#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه
بعد از تمام شدن کلاسها، مهران و سوران همراه کیوان از ساختمان دانشگاه بیرون آمدند و به سمت پارکینگ راه افتادند.
سوران طبق معمول دستهایش را توی جیبش کرده بود و با همان لبخند شیطنتآمیز کنار مهران راه میرفت.
— مهران...
مهران بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— چی؟
— هیچی.
چند قدم سکوت کرد.
بعد دوباره گفت:
— سارا همسن بارانهها. 😂
مهران همانجا ایستاد.
— سوران...
سوران زد زیر خنده.
— چیه؟ اطلاعات عمومی بود! 😂
مهران سرش را تکان داد.
— تو امروز دیگه رسماً خودتو لو دادی.
سوران:
— بابا من فقط سؤال پرسیدم.
— سه بار.
— خب کنجکاو شدم دیگه.
مهران نگاهش کرد.
— کنجکاوی؟
سوران با خنده گفت:
— آره.
مهران دوباره راه افتاد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
— فقط یه چیزی...
سوران نگاهش کرد.
— چی؟
مهران جدیتر شد.
— حواست به خودت باشه.
سوران خندید.
— یعنی چی؟
— یعنی همین که گفتم.
سوران با شیطنت گفت:
— نکنه فکر کردی عاشق شدم؟ 😂
مهران سریع جواب داد:
— من از همین میترسم!
سوران از خنده خم شد.
— وااای! 😂😂
مهران اخم کرد.
— نخند.
— تو جدی جدی نگران شدی؟!
— آره.
سوران خندهاش کمتر شد.
— چرا؟
مهران دستش را روی شانه سوران گذاشت و همزمان به سمت ماشین رفتند.
— چون تو رو میشناسم.
سوران:
— خب؟
مهران:
— اگه یه روز واقعاً عاشق بشی، خودت از خودت میپاشی.
سوران چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— یعنی انقدر منو بیجنبه میدونی؟ 😂
مهران:
— نه.
مکث کرد.
— اتفاقاً چون میدونم وقتی چیزی برات مهم بشه، زیادی جدی میگیریش.
سوران لبخند زد.
— نگران نباش داداش. هنوز که خبری نیست.
مهران:
— امیدوارم.
سوران دوباره شیطنتش برگشت.
— ولی اگه یه روز شد چی؟
مهران در ماشین را باز کرد.
— اون موقع اول خودتو جمع کن، بعد بیا به من خبر بده.
سوران نشست پشت فرمان و خندید.
— باشه آقای برادر بزرگتر. 😂
مهران در را بست و نشست کنارش.
— فقط یه چیزی...
سوران:
— باز چی؟
مهران:
— اگه به خاطر این قضیه از این به بعد شروع کنی قیافهت رو جلوی آینه چک کردن، خودم پرتت میکنم بیرون. 😂
سوران زد زیر خنده.
— دیوونهای!
مهران هم لبخند زد.
— خودت شروع کردی.
ماشین راه افتاد و سوران همچنان میخندید.
اما این بار، چند ثانیه بعد، لبخندش کمرنگ شد.
نگاهش روی خیابان ثابت ماند.
اسم سارا دوباره خیلی کوتاه از ذهنش گذشت.
سوران زیر لب گفت:
— نه... هنوز خبری نیست.
مهران از کنارش نگاهش کرد.
— چی گفتی؟
سوران سریع گفت:
— گفتم بنزین داریم؟ 😂
مهران:
— سوران...
— جانم؟ 😁
— خیلی سوتی میدی.
— تقصیر توئه که زیادی حواست جمعه! 😂
#یک_زندگیمعمولی
#قسمت_پنجاه_یک
بعد دانشگاه هر سه سوار ماشین شدن نیلا همراه دوستانش رفت
بعد نیم ساعت...
جلوشون یک ماشین خلاف مسیر میومد 💥🔥
ماشین کنار خیابون متوقف شده بود.
همهچیز برای چند ثانیه در سکوت فرو رفته بود.
سوران با اینکه خودش از ناحیه دست و شانه آسیب جزئی دیده بود، سریع برگشت سمت باران.
— باران؟ خوبی؟
باران جواب نداد.
نگاهش فقط روی مهران بود.
مهران روی فرمان افتاده بود و واکنشی نشان نمیداد.
— مهران...
صدای باران میلرزید.
سوران فوراً گوشیاش را بیرون آورد و با اورژانس تماس گرفت.
بعد شماره سامان را گرفت.
چند بوق...
بالاخره سامان جواب داد.
— سوران؟ چی شده؟
سوران سعی کرد صدایش را کنترل کند.
— سامان... ما تصادف کردیم.
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.
— چی؟! شما خوبین؟!
— من و باران آسیبمون خیلی جدی نیست... ولی مهران...
سوران نگاهی به برادرش انداخت.
— مهران حالش خوب نیست. روی فرمون افتاده.
صدای سامان جدی شد.
— آمبولانس خبر کردین؟
— آره.
سامان نفسش را بیرون داد.
— باشه. من و بابا و مامان فردا قرار بود برگردیم ایران. امشب هر کاری لازم شد انجام بدین، من فردا خودمو میرسونم.
سوران گفت:
— باشه.
تماس قطع شد.
باران هنوز ساکت بود.
چشمهایش روی مهران مانده بود.
چهرهی بیمارستان سالها قبل یکدفعه در ذهنش زنده شد.
تخت بیمارستان...
مهران کوچولو...
یک هفتهای که هر روز منتظر بود دوباره لبخند بزند و بلند شود.
باران آرام زیر لب گفت:
— نه...
سوران متوجه شد.
— باران؟
باران فقط سرش را تکان داد.
— چیزی نیست...
اما صدایش میلرزید.
کمی بعد آمبولانس رسید و مهران را به بیمارستان منتقل کردند.
سوران و باران هم همراهشان رفتند.
---
چند ساعت بعد...
باران روی صندلی راهروی بیمارستان نشسته بود.
نه چیزی خورده بود، نه حرف میزد.
سوران چند بار برایش آب آورد.
— باران، حداقل یه چیزی بخور.
باران سرش را تکان داد.
— نمیتونم.
— چرا؟
جوابی نداد.
فقط دستهایش را به هم گره کرده بود.
همان موقع یاد سارا افتاد.
چند روز قبل، سارا درباره چیزی که نگرانش کرده بود با خدا حرف زده بود و بعد آرام گفته بود:
«گاهی آدم وقتی خیلی نگران میشه، فقط میتونه دعا کنه.»
باران آن موقع فقط شنیده بود.
اما حالا...
برای اولین بار خودش دستهایش را روی هم گذاشت و خیلی آرام گفت:
— خدایا...
سوران از دور نگاهش کرد اما چیزی نگفت.
باران چشمهایش را بست.
— فقط مهران خوب بشه...
صدایش پایینتر رفت.
— من دیگه هیچی نمیخوام...
چند ثانیه سکوت کرد.
— فقط بذار برگرده پیشمون.
سوران سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار، شیطنت همیشگی از چهرهاش رفته بود.
آن طرف راهرو، چراغ اتاق مهران هنوز روشن بود.
و باران همچنان آرام با خدا حرف میزد.
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
#یک_زندگیمعمولی #قسمت_پنجاه_یک بعد دانشگاه هر سه سوار ماشین شدن نیلا همراه دوستانش رفت بعد نیم س
تصادف...💔
اگر منتظر قسمت بعد هستین در ناشناس اعلام کنید💖💘
ناشناس مو به بالا 10 تا پیام برسونید