6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو که بی اخیار اشک شما رو در میاره❤️🩹 :)
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهفتم
همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعهکشی بودند.
مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکییکی بیرون آورد.
— مبارزه اول...
همه ساکت شدند.
مربی برگه را باز کرد.
— مهران و باران.
چند ثانیه سکوت شد.
سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران.
بعد لبخندش کمکم بزرگ شد.
— اووووووه... 😏😂
مهران ابرو بالا انداخت.
— چیه؟
سوران خندید.
— هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد.
باران هم با اعتمادبهنفس گفت:
— خب؟ مشکلیه؟
مهران دست به سینه ایستاد.
— نه.
باران:
— پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
مهران با همان غرور همیشگی گفت:
— چون فکر نمیکنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم.
باران ابروهایش را بالا برد.
— یعنی چی؟!
— یعنی تو خواهرمی.
— خب که چی؟
مهران:
— من چند ساله تمرین میکنم و مسابقه میدم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقهست، نه بازی خونه. 😐
باران لبخند زد.
— پس میترسی ببازی؟ 😏
سوران:
— آخ آخ! 😂
مهران سریع برگشت سمت باران.
— من؟ ببازم؟!
باران شانه بالا انداخت.
— خب ممکنه.
مهران با غرور گفت:
— خیلی خب. پس خودت خواستی.
سامان که از کنارشان نگاه میکرد، عینکش را مرتب کرد.
— فقط یادآوری میکنم مسابقه خانوادگیه.
سوران:
— سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂
باران:
— دقیقاً!
مهران:
— من که از اولم گفتم نمیخوام باهاش مبارزه کنم.
باران:
— حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— باشه.
سوران با هیجان گفت:
— خبببب! حالا شد! 😂🔥
باران دستکشهای تمرینیاش را پوشید.
مهران هم آماده شد.
مربی وسط رینگ ایستاد.
— یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین.
مهران و باران روبهروی هم قرار گرفتند.
باران لبخند زد.
— آمادهای داداش؟
مهران با همان غرور همیشگی جواب داد:
— همیشه.
زنگ شروع به صدا درآمد.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— باران! غرورش رو له کن! 😂
مهران:
— سوران ساکت!
سامان:
— و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیهشتم
مهران و باران وسط رینگ روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو آماده.
داور دستش را بالا برد.
— شروع!
باران سریع جلو آمد و یک مشت کنترلشده به سمت مهران زد.
مهران بهموقع کنار رفت و ضربه به او نرسید.
— خوب بود. 😏
باران لبخند زد.
— هنوز اولشه.
این بار مهران جلو آمد و یک لگد زد.
باران سریع جاخالی داد و چند قدم عقب رفت.
سوران از کنار رینگ فریاد زد:
— اووووه! باران حواست باشه! 😂
سامان:
— سوران، بذار خودشون مبارزه کنن. 😐
باران دوباره جلو رفت.
مهران منتظر حرکت بعدی او بود.
باران یک لحظه روبهرویش ماند...
بعد ناگهان مسیرش را عوض کرد و از کنار مهران رد شد.
مهران برگشت تا حرکتش را دنبال کند.
اما باران در یک لحظه از پشت سر غافلگیرش کرد و ضربهی امتیازیِ کنترلشدهای زد.
مهران یک قدم عقب رفت.
چشمهایش گرد شد.
— اِ...!
سوران از خوشحالی از جا پرید.
— واااای! 😂🔥
باران با لبخند گفت:
— گرفتمت!
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
— خوب بود...
داور بینشان قرار گرفت.
— پایان راند اول!
باران نفسش را تنظیم کرد و لبخند زد.
مهران دستکشهایش را مرتب کرد و با اعتمادبهنفس به او نگاه کرد.
سوران از کنار رینگ:
— مهران! فکر کنم خواهرت جدی جدی اومده ببره! 😂
مهران بدون اینکه نگاهش را از باران بردارد گفت:
— راند اول بود.
باران:
— یعنی هنوز مطمئنی میبری؟ 😏
مهران:
— صددرصد.
سامان از کنار رینگ زیر لب گفت:
— این دوتا تا آخر مسابقه دستبردار نیستن... 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سینهم
راند دوم شروع شد.
این بار هیچکدام لبخند نمیزدند.
مهران و باران چند قدم دور هم حرکت کردند و منتظر یک فرصت بودند.
داور:
— آماده؟
هر دو سر تکان دادند.
— شروع!
باران این بار سریعتر جلو آمد.
مهران جاخالی داد.
باران بلافاصله حرکتش را عوض کرد و دوباره حمله کرد.
مهران عقب رفت و ضربه را دفع کرد.
— این یکی دیگه مثل قبلی نبود. 😐
باران نفسش را بیرون داد.
— گفتم که جدیترم. 😏
مهران جلو آمد.
باران یک قدم عقب رفت، اما مهران فاصله را حفظ کرد و با یک حرکت سریع امتیاز گرفت.
سوران از کنار رینگ:
— اووووه! یکی جلو افتاد! 😂🔥
سامان:
— سوران، گزارشگر شدی؟ 😐
سوران:
— آره! تخصصمه. 😂
داخل رینگ، باران دوباره حمله کرد.
مهران دفاع کرد، اما باران سریع جهتش را تغییر داد و امتیاز گرفت.
مهران چند لحظه مکث کرد.
باران لبخند زد.
— حساب شد؟
داور:
— امتیاز.
مهران سرش را تکان داد.
— خوب بود.
این بار خودش جلو رفت.
باران تلاش کرد فاصله بگیرد، اما مهران با سرعت بیشتری حرکت کرد و دوباره امتیاز گرفت.
امتیازها نزدیک بود.
صدای تشویق سالن بیشتر شد.
باران نفس عمیقی کشید.
مهران هم دستکشهایش را بالا آورد.
سوران با هیجان گفت:
— این دوتا واقعاً دارن همدیگه رو به دردسر میندازن! 😂
سامان:
— خودت ساکت باش، تمرکز کن.
چند ثانیه بعد، باران و مهران تقریباً همزمان جلو رفتند.
هر دو حرکت همدیگر را پیشبینی کردند و هر دو مجبور شدند عقب بکشند.
داور بینشان ایستاد.
— فاصله!
هر دو چند قدم عقب رفتند.
مهران لبخند کوتاهی زد.
— خوب پیشرفت کردی.
باران:
— تازه شروعشه.
مهران:
— پس ادامه بده.
زنگ پایان راند دوم به صدا درآمد.
هر دو چند قدم عقب رفتند.
داور اعلام کرد:
— پایان راند دوم!
سوران دستهایش را بالا برد.
— وااای! این یکی دیگه مسابقه واقعی شد! 😂🔥
باران نفسنفس میزد، اما لبخند داشت.
مهران هم نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد.
هنوز هیچکدام نمیدانستند راند آخر قرار است به نفع چه کسی تمام شود...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلم
۲ ساعت بعد...
بعد از باشگاه، هر چهار نفر از در بیرون آمدند.
اما همین که به سمت ماشین رفتند، هر چهار نفر یکدفعه خشکشون زد.
مامان و باباشون کنار ماشین ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند.
سوران چند ثانیه با تعجب نگاهشان کرد.
— مامان؟ بابا؟! 😐
بعد رو به بقیه گفت:
— اینجا یکی منو بیدار کنه... 🫤
باران با نگرانی گفت:
— حتماً یه خبری شده.
سامان:
— بریم ببینیم چی شده.
چهار نفر آرام به سمت پدر و مادرشان رفتند.
یکییکی سلام کردند.
مامان با لبخند جواب داد:
— سلام عزیزم، خوبی؟
بعد رو به سوران کرد.
— سلام سورانم. ❤️
سوران لبخند زد.
— سلام مامان.
مامان به سامان نگاه کرد.
— سلام پسر باهوشم.
سامان لبخند زد.
— سلام مامان.
بعد نوبت مهران شد.
مامان با محبت گفت:
— مهران جان، سلام.
مهران چند لحظه به مادرش نگاه کرد.
کمی متعجب بود.
— سلام مامان...
بابا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
— بچهها، من و مادرتون میخواستیم یه چیزی بهتون بگیم.
هر چهار نفر منتظر شدند.
سوران:
— چی شده؟
بابا گفت:
— میخوایم بریم مسافرت.
باران با تعجب گفت:
— کجا؟
مامان جواب داد:
— برای سفر کاری میریم... اروپا.
چشمهای سامان برق زد.
— اروپا؟!
سوران خندید.
— اِ... آقای دانشمند روشن شد! 😂
سامان بدون توجه به شوخی سوران گفت:
— یعنی... کسی با خودتون نمیبرین؟
مامان لبخند زد.
— چرا عزیزم.
همه منتظر ماندند.
مامان گفت:
— باران میاد.
باران همان لحظه خشکش زد.
— من؟! 😕
مامان:
— آره عزیزم.
باران با تعجب گفت:
— ولی... من نمیام.
مامان ابروهایش را بالا برد.
— چرا عزیزم؟
باران کمی مکث کرد.
— همینطوری...
مامان گفت:
— هم درس و زبانت خوبه، هم میتونه برات تجربه خوبی باشه.
باران هنوز مردد بود.
مهران که کنارشان ایستاده بود، سریع گفت:
— نه مامان، باران رو نبرید.
همه برگشتند سمت مهران.
سوران:
— اِ؟ 😐
مهران خیلی جدی ادامه داد:
— بجاش نیلا رو ببرید.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلیکم
چند روز بعد...
بالاخره روز سفر رسید.
سامان از صبح زود بیدار شده بود و با خوشحالی وسایلش را جمع میکرد.
چمدانش خیلی بزرگ نبود؛ چند دست لباس، چند کتاب و وسایل ضروریاش را برداشت.
هر چند دقیقه یکبار هم به بلیت و برنامه سفر نگاه میکرد. 😂
سوران از کنار در اتاق رد شد و گفت:
— سامان، قراره چند ماه بری یا فقط چند روز؟ 😂
سامان بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— چند روزه، ولی میخوام از هر فرصتی استفاده کنم.
سوران خندید.
— مخصوصاً آلمان، آره؟ 😏
چشمهای سامان برق زد.
— معلومه! دوست دارم تجربه کنم، جاهای مختلف رو ببینم، چیزای جدید یاد بگیرم...
مهران که از کنارشان رد میشد گفت:
— فقط یادت نره برای سفر رفتی، نه اینکه همونجا کتابخونه تأسیس کنی. 😐😂
سامان:
— خیلی بامزهای.
مهران شانه بالا انداخت.
— میدونم.
باران هم کنار چمدانش ایستاده بود.
— من که اگه قرار باشه انتخاب کنم، ترجیح میدم همین آسیا رو بگردم.
سوران گفت:
— منم اگه دست خودم بود، مستقیم میرفتم ژاپن. 😎
باران خندید.
— تو فقط به خاطر غذا و چیزای عجیبش میخوای بری.
سوران:
— نه! فرهنگش هم جالبه. 😐
مهران گفت:
— منم خارج رفتن رو دوست دارم، ولی اگه انتخاب با خودم باشه، استرالیا.
باران برگشت سمتش.
— استرالیا؟
— آره. طبیعتش، شهرهاش... کلاً دوست دارم ببینمش.
سوران:
— پس هرکدوممون یه گوشه دنیا رو انتخاب کردیم. 😂
نیلا که روی مبل نشسته بود، گفت:
— من هیچکدوم رو نمیخوام.
همه برگشتند سمتش.
مهران:
— تو که کلاً اهل سفر خارجی نیستی. 😂
نیلا:
— آره. من همینجا راحتترم. 😐
سوران خندید.
— پس خانوادهمون رو تقسیم کردیم: سامان اروپا، مهران استرالیا، من ژاپن، باران آسیا و نیلا هم خونه! 😂
نیلا:
— دقیقاً. 😌
سامان چمدانش را بست و با خوشحالی گفت:
— خب... من آمادهام!
مهران نگاهی به چمدانش انداخت.
— مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟
سامان:
— نه.
سوران:
— مغزتو برداشتی؟ 😂
سامان:
— سوران!
همه زدند زیر خنده.
باران به سامان نگاه کرد و گفت:
— خوش بگذره آقای اروپا.
سامان لبخند زد.
— ممنون. بالاخره یه سفر درست و حسابی برای تجربه کردن دارم. 😁
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلدوم
چند دقیقه بعد، ماشین آماده رفتن بود.
سامان چمدانش را کنار ماشین گذاشت و برگشت سمت بقیه.
مامان و بابا هم آماده بودند.
سامان یکییکی با همه خداحافظی کرد.
وقتی به مهران رسید، چند لحظه نگاهش کرد.
— مهران...
مهران:
— هوم؟
سامان با جدیت گفت:
— یه چندتا چیز میخوام بهت بگم.
مهران ابرویش را بالا برد.
— چرا قیافت اینطوریه؟ 😐
سوران از پشت سر گفت:
— وصیتنامهست فکر کنم. 😂
سامان بیتوجه ادامه داد:
— اول از همه... نیلا رو اذیت نکن.
مهران:
— اِ؟ 😐
سامان:
— جدی میگم. یکم هوای خواهر کوچیکت رو داشته باش.
مهران آهی کشید.
— باشه.
سامان انگشتش را بالا آورد.
— و باران و سوران هم الکی ناراحت نکن. بحث راه نندازین.
سوران سریع گفت:
— من؟! چرا به مهران میگی؟! 😂
سامان:
— چون تو هم کم مقصر نیستی.
سوران:
— اِ... خب آره. 😂
باران خندید.
— سامان قبل رفتن داره همه رو مدیریت میکنه. 😂
سامان رو به مهران کرد.
— فقط مواظب باشین با هم بحث نکنین.
مهران:
— باشه آقای مسئول خانواده.
سامان:
— جدی گفتم.
مهران لبخند زد.
— باشه. حواسم هست.
بعد سامان رفت سمت نیلا.
نیلا از همان اول ساکتتر از بقیه بود.
سامان لبخند زد.
— نیلا؟
نیلا آهسته گفت:
— دلم برات تنگ میشه. 🥲
سامان خندید.
— بابا دو هفتهست!
نیلا:
— میدونم... ولی خب.
بعد شروع کرد با سامان حرف زدن؛ از دانشگاه، کتابهایی که قرار بود بخواند، اینکه چه ساعتی زنگ بزند و حتی اینکه وقتی رسید حتماً خبر بدهد.
سامان هم با حوصله به حرفهایش گوش میداد.
مهران از چند قدم آنطرفتر نگاهشان میکرد.
بالاخره گفت:
— هوی نیلا! 😐
نیلا برگشت.
— چیه؟
مهران:
— سامان قرار نیست دو ماه بره که! 😂
نیلا اخم کرد.
— خب دلم براش تنگ میشه دیگه! 😑
سوران خندید.
— ولش کن، بذار آخرین حرفاشو بزنه. 😂
مهران:
— شما هم تشویقش میکنی؟!
باران:
— تو حسودیت شده؟ 😏
مهران:
— نه.
سوران:
— شده. 😂
مهران:
— سوران...
سوران:
— ساکت شدم. 😐😂
سامان با خنده سرش را تکان داد.
بعد دوباره رو به نیلا کرد.
— نگران نباش. زود برمیگردم.
نیلا لبخند کوچکی زد.
— قول؟
— قول.
سامان چمدانش را برداشت.
— خب... دیگه باید برم.
همه دوباره دورش جمع شدند.
مهران دستش را روی شانه سامان گذاشت.
— خوش بگذره داداش.
سامان لبخند زد.
— ممنون.
سوران گفت:
— فقط از آلمان سالم برگرد! 😂
سامان:
— مگه دارم میرم جنگ؟!
باران خندید.
— سفر خوبی داشته باشی، سامان.
سامان آخرین نگاه را به خانه و خواهر و برادرهایش انداخت.
— مواظب خودتون باشین.
مهران لبخند زد.
— تو برو، ما اینجا رو نمیذاریم رو سرتون. 😏
سوران:
— بهخصوص مهران! 😂
مهران:
— برو سوار شو قبل از اینکه پشیمونت کنم. 😐
همه خندیدند.
سامان سوار ماشین شد و سفر دو هفتهایاش شروع شد.
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙃🦋🌱
موندن شما
مایه خوشحالی ماست🩵🫧
https://eitaa.com/Life_story_Z/220
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
اینم از پروفایل کانالمون! 😍✨
گممون نکنید عزیزان! 😂❤️
بودن شما باعث خوشحالی ماست و انرژی میده که با داستانهای جدید برگردیم. 📖✨
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_czbjfy6&btn=داستان.زندگی:رمان.ها
بیاید تو بخاطر من🥲🦋🌱
بخاطر ذوقم
بخاطر زحمتم
بخاطر بخاطر شما زحمت میکشم😂🦦
تو ناشناس بگین رمان #سرزمینافسانهایاسبها
دوست دارید مشتاق هستین یا نه رک بگید🙃🐣 لوطفا🥺❤️.(