eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
22 دنبال‌کننده
152 عکس
5 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
چند ساعت بعد... چهار نفر وارد دانشگاه شدند. مهران، سامان، سوران و باران از محوطه رد می‌شدند که چند نفر از همکلاسی‌های مهران دوباره متوجه حضورش شدند. یکی از بچه‌ها جلو آمد با نگرانی تعجب . — مهران! خوبی؟ مهران لبخند کوتاهی زد. — آره، خوبم. یکی دیگر جوری که شوکه شده گفت: — واقعاً تصادفت خیلی جدی بوده؟ مهران هنوز جواب نداده بود که سوران زیر لب گفت: — دوباره شروع شد... 😂 مهران نگاهش کرد. — چی؟ سوران سریع گفت : — هیچی. همان لحظه صدای زنگ کلاس بلند شد. مهران: — خدا رو شکر. سوران خندید. — از دست مصاحبه فرار کردی! 🤣 --- چند دقیقه بعد، داخل کلاس... مهران سر جایش نشسته بود و سامان هم کمی آن‌طرف‌تر مشغول مرتب کردن جزوه‌هایش بود. استاد وارد شد. نگاهش که به مهران افتاد، چند لحظه مکث کرد. — مهران؟ مهران صاف نشست. — بله استاد. — حالت بهتره؟ — بله. استاد سر تکان داد. — کامل خوب شدی؟ — تقریباً. یکی از دانشجوها از ردیف عقب گفت: — استاد، تصادف کرده بود! مهران آرام چشم‌هایش را بست ای خدا تو حرف نزنی کسی بهت نمیگه لالی . سوران سرش را پایین انداخت تا خنده‌اش دیده نشود. استاد گفت: — شنیدم. چند روز بیمارستان بودی؟ مهران: — استاد... استاد: — بله؟ مهران با لحنی کاملاً جدی در حاجی که خندش میگرفت گفت: — امروز اومدم درس بخونم، نه مصاحبه بدم. کلاس منفجر شد از خنده. حتی استاد هم خندید. — باشه، باشه. سؤال آخر. مهران با شک نگاهش کرد. — چه سؤالی؟ — کی می‌تونی کامل به تمرین‌ها برگردی؟ مهران نفس راحتی کشید. — این یکی رو جواب می‌دم. سوران از ته کلاس بلند با خنده گفت: — آقا مهران بالاخره یه مصاحبه مفید پیدا کرد. مهران بدون اینکه برگردد گفت: — سوران... سوران مثل بچه آروم ها گفت : — من چیزی نگفتم. سامان که تا آن لحظه ساکت بود، زیر لب گفت: — دقیقاً گفتی. سوران با نگاهی کلافه : — تو هم علیه منی؟! سامان جزوه‌اش را باز کرد. — من فقط واقعیت را گفتم. مهران لبخند زد. — بالاخره یکی اینجا آدم حسابیه. سوران: — اِ! پس من چی؟! مهران قاطعیت : — تو؟ دردسر. 😐 کلاس دوباره از خنده ترکید. 🤣
بعد از تمام شدن کلاس‌ها... چهار نفر از دانشگاه بیرون آمدند و راه افتادند سمت خانه. مهران و سامان جلوتر بودند و باران کمی کنارشان راه می‌رفت. سوران اما چند قدم عقب‌تر مانده بود. حواسش جای دیگری بود. همان‌طور که آرام قدم می‌زد، بدون اینکه متوجه شود از بقیه فاصله گرفته بود. به خیابان رسیدند. مهران و سامان از خیابان رد شدند. باران هم پشت سرشان حرکت کرد. اما سوران... هنوز چند قدم عقب‌تر بود. یک‌دفعه صدای بوق بلند ماشینی در خیابان پیچید. — بییییییپ! سوران از جا پرید. ماشین خیلی نزدیک شده بود و او تازه متوجه خیابان شد. مهران همان لحظه برگشت. — سوران! بدون مکث برگشت سمتش، دستش را محکم گرفت و او را به کنار خیابان کشید. — کجایی تو؟! حواست کجاست؟! سوران چند لحظه فقط به مهران نگاه کرد. چیزی نمی‌گفت. مهران که ترسیده بود ( یاد خاطره همان موقعی که در بچگی نزدیک بود ماشین به سوران بزند )، عصبانیتش بالا گرفت. — تو دیوونه‌ای؟! من بس نبودم؟! کم نگران من شدن، حالا می‌خوای خودت هم منو نگران کنی؟! باران با نگرانی نزدیک شد. — سوران... مهران ادامه داد: — موقع رد شدن از خیابون باید حواست باشه! تو اصلاً ندیدی ماشین داره میاد؟! سوران هنوز ساکت بود. قلبش تند می‌زد و ذهنش برای چند لحظه کاملاً قفل شده بود. صدای بوق هنوز توی گوشش مانده بود. مهران چند ثانیه دیگر حرف زد، اما ناگهان متوجه شد سوران جواب نمی‌دهد. نگاهش دقیق‌تر روی صورتش افتاد. حالتش عوض شد. تازه فهمید سوران واقعاً شوکه شده. مهران آرام‌تر شد. — سوران؟ جوابی نیامد. مهران یک لحظه مکث کرد. — ببخشید... سوران آرام نگاهش کرد. مهران با ناراحتی گفت: — اصلاً حواسم نبود دارم باهات تند حرف می‌زنم. 😕 بعد دست سوران را گرفت و او را سمت نیمکت کنار خیابان برد. — بیا بشین. سوران نشست. باران هم کنارش ایستاد. سامان آرام گفت: — یکم بشین، بعد راه می‌افتیم. سوران هنوز حرفی نمی‌زد. مهران کنار او نشست. این بار خبری از اخم و سرزنش نبود. فقط دستش را روی شانه سوران گذاشت. — من فقط ترسیدم. سوران بالاخره آهسته گفت: — می‌دونم... مهران نفسش را بیرون داد. — دفعه بعد حواست باشه، باشه؟ سوران سرش را تکان داد. — باشه. مهران چند لحظه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام گفت: — نمی‌خوام دوباره یه چیزی بشه که من نتونم کاری براش بکنم. سوران چیزی نگفت. فقط کنار برادرش نشست. این بار مهران هم دیگر چیزی نگفت. چند دقیقه بعد، وقتی حال سوران بهتر شد، چهار نفر دوباره راه افتادند. باران آرام کنار سوران قدم می‌زد. سامان هم جلوتر بود. و مهران... هر چند قدم یک‌بار برمی‌گشت و مطمئن می‌شد سوران هنوز کنارش است.
ساعت ۱۱:۳۸ خورده‌ای بود ... من : بابا بابا بریم دیگه بریم حرم بابام : باشه باشه حاظر شو بگو فاطمه زهرا بیاد من حاضر شدم طلق مو زیر روسری بنفش درست کردم لباسم پوشیدم چادر عربی سرم کردم ... رفتم سوپر مارکت عمو‌ ام دختر عموم (فاطمه زهرا دیدم) هر دو ذوق کرده بودیم چادرش هنوز سرش نکرده بود...
هر دو آماده بودیم اونم همیشه ذوق داشت بعد حرم بریم فروشگاه نزدیک حرم اشتردل بگیره😋 و همش به مامانش میگفت پول بده و مامانش میگفت ای بابا نه دیگه و بابام اومد گفت خوراکی ؟ بیاید بریم بگیریم سوار ماشین شدیم و بعد مدتی تو کوچه ها بودیم و بابام ما رو جلو یک بستی فروشی به نام طلاب نگه داشت گفت بریم یک چیز بگیریم بخوریم
و نشستیم شیر موز گرفتیم 😋 عکس انداختیم و من تو راه مداحی،مولودی با موضوع امام رضا رو پخش کردم
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
واقعا تو اون حال هوا که تو کوچه های نزدیک حرم بودیم صفا میداد
و من شروع کردم تیکه تیکه فیلم گرفتن میخواستم ولاگ درست کنم
رفتیم کل حرم گشتیم رو فرش ها نشستیم بابام گفت استراحت کنید که خسته نشدی منم با خنده گفتم خسته؟؟ (کی تو حرم امام رضا خسته میشه)🫠
خب یاد مولودی افتادم که می‌گفت امام رضا همون که خاطرات خوب بچگیته... دیدم چند تا پسر کوچیک دارن به پلاستیک هایی که شبیه توپ کردن رو فرش بازی میکنن منم فیلم گرفتم از یک زوج فیلم گرفتم...
یادم اومد... من قبل اومدن به حرم کلی بغض داشتم کلی گریه .؟ پس چیشد چرا حرم میگَشتم ذوق داشتم چرا بغض نمیکردم چرا .. چرا... چرا..... چون امام رضا حال من خوب کرد امام رضا حال منو درک کرد ولی امام رضا جونم ای کاش نمیکردی دلم پر بود ای کاش میذاشتی خودم رو تو حرم خالی کنم بغضم گیر نکنه ای کاش..