ساعت ۱۱:۳۸
خوردهای بود ...
من :
بابا بابا بریم دیگه بریم حرم
بابام : باشه باشه حاظر شو بگو فاطمه زهرا بیاد
من حاضر شدم طلق مو زیر روسری بنفش درست کردم لباسم پوشیدم چادر عربی سرم کردم ...
رفتم سوپر مارکت عمو ام دختر عموم (فاطمه زهرا دیدم) هر دو ذوق کرده بودیم چادرش هنوز سرش نکرده بود...
هر دو آماده بودیم اونم همیشه ذوق داشت بعد حرم بریم فروشگاه نزدیک حرم اشتردل بگیره😋
و همش به مامانش میگفت پول بده و مامانش میگفت ای بابا نه دیگه و بابام اومد گفت خوراکی ؟ بیاید بریم بگیریم سوار ماشین شدیم و بعد مدتی تو کوچه ها بودیم
و بابام ما رو جلو یک بستی فروشی به نام طلاب نگه داشت گفت بریم یک چیز بگیریم بخوریم
و نشستیم شیر موز گرفتیم 😋
عکس انداختیم
و من تو راه مداحی،مولودی با موضوع امام رضا رو پخش کردم
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
واقعا تو اون حال هوا که تو کوچه های نزدیک حرم بودیم صفا میداد
رفتیم کل حرم گشتیم رو فرش ها نشستیم
بابام گفت استراحت کنید که خسته نشدی منم با خنده گفتم خسته؟؟
(کی تو حرم امام رضا خسته میشه)🫠
خب یاد مولودی افتادم که میگفت
امام رضا
همون که خاطرات خوب بچگیته...
دیدم چند تا پسر کوچیک دارن به پلاستیک هایی که شبیه توپ کردن رو فرش بازی میکنن
منم فیلم گرفتم
از یک زوج فیلم گرفتم...
یادم اومد...
من قبل اومدن به حرم کلی بغض داشتم کلی گریه .؟
پس چیشد چرا حرم میگَشتم ذوق داشتم چرا بغض نمیکردم
چرا .. چرا... چرا.....
چون امام رضا حال من خوب کرد
امام رضا حال منو درک کرد
ولی امام رضا جونم
ای کاش نمیکردی
دلم پر بود
ای کاش میذاشتی خودم
رو تو حرم خالی کنم بغضم گیر نکنه
ای کاش..