eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
111 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟🏡 چند دقیقه بعد، مهران و نیلا و سوران وارد سالن شدند. باران نگاهی به اطراف انداخت. — سوران کجاست؟ مهران شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم. چند دقیقه گذشت. نیلا گفت: — من می‌رم اتاقم. و رفت. مهران هم روی مبل نشست. چند دقیقه بعد، همان‌جا خوابش برد. 😐😂 باران که هنوز نگران آتنا و سارا بود، منتظر ماند تا حواس همه پرت شود تا بتواند دوستانش را از خانه بیرون ببرد. آتنا که زودتر از سارا از اتاق بیرون آمده بود، آرام خودش را به باران رساند. باران زیر لب گفت: — سارا هنوز تو اتاقه؟ آتنا: — آره. — بهش بگو فعلاً بیرون نیاد. آتنا برگشت سمت اتاق و آرام به سارا اشاره کرد. — بیرون نیا، صبر کن. سارا سرش را تکان داد. اما همان لحظه صدای باز شدن در اتاق سوران آمد. سوران از اتاقش بیرون آمد. چادر را هنوز روی دستش داشت. با خودش گفت: — خب، اینو بذارم تو اتاق باران... راه افتاد سمت اتاق باران. در را باز کرد. اما همان لحظه ایستاد. یک دختر با مانتو و حجاب مرتب و چادرش که روی مبل جا مانده بود، داخل اتاق ایستاده بود. سارا با دیدن سوران سریع سرش را پایین انداخت تا چشم توی چشم نشوند. سوران چند لحظه ماتش برد. بعد گفت: — شما... کی هستین؟ سارا یک قدم عقب رفت. کمی دستپاچه بود. — من... دوست باران هستم. سوران: — دوست باران؟ سارا آرام سر تکان داد. — آره. باران از من دعوت کرد بیام خونتون. سوران چند لحظه نگاهش کرد. بعد لبخند کوچکی زد. — آها... چادر را که در دست داشت، پایین آورد. — پس اون چادر مال شماست. سارا با خجالت گفت: — بله... جا گذاشته بودم. سوران: — فهمیدم. چند ثانیه سکوت شد. سارا هنوز سرش پایین بود. سوران هم نمی‌دانست چرا برای چند لحظه، نگاهش روی این دختر مانده بود. نه اینکه چیزی بداند... فقط یک حس عجیب و ناشناخته‌ای داشت. خودش هم نمی‌فهمید چرا دیدن سارا این‌قدر توجهش را جلب کرده. سریع نگاهش را کنار کشید و گفت: — خب... باران حتماً می‌دونه شما اینجایین. سارا آرام گفت: — بله. سوران چادر را به سمتش گرفت. — بفرمایید. سارا چادرش را گرفت. — ممنون. سوران لبخند کوتاهی زد. — خواهش می‌کنم. بعد از اتاق بیرون رفت. وقتی در را بست، چند لحظه پشت در ایستاد. — عجب... 🤔 بعد سرش را تکان داد. — نه بابا... چیزی نیست. 😐😂 و رفت سمت سالن، در حالی که خودش هم هنوز نمی‌دانست آن حس عجیب دقیقاً چی بود.
؟🏡 آتنا چند قدم که رفت، یک‌دفعه دستش را روی دست دیگرش گذاشت. — وایسا... باران برگشت. — چی شد؟ آتنا گفت: — دستبندم! یادم رفت تو سالن. باران با چشم‌های گرد گفت: — نههههه! 😭😂 آتنا خندید. — بابا الان می‌رم میارمش، زود برمی‌گردم. باران سریع گفت: — نه، ولش کن! فردا برات میارم! آتنا: — نه بابا، خودم می‌رم میارمش. 😁 و قبل از اینکه باران بتواند چیزی بگوید، برگشت سمت ورودی خانه. — زود میام! باران دستش را روی صورتش گذاشت. — وای آتنا... 😐😂 آتنا وارد خانه شد و مستقیم رفت سمت سالن. دستبندش را روی میز گذاشته بود. رفت سمت میز و دستش را جلو برد. اما... دستبند آنجا نبود. — اِ؟ 🤔 کمی اطراف میز را نگاه کرد. همان لحظه حس کرد کسی پشت سرش ایستاده. قد آن شخص از خودش بلندتر بود. آتنا آرام برگشت. یک‌دفعه خشکش زد. مهران بیدار شده بود و دستبند آتنا را در دست داشت. آتنا چند لحظه فقط به او خیره شد. مهران هم قیافه‌اش کاملاً ناراضی بود. از اینکه باران بدون هماهنگی دوستانش را به خانه آورده بود، اصلاً خوشش نیامده بود. — اینجا چیکار می‌کنین؟ آتنا زبانش بند آمد. — ا... اِ... مهران منتظر جواب ماند. آتنا بالاخره گفت: — باران ما رو آورد... یعنی دعوت کرد. 😅 مهران کمی ابرو بالا انداخت. بعد دستش را جلو آورد. دستبند را کف دستش گرفت. — این دستبند شماست؟ آتنا با خوشحالی گفت: — آره! ممنون! دستش را جلو برد تا دستبند را بگیرد. اما مهران دستش را کمی عقب کشید. آتنا متعجب نگاهش کرد. — لطف می‌کنید دستبندمو بدین؟ 😐 همان موقع سوران از طبقه بالا بیرون آمد. از کنار نرده‌ها می‌توانست تقریباً کل سالن را ببیند. چشمش افتاد به مهران و دختری که روبه‌رویش ایستاده بودند و با هم صحبت می‌کردند. سوران کمی مکث کرد. — هوم؟ 🤨 بعد از پله‌ها پایین آمد. رسید کنار مهران. بدون اینکه چیزی بگوید، دست مهران را گرفت و دستبند را از دستش گرفت. بعد آن را به سمت آتنا گرفت. — بفرمایید. آتنا سریع دستبند را گرفت. — ممنون! و بدون معطلی برگشت سمت در. مهران به سوران نگاه کرد. — تو چرا دخالت کردی؟ 😐 سوران شانه بالا انداخت. — چون دیدم طرف فقط دستبندشو می‌خواد. 😂 آتنا از دم در گفت: — خداحافظ! 😅 و سریع از خانه بیرون رفت. سوران نگاهی به مهران انداخت. — تو چرا دستبندشو پس نمی‌دادی؟ 😂 مهران: — می‌خواستم بدونم کیه که بدون اجازه اومده خونه‌مون. سوران: — خب فهمیدی دیگه. مهران: — آره. سوران لبخند زد. — پس تموم شد. مهران چیزی نگفت و دوباره روی مبل نشست. اما هنوز کمی از اینکه باران بی‌خبر مهمان آورده بود، ناراضی بود... !
قربون اون قلب مهربون رمان پسندت 🥹🫀🫀 آخ هدف منم اینکه شما با رمان زندگی کنید خودتون جای هر شخصیت که دوست دارید بزارید🫂🫀🫴🏻
سلام همکال‌👏🏻🙌🏻🫶🏻 حمایت می‌کنیم!🥹🩵🤍 https://eitaa.com/Hashtadi_Ekhraji
؟🏡 صبح روز بعد، دانشگاه... آتنا و سارا کنار محوطه دانشگاه ایستاده بودند و آرام با هم حرف می‌زدند. آتنا هنوز کمی استرس داشت. — من یه کم می‌ترسم مهران منو ببینه. 😐 سارا با تعجب نگاهش کرد. — چرا؟ — آخه دیشب وقتی منو دید، قیافه‌ش خیلی جدی بود! 😂 سارا خندید. — خب منم استرس دارم. آتنا: — تو دیگه چرا؟! سارا کمی مکث کرد. — نمی‌دونم... می‌ترسم سوران هنوز چهره‌م یادش باشه. آتنا با شیطنت لبخند زد. — اوووو... پس هنوز به سوران فکر می‌کنی؟ 😏 سارا سریع گفت: — نه! فقط می‌گم شاید منو یادش مونده باشه! (ذهنش گفت: دردسر نشه برام چرا باید تو‌اون وقت شب خونه باران می‌بودم داداشم دعوام‌کرد ) آتنا خندید. — باشه بابا، فهمیدم. 😂 سارا آرام گفت: — آخه دیشب خیلی اتفاقی شد. من اصلاً انتظار نداشتم یکی از داداشای باران وارد اتاق بشه. آتنا: — تازه چادرت هم جا مونده بود. 😂 سارا: — آتنا! 😭 آتنا زد زیر خنده. — باشه، دیگه نمی‌گم. 😂 همان لحظه صدای چند نفر از دور آمد. باران همراه مهران، سوران و نیلا وارد محوطه دانشگاه شدند. آتنا یک‌دفعه ساکت شد. سارا هم ناخودآگاه سرش را پایین انداخت. باران از دور آن‌ها را دید. — بچه‌ها! 😁 همه جلوتر رفتند. وقتی به هم رسیدند، هرکدام کم‌کم سمت دوست‌های خودشان رفتند. باران مستقیم رفت سمت آتنا و سارا. مهران و سوران کنار هم ماندند و راه افتادند سمت کیوان. کیوان همین که آن دو را دید، خندید. — بالاخره دو تا رفیق قدیمی رسیدن! 😂 سوران دستش را روی شانه مهران گذاشت. — بگو ببینم امروز قراره چه شرّی درست کنیم؟ 😏 مهران خندید. — من؟ هیچ کاری. کیوان با تعجب نگاهش کرد. — تو؟ هیچ کاری؟! سوران زد زیر خنده. — خودمم باورم نمی‌شه. 😂 مهران: — خیلی بامزه‌این. کیوان گفت: — راستی دیشب کجا بودین؟ زنگ زدم جواب ندادین. سوران و مهران هم‌زمان نگاه کوتاهی به هم انداختند. سوران گفت: — خونه بودیم. کیوان: — اتفاقی افتاد؟ مهران: — نه. سوران لبخند ریزی زد. اما ذهنش برای یک لحظه برگشت به شب قبل... چهره‌ی همان دختر. سر پایین افتاده‌اش. و اسمش: «سارا...» سوران سریع حواسش را پرت کرد. — خب کیوان، امروز چه برنامه‌ای داری؟ 😂 کیوان با تعجب گفت: — چرا یهو موضوع رو عوض کردی؟ 😐 مهران خندید. — ولش کن، خودش می‌دونه چرا. 😂 سوران برگشت سمت مهران. — تو دیگه چیزی نگو! 😐 مهران: — من که چیزی نگفتم. 😏😂
00:00 تون‌مبارک 😂💔 فاز من دختر عموم وقتی ساعت ۱۲ میشه🗿⏰
سه روز بود که در گله اتفاق تازه‌ای نیفتاده بود. یا حداقل... آریان این‌طور فکر می‌کرد. صبح آن روز، هوا برخلاف روزهای گذشته صاف و خنک بود. برف‌های باقی‌مانده روی کوه‌ها زیر نور خورشید می‌درخشیدند و گله کم‌کم برای شروع روز از محل استراحت بیرون می‌آمد. آریان کنار برکه ایستاده بود و آب می‌نوشید. ماریا از دور صدایش زد: «آریان!» آریان سرش را بلند کرد. «جانم؟» ماریا جلو آمد. «مارسا گفته چند نفر باید برن سمت درهٔ شرقی.» آریان کمی تعجب کرد. «برای چی؟» ماریا شانه بالا انداخت. «می‌گه چند تا از اسب‌های جوان اون اطراف گم شدن.» آریان سریع جدی شد. «گم شدن؟» «آره.» آریان به سمت کوهستان نگاه کرد. «چند نفر؟» «سه تا.» آریان بدون مکث گفت: «من می‌رم.» ماریا لبخند کوچکی زد. «می‌دونستم همینو می‌گی.» آریان خندید. «خب، یکی باید پیداشون کنه دیگه.» چند دقیقه بعد، آریان، ماریا، مارسا و چند اسب دیگر آمادهٔ حرکت شدند. سمرا هم در جمعشان بود. آریان وقتی او را دید، لحظه‌ای مکث کرد. اما این بار خبری از بحث و نگاه‌های سنگین نبود. همه فقط می‌خواستند آن سه اسب را پیدا کنند. مارسا گفت: «از مسیر اصلی خارج نمی‌شیم.» آریان جواب داد: «اگر ردشون رو پیدا کنیم، شاید مجبور بشیم کمی دورتر بریم.» مارسا نگاه کوتاهی به او کرد. «فقط بی‌احتیاطی نکن.» آریان با تعجب گفت: «این نگرانی بود یا دستور؟ 😂» مارسا برای اولین بار بعد از مدت‌ها کمی لبخند زد. «هر دو.» ماریا با دیدن این صحنه لبخند زد. «بالاخره یکی تون عاقلانه حرف زد. 😂» آریان گفت: «من همیشه عاقلانه حرف می‌زنم!» مارسا: «نه.» ماریا: «اصلاً.» آریان: «...خیلی ممنون از حمایت خانوادگی. 😐😂» چند نفر از اسب‌ها خندیدند. برای چند دقیقه، فضای گله دوباره مثل گذشته شده بود. بدون شک... بدون بحث... بدون آن سکوت سنگین. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این آرامش چقدر کوتاه خواهد بود. --- حدود یک ساعت بعد، به درهٔ شرقی رسیدند. رد پاها روی خاک مرطوب دیده می‌شد. ماریا سرش را پایین آورد. «اینا رد پای همون سه‌تان؟» آریان چند قدم جلو رفت. ردپاها را بررسی کرد. «آره.» مارسا گفت: «پس هنوز دور نشدن.» سمرا آرام به اطراف نگاه کرد. «اینجا یه چیز عجیبه.» همه برگشتند. سمرا به سمت یک سنگ بزرگ رفت. روی سنگ... همان علامت عجیب دیده می‌شد. ماریا آرام گفت: «باز هم اون علامت‌ها...» آریان نزدیک‌تر رفت. چند لحظه به سنگ خیره ماند. «این سومین باره که می‌بینمشون.» مارسا پرسید: «قبلاً کجا دیدیش؟» آریان جواب داد: «کوهستان.» مکث کرد. «و یک بار هم نزدیک جنگل.» مارسا چیزی نگفت. سمرا آرام پرسید: «فکر می‌کنی معنی خاصی دارن؟» آریان سرش را تکان داد. «نمی‌دونم.» بعد به اطراف نگاه کرد. «ولی مطمئنم تصادفی نیستن.» همان لحظه صدای بلندی از پشت دره آمد. «کمک!» همه یک‌دفعه برگشتند. ماریا گفت: «اون‌ها هستن!» آریان بدون مکث به سمت صدا دوید. مارسا هم پشت سرش حرکت کرد. --- چند دقیقه بعد، سه اسب جوان را پیدا کردند. یکی از آن‌ها پایش بین چند شاخه گیر کرده بود و دو تای دیگر کنارش مانده بودند. آریان جلو رفت. «آروم باشید.» اسب جوان با ترس عقب رفت. آریان آرام نزدیک شد. «نمی‌خوام بهت آسیب بزنم.» ماریا کنار او ایستاد. «آروم...» بعد از چند دقیقه، بالاخره توانستند پای اسب را آزاد کنند. یکی از اسب‌های جوان با خوشحالی دور آریان چرخید. آریان خندید. «خب، حالا دیگه فرار نکنین که دوباره مجبور نشیم دنبالتون بیایم! 😂» ماریا خندید. مارسا هم برای لحظه‌ای لبخند زد. اما درست همان لحظه... باد شدیدی وزید. همه ساکت شدند. آریان سرش را بلند کرد. صدای عجیبی از سمت بالای دره می‌آمد. نه صدای باد بود... نه صدای یک حیوان معمولی. سمرا آرام گفت: «شنیدین؟» مارسا: «آره.» آریان چند قدم جلو رفت. «همه همین‌جا بمونن.» ماریا سریع گفت: «آریان، صبر کن.» اما آریان ایستاد. به سمت صخره‌های بالای دره نگاه کرد. برای یک لحظه... چیزی سیاه از پشت سنگ‌ها عبور کرد. خیلی سریع. آریان فقط توانست بخشی از آن را ببیند. چشم‌هایش را ریز کرد. «سایه‌خوار...؟» ماریا با نگرانی گفت: «چی دیدی؟» آریان جواب نداد. چند ثانیه بعد، صدای دیگری از همان سمت آمد. اما این بار... صدای سم بود. تق. تق. تق. آریان به اطراف نگاه کرد. «این دیگه صدای سایه‌خوار نیست.» مارسا گفت: «پس چیه؟» آریان آرام گفت: «نمی‌دونم.» ناگهان سنگ کوچکی از بالای صخره پایین افتاد. همه عقب رفتند. آریان به سمت بالا خیره شد. چند ثانیه بعد، یک اسب ناشناس از بالای صخره ظاهر شد. بدنش خاک‌آلود بود. نفس‌نفس می‌زد. و انگار مدت زیادی در کوهستان سرگردان بوده. ماریا گفت: «اون کیه؟»
اسب ناشناس به آن‌ها نگاه کرد. اما به‌جای اینکه نزدیک شود... فقط یک جمله گفت: «باید از اینجا برید.» همه خشکشـان زد. آریان جلو رفت. «چرا؟» اسب ناشناس با نگرانی به پشت سرش نگاه کرد. «چون اونا فهمیدن شما اینجایین.» مارسا پرسید: «اونا کی هستن؟» اسب ناشناس جواب نداد. فقط به علامت روی سنگ نگاه کرد. بعد گفت: «اگه اون علامت رو دیدین... یعنی دیگه خیلی دیر شده.» سکوت. آریان به سنگ نگاه کرد. بعد به ماریا. و بعد به مارسا. مارسا آرام گفت: «همه رو برگردونید.» آریان پرسید: «و این اسب؟» مارسا به او نگاه کرد. «اون هم با ما میاد.» اسب ناشناس سرش را پایین انداخت. اما قبل از اینکه حرکت کنند... صدایی از بالای دره شنیده شد. یک صدای کشیده و ترسناک. اسب ناشناس با وحشت گفت: «دیر شد...» آریان برگشت. و در دوردست، میان مه و صخره‌ها... چند سایهٔ سیاه آرام‌آرام ظاهر شدند. آریان قدمی جلو رفت. ماریا کنار او ایستاد. مارسا هم کنار گله قرار گرفت. و این بار... هیچ‌کس دربارهٔ گذشته بحث نکرد. هیچ‌کس به کسی شک نکرد. همه فقط یک چیز را می‌دانستند: باید زنده از دره خارج می‌شدند. و آریان هنوز نمی‌دانست... این سفر ساده، اولین قدم به سمت اتفاقی خواهد بود که سرنوشت کل گله را تغییر می‌دهد.