eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
20 دنبال‌کننده
125 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد دانشگاه هر سه سوار ماشین شدن نیلا همراه دوستانش رفت بعد نیم ساعت... جلوشون یک ماشین خلاف مسیر میومد 💥🔥 ماشین کنار خیابون متوقف شده بود. همه‌چیز برای چند ثانیه در سکوت فرو رفته بود. سوران با اینکه خودش از ناحیه دست و شانه آسیب جزئی دیده بود، سریع برگشت سمت باران. — باران؟ خوبی؟ باران جواب نداد. نگاهش فقط روی مهران بود. مهران روی فرمان افتاده بود و واکنشی نشان نمی‌داد. — مهران... صدای باران می‌لرزید. سوران فوراً گوشی‌اش را بیرون آورد و با اورژانس تماس گرفت. بعد شماره سامان را گرفت. چند بوق... بالاخره سامان جواب داد. — سوران؟ چی شده؟ سوران سعی کرد صدایش را کنترل کند. — سامان... ما تصادف کردیم. آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد. — چی؟! شما خوبین؟! — من و باران آسیبمون خیلی جدی نیست... ولی مهران... سوران نگاهی به برادرش انداخت. — مهران حالش خوب نیست. روی فرمون افتاده. صدای سامان جدی شد. — آمبولانس خبر کردین؟ — آره. سامان نفسش را بیرون داد. — باشه. من و بابا و مامان فردا قرار بود برگردیم ایران. امشب هر کاری لازم شد انجام بدین، من فردا خودمو می‌رسونم. سوران گفت: — باشه. تماس قطع شد. باران هنوز ساکت بود. چشم‌هایش روی مهران مانده بود. چهره‌ی بیمارستان سال‌ها قبل یک‌دفعه در ذهنش زنده شد. تخت بیمارستان... مهران کوچولو... یک هفته‌ای که هر روز منتظر بود دوباره لبخند بزند و بلند شود. باران آرام زیر لب گفت: — نه... سوران متوجه شد. — باران؟ باران فقط سرش را تکان داد. — چیزی نیست... اما صدایش می‌لرزید. کمی بعد آمبولانس رسید و مهران را به بیمارستان منتقل کردند. سوران و باران هم همراهشان رفتند. --- چند ساعت بعد... باران روی صندلی راهروی بیمارستان نشسته بود. نه چیزی خورده بود، نه حرف می‌زد. سوران چند بار برایش آب آورد. — باران، حداقل یه چیزی بخور. باران سرش را تکان داد. — نمی‌تونم. — چرا؟ جوابی نداد. فقط دست‌هایش را به هم گره کرده بود. همان موقع یاد سارا افتاد. چند روز قبل، سارا درباره چیزی که نگرانش کرده بود با خدا حرف زده بود و بعد آرام گفته بود: «گاهی آدم وقتی خیلی نگران می‌شه، فقط می‌تونه دعا کنه.» باران آن موقع فقط شنیده بود. اما حالا... برای اولین بار خودش دست‌هایش را روی هم گذاشت و خیلی آرام گفت: — خدایا... سوران از دور نگاهش کرد اما چیزی نگفت. باران چشم‌هایش را بست. — فقط مهران خوب بشه... صدایش پایین‌تر رفت. — من دیگه هیچی نمی‌خوام... چند ثانیه سکوت کرد. — فقط بذار برگرده پیشمون. سوران سرش را پایین انداخت. برای اولین بار، شیطنت همیشگی از چهره‌اش رفته بود. آن طرف راهرو، چراغ اتاق مهران هنوز روشن بود. و باران همچنان آرام با خدا حرف می‌زد.
آخرین پیام ناشناس‌ 🥺 ۲ روز منتظر پیام شمام تو پیوی که نمیاین اینجا هم نمیاین🥲؟
باشه از این به بعد روزی 3 تا میزارم☹️ که قدر مو بدونید
باشه😕😑 میزارم منتظر باشید🍀
اری🥺 واقعا داستانم‌عالیه..؟🙃🦋🌱
🏡 صبح روز بعد... راهروی بیمارستان هنوز خلوت بود. باران همان‌جا روی صندلی نشسته بود و تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. سوران هم چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود. دستش هنوز درد داشت، اما چیزی نمی‌گفت. یک‌دفعه صدای قدم‌های عجولانه از انتهای راهرو آمد. سامان همراه پدر و مادرش وارد بیمارستان شدند. سامان حتی فرصت نکرد درست سلام کند. همین که سوران را دید، سریع جلو رفت. — مهران کجاست؟ سوران بلند شد. — توی اتاقه. سامان: — دکتر چی گفت؟ — هنوز منتظریم. سامان چند لحظه به سوران نگاه کرد. بعد متوجه دست آسیب‌دیده‌اش شد. — دستت چی شده؟ سوران شانه بالا انداخت. — چیز مهمی نیست. مادرشان فوراً جلو آمد. — باران کجاست؟ سوران با دست به سمت صندلی اشاره کرد. باران همان‌جا نشسته بود و به زمین خیره شده بود. مادر کنارش نشست. — باران جان... باران سرش را بالا آورد. چشم‌هایش خسته و نگران بود. — مامان... مادر دستش را گرفت. — من اینجام. باران چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام پرسید: — مهران خوب می‌شه؟ مادر مکث کوتاهی کرد. — ان‌شاءالله. باران دوباره سرش را پایین انداخت. سامان اما دیگر طاقت نداشت. به سمت اتاق مهران رفت. پدر هم همراهش راه افتاد. سوران چند قدم پشت سرشان حرکت کرد. وقتی به در اتاق رسیدند، سامان لحظه‌ای ایستاد. دستش روی دستگیره ماند. بعد در را باز کرد. مهران روی تخت بود. سامان چند ثانیه فقط نگاهش کرد. همان برادری که همیشه پر سر و صدا بود، همیشه شوخی می‌کرد و حتی وقتی چیزی دردش می‌گرفت می‌گفت «چیزی نیست»... حالا آرام روی تخت خوابیده بود. سامان آهسته جلو رفت. — مهران... مهران واکنشی نشان نداد. سامان کنار تخت نشست. سوران پشت در ایستاده بود. سامان به صورت مهران نگاه کرد و زیر لب گفت: — تو چرا همیشه باید ما رو بترسونی؟ سوران آرام گفت: — خودش هم دلش نمی‌خواست. سامان برگشت سمتش. — می‌دونم. چند لحظه سکوت کردند. بعد پدرشان وارد اتاق شد و دستش را آرام روی شانه سامان گذاشت. — دکتر گفت باید صبر کنیم. سامان سر تکان داد. — باشه. اما نگاهش هنوز روی مهران بود. --- چند ساعت گذشت. باران هنوز چیزی نخورده بود. مادر برایش یک لیوان آب آورد. — باران، یه کم بخور. باران لیوان را گرفت. چند ثانیه به آن نگاه کرد و فقط یک جرعه نوشید. سوران که کنار پنجره ایستاده بود، آرام گفت: — تو از دیشب چیزی نخوردی. باران: — اشتها ندارم. سوران نزدیکش رفت. — مهران اگه بفهمه به خاطرش چیزی نخوردی، خودش اول دعوات می‌کنه. باران برای اولین بار کمی لبخند زد. — حتی توی بیمارستان هم ول نمی‌کنه... سوران خندید. — مهرانه دیگه. بعد دوباره هر دو به سمت اتاق نگاه کردند. باران آرام دست‌هایش را روی هم گذاشت. زیر لب گفت: — خدایا... سوران این بار چیزی نگفت. فقط کنارش نشست. باران ادامه داد: — فقط زودتر خوبش کن... و برای اولین بار بعد از آن تصادف، کمی از فشار روی قلبش کم شد.
🏡 چند ساعت بعد... پزشک از اتاق مهران بیرون آمد. پدر و مادر، سامان، سوران و باران که در راهرو منتظر بودند، سریع بلند شدند. پدر جلو رفت. — دکتر... حال پسرم چطوره؟ پزشک چند لحظه سکوت کرد. — ضربه‌ای که به سرش وارد شده، شدید بوده. مادر با نگرانی پرسید: — یعنی چی؟ پزشک آرام گفت: — فعلاً هوشیاریش رو از دست داده و به کما رفته. باران خشکش زد. — کما...؟ مادر سریع دست باران را گرفت. پدر با صدای گرفته گفت: — یعنی خوب می‌شه؟ پزشک آهسته جواب داد: — هنوز نمی‌تونیم با اطمینان چیزی بگیم. باید صبر کنیم و وضعیتش رو زیر نظر داشته باشیم. مادر دستش را روی دهانش گذاشت. سامان چند ثانیه ساکت ماند، بعد پرسید: — دکتر، هر کاری لازم باشه انجام می‌دین؟ — بله. تیم پزشکی تمام تلاشش رو می‌کنه. پزشک دوباره وارد اتاق شد. راهرو ساکت شد. سوران سرش را پایین انداخت. — خدایا... پدر روی صندلی نشست. مادر کنارش نشست، اما نگاهش هنوز به در اتاق مهران بود. باران فقط ایستاده بود. انگار کلمه‌ی «کما» در ذهنش تکرار می‌شد. --- چند ساعت بعد، سامان، سوران و پدر برای پیگیری ماجرای تصادف به کلانتری رفتند. مردی که با ماشینشان تصادف کرده بود، خوشبختانه! خودش آسیب جدی ندیده بود و از محل حادثه فرار کرده سامان مشغول انجام کارهای اداری و پر کردن مدارک بود. پدر هم با مأمور صحبت می‌کرد. سوران اما مدام به ساعتش نگاه می‌کرد. بعد آرام پرسید: — مطمئنید طرف فرار نمی‌کنه؟ مأمور گفت: — نگران نباشید، روند قانونی پرونده انجام می‌شه. سوران نفسش را بیرون داد. — فقط می‌خوام هرچی زودتر مشخص بشه چی شده... سامان که مشغول مرتب کردن مدارک بود، نگاهی به برادرش انداخت. — سوران، فعلاً مهم‌ترین چیز مهرانه. سوران سر تکان داد. — می‌دونم. چند ثانیه سکوت کرد. — فقط... دلم نمی‌خواد هیچ‌چیز دیگه‌ای هم خراب بشه. پدر دستش را روی شانه سوران گذاشت. — ان‌شاءالله همه‌چیز درست می‌شه پسرم. سوران دوباره زیر لب دعا کرد. — فقط امیدوارم مهران برگرده... --- دو روز گذشت. باران هنوز بیمارستان را ترک نکرده بود. مادر چند بار از او خواسته بود حداقل برای چند ساعت به خانه برگردد. — باران جان، بیا بریم خونه. یه دوش بگیر، یه چیزی بخور، بعد دوباره برمی‌گردیم. باران سرش را تکان داد. — نه مامان. — دخترم، دو روزه درست نخوابیدی. — نمی‌تونم برم. — چرا؟ باران به در اتاق مهران نگاه کرد. — اگه بیدار شد و من نبودم چی؟ مادر چیزی برای گفتن نداشت. فقط کنارش نشست. همان موقع صدای صحبت چند نفر از انتهای راهرو آمد. باران بی‌اختیار گوش داد. یکی از همراهان یک بیمار گفت: — خانواده‌شون امروز اومدن... پسر جوونی بوده. همون روز تصادف کرده بود... نفر دیگر با صدای آرامی گفت: — بیچاره خانواده‌ش... هنوز باورشون نشده. باران قلبش فرو ریخت. آرام پرسید: — چی شده؟ مادر سریع برگشت سمتش. — هیچی دخترم، تو به حرف مردم گوش نده. اما باران دوباره شنید: — پسرشون فوت کرده... باران رنگش پرید. نگاهش مستقیم رفت سمت اتاق مهران. تصویر تصادف دوباره جلوی چشمش آمد. مهران روی فرمان... صدای ترمز... آمبولانس... بیمارستان... و بعد کلمه‌ای که دکتر گفته بود: «کما.» چشم‌های باران پر از اشک شد. — مامان... مادر دستش را گرفت. — جانم؟ — اگه... نتوانست جمله‌اش را تمام کند. مادر محکم‌تر دستش را گرفت. — به این چیزها فکر نکن. باران سرش را تکان داد. — نمی‌تونم... مادر آرام گفت: — مهران زنده‌ست. دکترها دارن تلاش می‌کنن. باران با صدای لرزان گفت: — ولی اون پسر هم... خانواده‌ش فکر می‌کردن برمی‌گرده... مادر چند لحظه ساکت ماند. بعد باران را در آغوش گرفت. — تو نباید خودتو این‌طوری اذیت کنی. باران اشک‌هایش را پاک کرد. — من نمی‌رم. — باران... — تا وقتی مهران چشم‌هاشو باز نکنه، از اینجا نمی‌رم. مادر به صورت دخترش نگاه کرد. می‌دانست این بار هرچقدر هم اصرار کند، باران تصمیمش را گرفته. باران دوباره به در اتاق مهران نگاه کرد. دست‌هایش را به هم گره کرد و خیلی آرام گفت: — خدایا... من هنوز اینجام. مکث کرد. — پس تو هم کمکش کن. بعد سرش را پایین انداخت. — لطفاً مهران رو برگردون...
ممنونننن یکی نفر پیدا شده است از داستان سرزمین اسب های افسانه‌ا‌ی تعریف کرد☺️🥲 تبلیغ والا من از رابط دوستم به کانالش که‌این کانال به انوان چنل دوم شون هست چند بار برا کانال اطلاعیه میدم ☺️🥲
سلام مهربان 🌱 واقعا 🦦 چه عالی ممنون از توجه شما نام ثبت شد : نويسنده گمنام
ببخشید که رمان آناسازیا رو نذاشتم امشب حتما جبرانی شد میزارم