eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
113 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟🏡 چند روز بعد... بالاخره روز سفر رسید. سامان از صبح زود بیدار شده بود و با خوشحالی وسایلش را جمع می‌کرد. چمدانش خیلی بزرگ نبود؛ چند دست لباس، چند کتاب و وسایل ضروری‌اش را برداشت. هر چند دقیقه یک‌بار هم به بلیت و برنامه سفر نگاه می‌کرد. 😂 سوران از کنار در اتاق رد شد و گفت: — سامان، قراره چند ماه بری یا فقط چند روز؟ 😂 سامان بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: — چند روزه، ولی می‌خوام از هر فرصتی استفاده کنم. سوران خندید. — مخصوصاً آلمان، آره؟ 😏 چشم‌های سامان برق زد. — معلومه! دوست دارم تجربه کنم، جاهای مختلف رو ببینم، چیزای جدید یاد بگیرم... مهران که از کنارشان رد می‌شد گفت: — فقط یادت نره برای سفر رفتی، نه اینکه همون‌جا کتابخونه تأسیس کنی. 😐😂 سامان: — خیلی بامزه‌ای. مهران شانه بالا انداخت. — می‌دونم. باران هم کنار چمدانش ایستاده بود. — من که اگه قرار باشه انتخاب کنم، ترجیح می‌دم همین آسیا رو بگردم. سوران گفت: — منم اگه دست خودم بود، مستقیم می‌رفتم ژاپن. 😎 باران خندید. — تو فقط به خاطر غذا و چیزای عجیبش می‌خوای بری. سوران: — نه! فرهنگش هم جالبه. 😐 مهران گفت: — منم خارج رفتن رو دوست دارم، ولی اگه انتخاب با خودم باشه، استرالیا. باران برگشت سمتش. — استرالیا؟ — آره. طبیعتش، شهرهاش... کلاً دوست دارم ببینمش. سوران: — پس هرکدوممون یه گوشه دنیا رو انتخاب کردیم. 😂 نیلا که روی مبل نشسته بود، گفت: — من هیچ‌کدوم رو نمی‌خوام. همه برگشتند سمتش. مهران: — تو که کلاً اهل سفر خارجی نیستی. 😂 نیلا: — آره. من همین‌جا راحت‌ترم. 😐 سوران خندید. — پس خانواده‌مون رو تقسیم کردیم: سامان اروپا، مهران استرالیا، من ژاپن، باران آسیا و نیلا هم خونه! 😂 نیلا: — دقیقاً. 😌 سامان چمدانش را بست و با خوشحالی گفت: — خب... من آماده‌ام! مهران نگاهی به چمدانش انداخت. — مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟ سامان: — نه. سوران: — مغزتو برداشتی؟ 😂 سامان: — سوران! همه زدند زیر خنده. باران به سامان نگاه کرد و گفت: — خوش بگذره آقای اروپا. سامان لبخند زد. — ممنون. بالاخره یه سفر درست و حسابی برای تجربه کردن دارم. 😁
؟🏡 چند دقیقه بعد، ماشین آماده رفتن بود. سامان چمدانش را کنار ماشین گذاشت و برگشت سمت بقیه. مامان و بابا هم آماده بودند. سامان یکی‌یکی با همه خداحافظی کرد. وقتی به مهران رسید، چند لحظه نگاهش کرد. — مهران... مهران: — هوم؟ سامان با جدیت گفت: — یه چندتا چیز می‌خوام بهت بگم. مهران ابرویش را بالا برد. — چرا قیافت این‌طوریه؟ 😐 سوران از پشت سر گفت: — وصیت‌نامه‌ست فکر کنم. 😂 سامان بی‌توجه ادامه داد: — اول از همه... نیلا رو اذیت نکن. مهران: — اِ؟ 😐 سامان: — جدی می‌گم. یکم هوای خواهر کوچیکت رو داشته باش. مهران آهی کشید. — باشه. سامان انگشتش را بالا آورد. — و باران و سوران هم الکی ناراحت نکن. بحث راه نندازین. سوران سریع گفت: — من؟! چرا به مهران می‌گی؟! 😂 سامان: — چون تو هم کم مقصر نیستی. سوران: — اِ... خب آره. 😂 باران خندید. — سامان قبل رفتن داره همه رو مدیریت می‌کنه. 😂 سامان رو به مهران کرد. — فقط مواظب باشین با هم بحث نکنین. مهران: — باشه آقای مسئول خانواده. سامان: — جدی گفتم. مهران لبخند زد. — باشه. حواسم هست. بعد سامان رفت سمت نیلا. نیلا از همان اول ساکت‌تر از بقیه بود. سامان لبخند زد. — نیلا؟ نیلا آهسته گفت: — دلم برات تنگ می‌شه. 🥲 سامان خندید. — بابا دو هفته‌ست! نیلا: — می‌دونم... ولی خب. بعد شروع کرد با سامان حرف زدن؛ از دانشگاه، کتاب‌هایی که قرار بود بخواند، اینکه چه ساعتی زنگ بزند و حتی اینکه وقتی رسید حتماً خبر بدهد. سامان هم با حوصله به حرف‌هایش گوش می‌داد. مهران از چند قدم آن‌طرف‌تر نگاهشان می‌کرد. بالاخره گفت: — هوی نیلا! 😐 نیلا برگشت. — چیه؟ مهران: — سامان قرار نیست دو ماه بره که! 😂 نیلا اخم کرد. — خب دلم براش تنگ می‌شه دیگه! 😑 سوران خندید. — ولش کن، بذار آخرین حرفاشو بزنه. 😂 مهران: — شما هم تشویقش می‌کنی؟! باران: — تو حسودیت شده؟ 😏 مهران: — نه. سوران: — شده. 😂 مهران: — سوران... سوران: — ساکت شدم. 😐😂 سامان با خنده سرش را تکان داد. بعد دوباره رو به نیلا کرد. — نگران نباش. زود برمی‌گردم. نیلا لبخند کوچکی زد. — قول؟ — قول. سامان چمدانش را برداشت. — خب... دیگه باید برم. همه دوباره دورش جمع شدند. مهران دستش را روی شانه سامان گذاشت. — خوش بگذره داداش. سامان لبخند زد. — ممنون. سوران گفت: — فقط از آلمان سالم برگرد! 😂 سامان: — مگه دارم می‌رم جنگ؟! باران خندید. — سفر خوبی داشته باشی، سامان. سامان آخرین نگاه را به خانه و خواهر و برادرهایش انداخت. — مواظب خودتون باشین. مهران لبخند زد. — تو برو، ما اینجا رو نمی‌ذاریم رو سرتون. 😏 سوران: — به‌خصوص مهران! 😂 مهران: — برو سوار شو قبل از اینکه پشیمونت کنم. 😐 همه خندیدند. سامان سوار ماشین شد و سفر دو هفته‌ای‌اش شروع شد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
اینم از پروفایل کانالمون! 😍✨ گممون نکنید عزیزان! 😂❤️ بودن شما باعث خوشحالی ماست و انرژی می‌ده که با داستان‌های جدید برگردیم. 📖✨
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_czbjfy6&btn=داستان.زندگی:رمان.ها
بیاید تو بخاطر من🥲🦋🌱 بخاطر ذوقم بخاطر زحمتم بخاطر بخاطر شما زحمت میکشم😂🦦 تو ناشناس بگین رمان دوست دارید مشتاق هستین یا نه رک بگید🙃🐣 لوطفا🥺❤️.(
اول از همه سلاممم خیلی خوشحالم ناشناس کویر نشد☺️❤️ هدفم اینه که با داستان‌هام یه دنیای قشنگ بسازم که خواننده با شخصیت‌هاش بخنده، هیجان‌زده بشه و باهاشون همراه بشه. 📖✨ خلاصه اینکه می‌خوام چیزی که توی ذهنمه رو تبدیل به داستان کنم. 💙
سلامممم قشنگم 😭❤️ وااای نمی‌دونی پیامت چقدر خوشحالم کردددد 🥹😂 خیلی خیلی ممنونم که رمان «یک زندگی معمولی؟» رو خوندی و این‌قدر دوستش داشتیییی 😭📖❤️ مخصوصاً اینکه گفتی پارت‌هاش بلندتره، چون واقعاً برای هر قسمت کلی وقت می‌ذارم و سعی می‌کنم داستان کامل و پراتفاق باشه. 🥹😂 وجودتون و این انرژی قشنگتون واقعاً باعث می‌شه با ذوق بیشتری ادامه بدممم! ❤️ دمت گرممم، پرقدرت ادامه می‌دیممم! 😂🔥📖
این تصاویر بخاطر شما🦋🌱
سلام مجدد، همراه گرامی 🌷🦋🌱 از اینکه تا اینجا در کانالم همراهم بودید، صمیمانه ممنونم 💖 می‌خواهم از این به بعد، هر وقت فلش‌بکی می‌زنم یا خاطره‌ای از شخصیت‌ها تعریف می‌کنم، عکسِ مربوط به آن موقعیت را هم همراهش بفرستم تا بهتر بتوانید آن لحظه‌ها را تصور کنید 📸✨ با تشکر از همراهی‌تان 🌱 رزگلی 🦋🌸