eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
18 دنبال‌کننده
106 عکس
5 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟🏡 همه دور رینگ جمع شده بودند و منتظر قرعه‌کشی بودند. مربی چند برگه را داخل جعبه ریخت و یکی‌یکی بیرون آورد. — مبارزه اول... همه ساکت شدند. مربی برگه را باز کرد. — مهران و باران. چند ثانیه سکوت شد. سوران اول به مهران نگاه کرد، بعد به باران. بعد لبخندش کم‌کم بزرگ شد. — اووووووه... 😏😂 مهران ابرو بالا انداخت. — چیه؟ سوران خندید. — هیچی داداش... فقط قرعه جالبی شد. باران هم با اعتمادبه‌نفس گفت: — خب؟ مشکلیه؟ مهران دست به سینه ایستاد. — نه. باران: — پس چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟ مهران با همان غرور همیشگی گفت: — چون فکر نمی‌کنم لازم باشه با خواهر کوچیکم مبارزه کنم. باران ابروهایش را بالا برد. — یعنی چی؟! — یعنی تو خواهرمی. — خب که چی؟ مهران: — من چند ساله تمرین می‌کنم و مسابقه می‌دم. تو هم از بچگی تمرین کردی، قبول. ولی اینجا مسابقه‌ست، نه بازی خونه. 😐 باران لبخند زد. — پس می‌ترسی ببازی؟ 😏 سوران: — آخ آخ! 😂 مهران سریع برگشت سمت باران. — من؟ ببازم؟! باران شانه بالا انداخت. — خب ممکنه. مهران با غرور گفت: — خیلی خب. پس خودت خواستی. سامان که از کنارشان نگاه می‌کرد، عینکش را مرتب کرد. — فقط یادآوری می‌کنم مسابقه خانوادگیه. سوران: — سامان، این دوتا از همین الان دیگه خانواده نیستن. 😂 باران: — دقیقاً! مهران: — من که از اولم گفتم نمی‌خوام باهاش مبارزه کنم. باران: — حالا که قرعه افتاده، دیگه راه فرار نداری. 😎 مهران چند لحظه نگاهش کرد. بعد لبخند کوتاهی زد. — باشه. سوران با هیجان گفت: — خبببب! حالا شد! 😂🔥 باران دستکش‌های تمرینی‌اش را پوشید. مهران هم آماده شد. مربی وسط رینگ ایستاد. — یادتون باشه؛ مبارزه دوستانه و طبق قوانین. مهران و باران روبه‌روی هم قرار گرفتند. باران لبخند زد. — آماده‌ای داداش؟ مهران با همان غرور همیشگی جواب داد: — همیشه. زنگ شروع به صدا درآمد. سوران از کنار رینگ فریاد زد: — باران! غرورش رو له کن! 😂 مهران: — سوران ساکت! سامان: — و مسابقه هنوز سه ثانیه نشده شروع شده. 😐😂
؟🏡 مهران و باران وسط رینگ روبه‌روی هم ایستاده بودند. هر دو آماده. داور دستش را بالا برد. — شروع! باران سریع جلو آمد و یک مشت کنترل‌شده به سمت مهران زد. مهران به‌موقع کنار رفت و ضربه به او نرسید. — خوب بود. 😏 باران لبخند زد. — هنوز اولشه. این بار مهران جلو آمد و یک لگد زد. باران سریع جاخالی داد و چند قدم عقب رفت. سوران از کنار رینگ فریاد زد: — اووووه! باران حواست باشه! 😂 سامان: — سوران، بذار خودشون مبارزه کنن. 😐 باران دوباره جلو رفت. مهران منتظر حرکت بعدی او بود. باران یک لحظه روبه‌رویش ماند... بعد ناگهان مسیرش را عوض کرد و از کنار مهران رد شد. مهران برگشت تا حرکتش را دنبال کند. اما باران در یک لحظه از پشت سر غافلگیرش کرد و ضربه‌ی امتیازیِ کنترل‌شده‌ای زد. مهران یک قدم عقب رفت. چشم‌هایش گرد شد. — اِ...! سوران از خوشحالی از جا پرید. — واااای! 😂🔥 باران با لبخند گفت: — گرفتمت! مهران چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند کوتاهی زد. — خوب بود... داور بینشان قرار گرفت. — پایان راند اول! باران نفسش را تنظیم کرد و لبخند زد. مهران دستکش‌هایش را مرتب کرد و با اعتمادبه‌نفس به او نگاه کرد. سوران از کنار رینگ: — مهران! فکر کنم خواهرت جدی جدی اومده ببره! 😂 مهران بدون اینکه نگاهش را از باران بردارد گفت: — راند اول بود. باران: — یعنی هنوز مطمئنی می‌بری؟ 😏 مهران: — صددرصد. سامان از کنار رینگ زیر لب گفت: — این دوتا تا آخر مسابقه دست‌بردار نیستن... 😐😂
؟🏡 راند دوم شروع شد. این بار هیچ‌کدام لبخند نمی‌زدند. مهران و باران چند قدم دور هم حرکت کردند و منتظر یک فرصت بودند. داور: — آماده؟ هر دو سر تکان دادند. — شروع! باران این بار سریع‌تر جلو آمد. مهران جاخالی داد. باران بلافاصله حرکتش را عوض کرد و دوباره حمله کرد. مهران عقب رفت و ضربه را دفع کرد. — این یکی دیگه مثل قبلی نبود. 😐 باران نفسش را بیرون داد. — گفتم که جدی‌ترم. 😏 مهران جلو آمد. باران یک قدم عقب رفت، اما مهران فاصله را حفظ کرد و با یک حرکت سریع امتیاز گرفت. سوران از کنار رینگ: — اووووه! یکی جلو افتاد! 😂🔥 سامان: — سوران، گزارشگر شدی؟ 😐 سوران: — آره! تخصصمه. 😂 داخل رینگ، باران دوباره حمله کرد. مهران دفاع کرد، اما باران سریع جهتش را تغییر داد و امتیاز گرفت. مهران چند لحظه مکث کرد. باران لبخند زد. — حساب شد؟ داور: — امتیاز. مهران سرش را تکان داد. — خوب بود. این بار خودش جلو رفت. باران تلاش کرد فاصله بگیرد، اما مهران با سرعت بیشتری حرکت کرد و دوباره امتیاز گرفت. امتیازها نزدیک بود. صدای تشویق سالن بیشتر شد. باران نفس عمیقی کشید. مهران هم دستکش‌هایش را بالا آورد. سوران با هیجان گفت: — این دوتا واقعاً دارن همدیگه رو به دردسر می‌ندازن! 😂 سامان: — خودت ساکت باش، تمرکز کن. چند ثانیه بعد، باران و مهران تقریباً هم‌زمان جلو رفتند. هر دو حرکت همدیگر را پیش‌بینی کردند و هر دو مجبور شدند عقب بکشند. داور بینشان ایستاد. — فاصله! هر دو چند قدم عقب رفتند. مهران لبخند کوتاهی زد. — خوب پیشرفت کردی. باران: — تازه شروعشه. مهران: — پس ادامه بده. زنگ پایان راند دوم به صدا درآمد. هر دو چند قدم عقب رفتند. داور اعلام کرد: — پایان راند دوم! سوران دست‌هایش را بالا برد. — وااای! این یکی دیگه مسابقه واقعی شد! 😂🔥 باران نفس‌نفس می‌زد، اما لبخند داشت. مهران هم نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد. هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند راند آخر قرار است به نفع چه کسی تمام شود...
؟🏡 ۲ ساعت بعد... بعد از باشگاه، هر چهار نفر از در بیرون آمدند. اما همین که به سمت ماشین رفتند، هر چهار نفر یک‌دفعه خشکشون زد. مامان و باباشون کنار ماشین ایستاده بودند و با هم صحبت می‌کردند. سوران چند ثانیه با تعجب نگاهشان کرد. — مامان؟ بابا؟! 😐 بعد رو به بقیه گفت: — اینجا یکی منو بیدار کنه... 🫤 باران با نگرانی گفت: — حتماً یه خبری شده. سامان: — بریم ببینیم چی شده. چهار نفر آرام به سمت پدر و مادرشان رفتند. یکی‌یکی سلام کردند. مامان با لبخند جواب داد: — سلام عزیزم، خوبی؟ بعد رو به سوران کرد. — سلام سورانم. ❤️ سوران لبخند زد. — سلام مامان. مامان به سامان نگاه کرد. — سلام پسر باهوشم. سامان لبخند زد. — سلام مامان. بعد نوبت مهران شد. مامان با محبت گفت: — مهران جان، سلام. مهران چند لحظه به مادرش نگاه کرد. کمی متعجب بود. — سلام مامان... بابا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: — بچه‌ها، من و مادرتون می‌خواستیم یه چیزی بهتون بگیم. هر چهار نفر منتظر شدند. سوران: — چی شده؟ بابا گفت: — می‌خوایم بریم مسافرت. باران با تعجب گفت: — کجا؟ مامان جواب داد: — برای سفر کاری می‌ریم... اروپا. چشم‌های سامان برق زد. — اروپا؟! سوران خندید. — اِ... آقای دانشمند روشن شد! 😂 سامان بدون توجه به شوخی سوران گفت: — یعنی... کسی با خودتون نمی‌برین؟ مامان لبخند زد. — چرا عزیزم. همه منتظر ماندند. مامان گفت: — باران میاد. باران همان لحظه خشکش زد. — من؟! 😕 مامان: — آره عزیزم. باران با تعجب گفت: — ولی... من نمیام. مامان ابروهایش را بالا برد. — چرا عزیزم؟ باران کمی مکث کرد. — همین‌طوری... مامان گفت: — هم درس و زبانت خوبه، هم می‌تونه برات تجربه خوبی باشه. باران هنوز مردد بود. مهران که کنارشان ایستاده بود، سریع گفت: — نه مامان، باران رو نبرید. همه برگشتند سمت مهران. سوران: — اِ؟ 😐 مهران خیلی جدی ادامه داد: — بجاش نیلا رو ببرید.
؟🏡 چند روز بعد... بالاخره روز سفر رسید. سامان از صبح زود بیدار شده بود و با خوشحالی وسایلش را جمع می‌کرد. چمدانش خیلی بزرگ نبود؛ چند دست لباس، چند کتاب و وسایل ضروری‌اش را برداشت. هر چند دقیقه یک‌بار هم به بلیت و برنامه سفر نگاه می‌کرد. 😂 سوران از کنار در اتاق رد شد و گفت: — سامان، قراره چند ماه بری یا فقط چند روز؟ 😂 سامان بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: — چند روزه، ولی می‌خوام از هر فرصتی استفاده کنم. سوران خندید. — مخصوصاً آلمان، آره؟ 😏 چشم‌های سامان برق زد. — معلومه! دوست دارم تجربه کنم، جاهای مختلف رو ببینم، چیزای جدید یاد بگیرم... مهران که از کنارشان رد می‌شد گفت: — فقط یادت نره برای سفر رفتی، نه اینکه همون‌جا کتابخونه تأسیس کنی. 😐😂 سامان: — خیلی بامزه‌ای. مهران شانه بالا انداخت. — می‌دونم. باران هم کنار چمدانش ایستاده بود. — من که اگه قرار باشه انتخاب کنم، ترجیح می‌دم همین آسیا رو بگردم. سوران گفت: — منم اگه دست خودم بود، مستقیم می‌رفتم ژاپن. 😎 باران خندید. — تو فقط به خاطر غذا و چیزای عجیبش می‌خوای بری. سوران: — نه! فرهنگش هم جالبه. 😐 مهران گفت: — منم خارج رفتن رو دوست دارم، ولی اگه انتخاب با خودم باشه، استرالیا. باران برگشت سمتش. — استرالیا؟ — آره. طبیعتش، شهرهاش... کلاً دوست دارم ببینمش. سوران: — پس هرکدوممون یه گوشه دنیا رو انتخاب کردیم. 😂 نیلا که روی مبل نشسته بود، گفت: — من هیچ‌کدوم رو نمی‌خوام. همه برگشتند سمتش. مهران: — تو که کلاً اهل سفر خارجی نیستی. 😂 نیلا: — آره. من همین‌جا راحت‌ترم. 😐 سوران خندید. — پس خانواده‌مون رو تقسیم کردیم: سامان اروپا، مهران استرالیا، من ژاپن، باران آسیا و نیلا هم خونه! 😂 نیلا: — دقیقاً. 😌 سامان چمدانش را بست و با خوشحالی گفت: — خب... من آماده‌ام! مهران نگاهی به چمدانش انداخت. — مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟ سامان: — نه. سوران: — مغزتو برداشتی؟ 😂 سامان: — سوران! همه زدند زیر خنده. باران به سامان نگاه کرد و گفت: — خوش بگذره آقای اروپا. سامان لبخند زد. — ممنون. بالاخره یه سفر درست و حسابی برای تجربه کردن دارم. 😁
؟🏡 چند دقیقه بعد، ماشین آماده رفتن بود. سامان چمدانش را کنار ماشین گذاشت و برگشت سمت بقیه. مامان و بابا هم آماده بودند. سامان یکی‌یکی با همه خداحافظی کرد. وقتی به مهران رسید، چند لحظه نگاهش کرد. — مهران... مهران: — هوم؟ سامان با جدیت گفت: — یه چندتا چیز می‌خوام بهت بگم. مهران ابرویش را بالا برد. — چرا قیافت این‌طوریه؟ 😐 سوران از پشت سر گفت: — وصیت‌نامه‌ست فکر کنم. 😂 سامان بی‌توجه ادامه داد: — اول از همه... نیلا رو اذیت نکن. مهران: — اِ؟ 😐 سامان: — جدی می‌گم. یکم هوای خواهر کوچیکت رو داشته باش. مهران آهی کشید. — باشه. سامان انگشتش را بالا آورد. — و باران و سوران هم الکی ناراحت نکن. بحث راه نندازین. سوران سریع گفت: — من؟! چرا به مهران می‌گی؟! 😂 سامان: — چون تو هم کم مقصر نیستی. سوران: — اِ... خب آره. 😂 باران خندید. — سامان قبل رفتن داره همه رو مدیریت می‌کنه. 😂 سامان رو به مهران کرد. — فقط مواظب باشین با هم بحث نکنین. مهران: — باشه آقای مسئول خانواده. سامان: — جدی گفتم. مهران لبخند زد. — باشه. حواسم هست. بعد سامان رفت سمت نیلا. نیلا از همان اول ساکت‌تر از بقیه بود. سامان لبخند زد. — نیلا؟ نیلا آهسته گفت: — دلم برات تنگ می‌شه. 🥲 سامان خندید. — بابا دو هفته‌ست! نیلا: — می‌دونم... ولی خب. بعد شروع کرد با سامان حرف زدن؛ از دانشگاه، کتاب‌هایی که قرار بود بخواند، اینکه چه ساعتی زنگ بزند و حتی اینکه وقتی رسید حتماً خبر بدهد. سامان هم با حوصله به حرف‌هایش گوش می‌داد. مهران از چند قدم آن‌طرف‌تر نگاهشان می‌کرد. بالاخره گفت: — هوی نیلا! 😐 نیلا برگشت. — چیه؟ مهران: — سامان قرار نیست دو ماه بره که! 😂 نیلا اخم کرد. — خب دلم براش تنگ می‌شه دیگه! 😑 سوران خندید. — ولش کن، بذار آخرین حرفاشو بزنه. 😂 مهران: — شما هم تشویقش می‌کنی؟! باران: — تو حسودیت شده؟ 😏 مهران: — نه. سوران: — شده. 😂 مهران: — سوران... سوران: — ساکت شدم. 😐😂 سامان با خنده سرش را تکان داد. بعد دوباره رو به نیلا کرد. — نگران نباش. زود برمی‌گردم. نیلا لبخند کوچکی زد. — قول؟ — قول. سامان چمدانش را برداشت. — خب... دیگه باید برم. همه دوباره دورش جمع شدند. مهران دستش را روی شانه سامان گذاشت. — خوش بگذره داداش. سامان لبخند زد. — ممنون. سوران گفت: — فقط از آلمان سالم برگرد! 😂 سامان: — مگه دارم می‌رم جنگ؟! باران خندید. — سفر خوبی داشته باشی، سامان. سامان آخرین نگاه را به خانه و خواهر و برادرهایش انداخت. — مواظب خودتون باشین. مهران لبخند زد. — تو برو، ما اینجا رو نمی‌ذاریم رو سرتون. 😏 سوران: — به‌خصوص مهران! 😂 مهران: — برو سوار شو قبل از اینکه پشیمونت کنم. 😐 همه خندیدند. سامان سوار ماشین شد و سفر دو هفته‌ای‌اش شروع شد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
اینم از پروفایل کانالمون! 😍✨ گممون نکنید عزیزان! 😂❤️ بودن شما باعث خوشحالی ماست و انرژی می‌ده که با داستان‌های جدید برگردیم. 📖✨
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_czbjfy6&btn=داستان.زندگی:رمان.ها
بیاید تو بخاطر من🥲🦋🌱 بخاطر ذوقم بخاطر زحمتم بخاطر بخاطر شما زحمت میکشم😂🦦 تو ناشناس بگین رمان دوست دارید مشتاق هستین یا نه رک بگید🙃🐣 لوطفا🥺❤️.(