید یاد بگیرم...
مهران که از کنارشان رد میشد گفت:
— فقط یادت نره برای سفر رفتی، نه اینکه همونجا کتابخونه تأسیس کنی. 😐😂
سامان:
— خیلی بامزهای.
مهران شانه بالا انداخت.
— میدونم.
باران هم کنار چمدانش ایستاده بود.
— من که اگه قرار باشه انتخاب کنم، ترجیح میدم همین آسیا رو بگردم.
سوران گفت:
— منم اگه دست خودم بود، مستقیم میرفتم ژاپن. 😎
باران خندید.
— تو فقط به خاطر غذا و چیزای عجیبش میخوای بری.
سوران:
— نه! فرهنگش هم جالبه. 😐
مهران گفت:
— منم خارج رفتن رو دوست دارم، ولی اگه انتخاب با خودم باشه، استرالیا.
باران برگشت سمتش.
— استرالیا؟
— آره. طبیعتش، شهرهاش... کلاً دوست دارم ببینمش.
سوران:
— پس هرکدوممون یه گوشه دنیا رو انتخاب کردیم. 😂
نیلا که روی مبل نشسته بود، گفت:
— من هیچکدوم رو نمیخوام.
همه برگشتند سمتش.
مهران:
— تو که کلاً اهل سفر خارجی نیستی. 😂
نیلا:
— آره. من همینجا راحتترم. 😐
سوران خندید.
— پس خانوادهمون رو تقسیم کردیم: سامان اروپا، مهران استرالیا، من ژاپن، باران آسیا و نیلا هم خونه! 😂
نیلا:
— دقیقاً. 😌
سامان چمدانش را بست و با خوشحالی گفت:
— خب... من آمادهام!
مهران نگاهی به چمدانش انداخت.
— مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟
سامان:
— نه.
سوران:
— مغزتو برداشتی؟ 😂
سامان:
— سوران!
همه زدند زیر خنده.
باران به سامان نگاه کرد و گفت:
— خوش بگذره آقای اروپا.
سامان لبخند زد.
— ممنون. بالاخره یه سفر درست و حسابی برای تجربه کردن دارم. 😁
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلدوم
چند دقیقه بعد، ماشین آماده رفتن بود.
سامان چمدانش را کنار ماشین گذاشت و برگشت سمت بقیه.
مامان و بابا هم آماده بودند.
سامان یکییکی با همه خداحافظی کرد.
وقتی به مهران رسید، چند لحظه نگاهش کرد.
— مهران...
مهران:
— هوم؟
سامان با جدیت گفت:
— یه چندتا چیز میخوام بهت بگم.
مهران ابرویش را بالا برد.
— چرا قیافت اینطوریه؟ 😐
سوران از پشت سر گفت:
— وصیتنامهست فکر کنم. 😂
سامان بیتوجه ادامه داد:
— اول از همه... نیلا رو اذیت نکن.
مهران:
— اِ؟ 😐
سامان:
— جدی میگم. یکم هوای خواهر کوچیکت رو داشته باش.
مهران آهی کشید.
— باشه.
سامان انگشتش را بالا آورد.
— و باران و سوران هم الکی ناراحت نکن. بحث راه نندازین.
سوران سریع گفت:
— من؟! چرا به مهران میگی؟! 😂
سامان:
— چون تو هم کم مقصر نیستی.
سوران:
— اِ... خب آره. 😂
باران خندید.
— سامان قبل رفتن داره همه رو مدیریت میکنه. 😂
سامان رو به مهران کرد.
— فقط مواظب باشین با هم بحث نکنین.
مهران:
— باشه آقای مسئول خانواده.
سامان:
— جدی گفتم.
مهران لبخند زد.
— باشه. حواسم هست.
بعد سامان رفت سمت نیلا.
نیلا از همان اول ساکتتر از بقیه بود.
سامان لبخند زد.
— نیلا؟
نیلا آهسته گفت:
— دلم برات تنگ میشه. 🥲
سامان خندید.
— بابا دو هفتهست!
نیلا:
— میدونم... ولی خب.
بعد شروع کرد با سامان حرف زدن؛ از دانشگاه، کتابهایی که قرار بود بخواند، اینکه چه ساعتی زنگ بزند و حتی اینکه وقتی رسید حتماً خبر بدهد.
سامان هم با حوصله به حرفهایش گوش میداد.
مهران از چند قدم آنطرفتر نگاهشان میکرد.
بالاخره گفت:
— هوی نیلا! 😐
نیلا برگشت.
— چیه؟
مهران:
— سامان قرار نیست دو ماه بره که! 😂
نیلا اخم کرد.
— خب دلم براش تنگ میشه دیگه! 😑
سوران خندید.
— ولش کن، بذار آخرین حرفاشو بزنه. 😂
مهران:
— شما هم تشویقش میکنی؟!
باران:
— تو حسودیت شده؟ 😏
مهران:
— نه.
سوران:
— شده. 😂
مهران:
— سوران...
سوران:
— ساکت شدم. 😐😂
سامان با خنده سرش را تکان داد.
بعد دوباره رو به نیلا کرد.
— نگران نباش. زود برمیگردم.
نیلا لبخند کوچکی زد.
— قول؟
— قول.
سامان چمدانش را برداشت.
— خب... دیگه باید برم.
همه دوباره دورش جمع شدند.
مهران دستش را روی شانه سامان گذاشت.
— خوش بگذره داداش.
سامان لبخند زد.
— ممنون.
سوران گفت:
— فقط از آلمان سالم برگرد! 😂
سامان:
— مگه دارم میرم جنگ؟!
باران خندید.
— سفر خوبی داشته باشی، سامان.
سامان آخرین نگاه را به خانه و خواهر و برادرهایش انداخت.
— مواظب خودتون باشین.
مهران لبخند زد.
— تو برو، ما اینجا رو نمیذاریم رو سرتون. 😏
سوران:
— بهخصوص مهران! 😂
مهران:
— برو سوار شو قبل از اینکه پشیمونت کنم. 😐
همه خندیدند.
سامان سوار ماشین شد و سفر دو هفتهایاش شروع شد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
اینم از پروفایل کانالمون! 😍✨
گممون نکنید عزیزان! 😂❤️
بودن شما باعث خوشحالی ماست و انرژی میده که با داستانهای جدید برگردیم. 📖✨