#آناسازیا_تغییر_سرنوشت
#قسمت_یکم
صبح یک روز آرام بود.
آنا مثل بیشتر روزها در کتابخانهی بزرگ پدربزرگش بود.
کتابخانه آنقدر بزرگ بود که اگر کسی برای اولین بار واردش میشد، احتمالاً چند دقیقه فقط به قفسههای بلند و پر از کتاب خیره میماند.
قفسههای چوبی قدیمی تا نزدیک سقف بالا رفته بودند و روی بعضی از آنها کتابهایی قرار داشت که شاید سالها کسی سراغشان نرفته بود.
آنا عاشق اینجا بود.
از بچگی هر وقت به خانهی پدربزرگش میآمد، بیشتر وقتش را در همین کتابخانه میگذراند.
کتاب میخواند، قفسهها را مرتب میکرد و گاهی ساعتها روی صندلی کنار پنجره مینشست و غرق داستانها میشد.
آن روز هم چند کتاب را روی میز گذاشته بود و مشغول مرتب کردنشان بود.
یکی از کتابها را برداشت و گرد و خاک روی جلدش را پاک کرد.
— این یکی رو باید بذارم طبقهی سوم...
کتاب را برداشت و چند قدم جلو رفت.
اما وقتی از کنار قفسهی انتهایی رد شد، نگاهش ناخودآگاه به یک در کوچک چوبی افتاد.
روی در، یک نوشتهی قدیمی دیده میشد:
«بخش ممنوعه»
آنا چند لحظه همانجا ایستاد.
باز هم کنجکاوی...
این اولین بار نبود که دلش میخواست بفهمد پشت آن در چه چیزی وجود دارد.
چند بار قبلاً هم از پدربزرگش دربارهی آنجا پرسیده بود.
اما هر بار جواب پدربزرگ تقریباً یکی بود.
«نه آنا.»
و وقتی آنا بیشتر سؤال میکرد، پدربزرگ با جدیت میگفت:
— بعضی جاها برای کنجکاوی کردن نیست.
یک بار آنا پرسیده بود:
— ولی چرا؟ مگه اونجا چه کتابایی هست؟
پدربزرگ چند لحظه سکوت کرده بود.
بعد آرام گفته بود:
— اونجا جاییه که ممکنه سرنوشت آدم رو تغییر بده.
آنا آن روز حرفش را جدی گرفته بود.
اما حالا...
دوباره جلوی همان در ایستاده بود.
آرام زیر لب گفت:
— سرنوشت آدم رو تغییر میده؟...
چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد سرش را تکان داد.
— نه... دوباره کنجکاو شدم. بیخیال.
برگشت سمت میز.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای پدربزرگ را از پشت سرش شنید:
— آنا؟
آنا سریع برگشت.
پدربزرگ کنار ورودی کتابخانه ایستاده بود.
— جانم؟
پدربزرگ لبخند زد.
— هنوز داری کتابها رو مرتب میکنی؟
آنا خندید.
— آره. اینجا هیچوقت تموم نمیشه! 😂
پدربزرگ وارد کتابخانه شد.
چند لحظه اطراف را نگاه کرد.
بعد چشمش به سمت بخش ممنوعه رفت.
نگاهش جدی شد.
— آنا...
آنا فهمید.
— نگران نباش پدربزرگ. نرفتم اونجا.
پدربزرگ آرام سر تکان داد.
— خوبه.
بعد کمی مکث کرد.
— فقط یادت باشه... بعضی کتابها چیزهایی رو دربارهی دنیا نشون میدن که شاید بهتر باشه آدم هیچوقت ندونه.
آنا با تعجب نگاهش کرد.
— یعنی واقعاً اینقدر خطرناکه؟
پدربزرگ جواب نداد.
فقط لبخند کوتاهی زد و گفت:
— بیا. کمکت دارم.
آنا هم به سمت میز رفت.
اما قبل از اینکه نگاهش را از بخش ممنوعه بردارد، برای یک لحظه حس کرد...
انگار از پشت آن در صدای خیلی آرامی آمد.
تق...
آنا ایستاد.
— هوم؟ 🤨
پدربزرگ برگشت.
— چی شد؟
آنا چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد گفت:
— هیچی...
ولی خودش میدانست که این بار...
شاید واقعاً چیزی آنجا بود.
#آناسازیا_تغییر_سرنوشت
#قسمت_دوم
روز بعد...
آنا دوباره وارد کتابخانهی پدربزرگ شد.
مثل همیشه چند کتاب روی میز بود و نور صبح از پنجرههای بزرگ روی قفسهها میافتاد.
آنا یکی از کتابها را برداشت و شروع کرد به مرتب کردنش.
اما ذهنش هنوز درگیر اتفاق دیروز بود.
صدای آن «تق»...
هرچقدر هم به خودش میگفت شاید فقط صدای چوبهای قدیمی بوده، باز هم نمیتوانست کاملاً بیخیالش شود.
آنا زیر لب گفت:
— حتماً یه صدای معمولی بوده...
بعد شانههایش را بالا انداخت.
— آره، حتماً.
چند دقیقه بعد، یکی از دوستانش وارد کتابخانه شد.
— آنااا! اینجایی؟
آنا برگشت و لبخند زد.
— آره. کجا میرفتم؟
دوستش خندید.
— تو که اگه یه روز این کتابخونه رو پیدا نکنی، احتمالاً میری توی کتابها زندگی میکنی. 😂
آنا خندید.
— اتفاقاً فکر بدی نیست! 😌
هر دو کنار میز نشستند.
دوست آنا نگاهی به اطراف انداخت.
— راستی... هنوزم دربارهی اون بخش ممنوعه کنجکاوی؟
آنا چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
— یه کم.
— پدربزرگت هنوز اجازه نمیده؟
— نه.
دوستش با شیطنت گفت:
— خب چرا یواشکی نمیری؟
آنا سریع سرش را تکان داد.
— نه! پدربزرگم خیلی جدی گفته نزدیکش نشم.
— مگه چی توشه؟
آنا شانه بالا انداخت.
— نمیدونم.
بعد نگاهش دوباره سمت قفسهی انتهایی رفت.
— و شاید همین باعث شده بیشتر کنجکاو بشم.
همان لحظه صدای قدمهای پدربزرگ از راهرو آمد.
آنا سریع ساکت شد.
پدربزرگ وارد کتابخانه شد و چند کتاب را روی میز گذاشت.
— اینها رو باید امروز مرتب کنیم.
آنا:
— چشم.
پدربزرگ لبخند زد.
اما وقتی نگاهش به آنا افتاد، انگار متوجه چیزی شد.
— باز به بخش ممنوعه نگاه میکنی؟
آنا کمی خجالت کشید.
— فقط نگاه کردم. 😅
پدربزرگ آهی کشید.
— آنا...
— باشه، باشه. نمیرم اونجا.
پدربزرگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— خوبه.
و از کتابخانه بیرون رفت.
آنا به رفتنش نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، آرام زیر لب گفت:
— ولی چرا هیچوقت نمیگه اونجا دقیقاً چه خبره؟
نگاهش دوباره به بخش ممنوعه افتاد.
این بار چیزی ندید.
اما درست وقتی میخواست برگردد...
صدای افتادن یک کتاب از پشت قفسه آمد.
تق!
آنا خشکش زد.
آرام گفت:
— دوباره؟...
چند لحظه منتظر ماند.
هیچ صدایی نیامد.
آنا از جایش بلند شد.
چند قدم به سمت قفسه رفت.
کتابها را یکییکی نگاه کرد.
بعد متوجه شد یکی از کتابها کمی جلوتر از بقیه قرار گرفته.
آرام دستش را روی جلد آن گذاشت.
کتاب را بیرون کشید.
اما پشت کتاب...
چیزی بود که قبلاً هرگز ندیده بود.
یک فضای باریک و تاریک بین قفسه و دیوار.
آنا چراغ کوچکی را برداشت و جلو رفت.
— اینجا دیگه چیه؟ 🤨
نور را داخل آن قسمت گرفت.
چند کتاب قدیمی روی زمین افتاده بود.
آنا خم شد تا یکی از آنها را بردارد.
اما قبل از اینکه دستش به کتاب برسد...
صدای خیلی آرامی از پشت سرش آمد.
تق...
آنا آهسته برگشت.
کسی آنجا نبود.
فقط درِ بخش ممنوعه...
که این بار کمی باز مانده بود.
آنا چند ثانیه به آن خیره شد.
و برای اولین بار، حس کرد کنجکاویاش شاید او را به چیزی نزدیک کرده که پدربزرگ تمام این سالها سعی کرده بود از او پنهان کند.
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_چهل_نهم
چند دقیقه بعد، باران و آتنا و سارا کنار هم ایستاده بودند و درباره کلاسهایشان حرف میزدند.
سوران و مهران هم کمی آنطرفتر با کیوان صحبت میکردند.
سوران چند بار ناخودآگاه نگاهش سمت باران و دوستهایش رفت.
یکدفعه از کیوان پرسید:
— راستی... سارا چند سالشه؟
کیوان با تعجب نگاهش کرد.
— سارا؟ کدوم سارا؟ 😐
سوران سریع گفت:
— هیچی! منظورم... یکی از دوستای باران بود.
مهران ابرویش را بالا انداخت.
کیوان خندید.
— از کی تا حالا تو اسم دوستای باران رو حفظ میکنی؟ 😂
سوران اخم کرد.
— بابا فضولی نکن.
همان لحظه باران که صدایشان را شنیده بود، برگشت سمتشان.
— چی رو میپرسیدی سوران؟
سوران خیلی عادی گفت:
— هیچی... فقط سارا چند سالشه؟
باران چند لحظه نگاهش کرد.
— همسن منه.
سوران سریع گفت:
— آها... باشه.
باران با شک نگاهش کرد.
— چرا پرسیدی؟
— همینطوری!
مهران زیر لب خندید.
— خیلی «همینطوری» بود. 😂
سوران آروم با آرنج زد به مهران.
— ساکت شو.
باران هنوز مشکوک نگاهش میکرد.
— اسم فامیلیش چی بود؟
سوران که حواسش نبود، خیلی عادی گفت:
— فکر کنم...
یک لحظه مکث کرد.
— صادقی؟
باران چشمهایش گرد شد.
— تو از کجا فامیلیشو میدونی؟! 😐
سوران همانجا فهمید چه سوتیای داده.
— من... خب...
مهران زد زیر خنده.
— تموم شد! 😂
کیوان هم خندید.
— داداش، خودت داری پرونده رو کامل میکنی! 😂
سوران با حرص گفت:
— من فقط یه بار شنیدم!
باران دست به سینه ایستاد.
— کِی شنیدی؟!
— دیشب!
باران:
— دیشب که فقط چند دقیقه دیدیش! 😐
سوران سریع گفت:
— خب اسمش رو گفت!
مهران با خنده گفت:
— اسمش رو گفت، فامیلیشم گفت؟ 😂
سوران برگشت سمتش.
— مهران، تو واقعاً زیادی حرف میزنی.
مهران شانه بالا انداخت.
— من که چیزی نگفتم. خودت گفتی. 😂
باران هنوز داشت سوران را نگاه میکرد.
— تو چرا اینقدر درباره سارا سؤال میپرسی؟
سوران دستپاچه نشد، ولی سریع جواب داد:
— کنجکاوی بود. همین.
باران لبخند ریزی زد.
— آهااا... کنجکاوی. 😏
سوران:
— دقیقاً.
بعد سریع موضوع را عوض کرد.
— راستی رشتهت چی بود باران؟
باران با تعجب گفت:
— علوم ورزشی.
سوران سر تکان داد.
— آها... یادم رفته بود.
مهران همان لحظه با خنده گفت:
— تو امروز تصمیم گرفتی از باران امتحان اطلاعات عمومی بگیری؟ 😂
سوران:
— خفه شو!
باران خندید.
— اتفاقاً خوبه. ببینم دفعه بعد چی میپرسی. 😂
اما چند متر آنطرفتر، مهران وقتی چشمش به آتنا افتاد، اخمهایش برای چند لحظه شکل گرفت.
آتنا که متوجه نگاهش شد، کمی معذب ایستاد.
سوران نگاه مهران را دید و آرام گفت:
— چته؟
مهران:
— هیچی.
— اخم کردی.
— قیافهمه.
سوران خندید.
— آره، قیافهت همیشه همینه. 😂
مهران دوباره نگاه کوتاهی به آتنا انداخت و بعد نگاهش را برگرداند.
— ولش کن.
سوران با شیطنت گفت:
— نکنه تو هم...
مهران همان لحظه نگاه تندی بهش کرد.
— من هم چی؟
سوران خندید.
— هیچی بابا. 😂
مهران سرش را تکان داد.
— تو اول تکلیف خودتو مشخص کن، بعد بیا سراغ من.
سوران چند ثانیه ساکت ماند.
— من که گفتم فقط کنجکاوم.
مهران:
— باشه.
بعد خیلی جدی اضافه کرد:
— ولی من اصلاً حوصله این چیزا رو ندارم.
سوران لبخند زد.
— تو از منم سرسختتری.
مهران بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— معلومه.
کیوان که نصف حرفهایشان را شنیده بود، خندید.
— من نمیدونم شما دوتا امروز چرا اینقدر مشکوک شدین. 😂
سوران و مهران همزمان گفتند:
— هیچچی نیست!
کیوان:
— آره... معلومه. 😐😂
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه
بعد از تمام شدن کلاسها، مهران و سوران همراه کیوان از ساختمان دانشگاه بیرون آمدند و به سمت پارکینگ راه افتادند.
سوران طبق معمول دستهایش را توی جیبش کرده بود و با همان لبخند شیطنتآمیز کنار مهران راه میرفت.
— مهران...
مهران بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— چی؟
— هیچی.
چند قدم سکوت کرد.
بعد دوباره گفت:
— سارا همسن بارانهها. 😂
مهران همانجا ایستاد.
— سوران...
سوران زد زیر خنده.
— چیه؟ اطلاعات عمومی بود! 😂
مهران سرش را تکان داد.
— تو امروز دیگه رسماً خودتو لو دادی.
سوران:
— بابا من فقط سؤال پرسیدم.
— سه بار.
— خب کنجکاو شدم دیگه.
مهران نگاهش کرد.
— کنجکاوی؟
سوران با خنده گفت:
— آره.
مهران دوباره راه افتاد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
— فقط یه چیزی...
سوران نگاهش کرد.
— چی؟
مهران جدیتر شد.
— حواست به خودت باشه.
سوران خندید.
— یعنی چی؟
— یعنی همین که گفتم.
سوران با شیطنت گفت:
— نکنه فکر کردی عاشق شدم؟ 😂
مهران سریع جواب داد:
— من از همین میترسم!
سوران از خنده خم شد.
— وااای! 😂😂
مهران اخم کرد.
— نخند.
— تو جدی جدی نگران شدی؟!
— آره.
سوران خندهاش کمتر شد.
— چرا؟
مهران دستش را روی شانه سوران گذاشت و همزمان به سمت ماشین رفتند.
— چون تو رو میشناسم.
سوران:
— خب؟
مهران:
— اگه یه روز واقعاً عاشق بشی، خودت از خودت میپاشی.
سوران چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— یعنی انقدر منو بیجنبه میدونی؟ 😂
مهران:
— نه.
مکث کرد.
— اتفاقاً چون میدونم وقتی چیزی برات مهم بشه، زیادی جدی میگیریش.
سوران لبخند زد.
— نگران نباش داداش. هنوز که خبری نیست.
مهران:
— امیدوارم.
سوران دوباره شیطنتش برگشت.
— ولی اگه یه روز شد چی؟
مهران در ماشین را باز کرد.
— اون موقع اول خودتو جمع کن، بعد بیا به من خبر بده.
سوران نشست پشت فرمان و خندید.
— باشه آقای برادر بزرگتر. 😂
مهران در را بست و نشست کنارش.
— فقط یه چیزی...
سوران:
— باز چی؟
مهران:
— اگه به خاطر این قضیه از این به بعد شروع کنی قیافهت رو جلوی آینه چک کردن، خودم پرتت میکنم بیرون. 😂
سوران زد زیر خنده.
— دیوونهای!
مهران هم لبخند زد.
— خودت شروع کردی.
ماشین راه افتاد و سوران همچنان میخندید.
اما این بار، چند ثانیه بعد، لبخندش کمرنگ شد.
نگاهش روی خیابان ثابت ماند.
اسم سارا دوباره خیلی کوتاه از ذهنش گذشت.
سوران زیر لب گفت:
— نه... هنوز خبری نیست.
مهران از کنارش نگاهش کرد.
— چی گفتی؟
سوران سریع گفت:
— گفتم بنزین داریم؟ 😂
مهران:
— سوران...
— جانم؟ 😁
— خیلی سوتی میدی.
— تقصیر توئه که زیادی حواست جمعه! 😂
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_یک
بعد دانشگاه هر سه سوار ماشین شدن نیلا همراه دوستانش رفت
بعد نیم ساعت...
جلوشون یک ماشین خلاف مسیر میومد 💥🔥
ماشین کنار خیابون متوقف شده بود.
همهچیز برای چند ثانیه در سکوت فرو رفته بود.
سوران با اینکه خودش از ناحیه دست و شانه آسیب جزئی دیده بود، سریع برگشت سمت باران.
— باران؟ خوبی؟
باران جواب نداد.
نگاهش فقط روی مهران بود.
مهران روی فرمان افتاده بود و واکنشی نشان نمیداد.
— مهران...
صدای باران میلرزید.
سوران فوراً گوشیاش را بیرون آورد و با اورژانس تماس گرفت.
بعد شماره سامان را گرفت.
چند بوق...
بالاخره سامان جواب داد.
— سوران؟ چی شده؟
سوران سعی کرد صدایش را کنترل کند.
— سامان... ما تصادف کردیم.
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.
— چی؟! شما خوبین؟!
— من و باران آسیبمون خیلی جدی نیست... ولی مهران...
سوران نگاهی به برادرش انداخت.
— مهران حالش خوب نیست. روی فرمون افتاده.
صدای سامان جدی شد.
— آمبولانس خبر کردین؟
— آره.
سامان نفسش را بیرون داد.
— باشه. من و بابا و مامان فردا قرار بود برگردیم ایران. امشب هر کاری لازم شد انجام بدین، من فردا خودمو میرسونم.
سوران گفت:
— باشه.
تماس قطع شد.
باران هنوز ساکت بود.
چشمهایش روی مهران مانده بود.
چهرهی بیمارستان سالها قبل یکدفعه در ذهنش زنده شد.
تخت بیمارستان...
مهران کوچولو...
یک هفتهای که هر روز منتظر بود دوباره لبخند بزند و بلند شود.
باران آرام زیر لب گفت:
— نه...
سوران متوجه شد.
— باران؟
باران فقط سرش را تکان داد.
— چیزی نیست...
اما صدایش میلرزید.
کمی بعد آمبولانس رسید و مهران را به بیمارستان منتقل کردند.
سوران و باران هم همراهشان رفتند.
---
چند ساعت بعد...
باران روی صندلی راهروی بیمارستان نشسته بود.
نه چیزی خورده بود، نه حرف میزد.
سوران چند بار برایش آب آورد.
— باران، حداقل یه چیزی بخور.
باران سرش را تکان داد.
— نمیتونم.
— چرا؟
جوابی نداد.
فقط دستهایش را به هم گره کرده بود.
همان موقع یاد سارا افتاد.
چند روز قبل، سارا درباره چیزی که نگرانش کرده بود با خدا حرف زده بود و بعد آرام گفته بود:
«گاهی آدم وقتی خیلی نگران میشه، فقط میتونه دعا کنه.»
باران آن موقع فقط شنیده بود.
اما حالا...
برای اولین بار خودش دستهایش را روی هم گذاشت و خیلی آرام گفت:
— خدایا...
سوران از دور نگاهش کرد اما چیزی نگفت.
باران چشمهایش را بست.
— فقط مهران خوب بشه...
صدایش پایینتر رفت.
— من دیگه هیچی نمیخوام...
چند ثانیه سکوت کرد.
— فقط بذار برگرده پیشمون.
سوران سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار، شیطنت همیشگی از چهرهاش رفته بود.
آن طرف راهرو، چراغ اتاق مهران هنوز روشن بود.
و باران همچنان آرام با خدا حرف میزد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
#یک_زندگیمعمولی #قسمت_پنجاه_یک بعد دانشگاه هر سه سوار ماشین شدن نیلا همراه دوستانش رفت بعد نیم س
تصادف...💔
اگر منتظر قسمت بعد هستین در ناشناس اعلام کنید💖💘
ناشناس مو به بالا 10 تا پیام برسونید