هر دو آماده بودیم اونم همیشه ذوق داشت بعد حرم بریم فروشگاه نزدیک حرم اشتردل بگیره😋
و همش به مامانش میگفت پول بده و مامانش میگفت ای بابا نه دیگه و بابام اومد گفت خوراکی ؟ بیاید بریم بگیریم سوار ماشین شدیم و بعد مدتی تو کوچه ها بودیم
و بابام ما رو جلو یک بستی فروشی به نام طلاب نگه داشت گفت بریم یک چیز بگیریم بخوریم
و نشستیم شیر موز گرفتیم 😋
عکس انداختیم
و من تو راه مداحی،مولودی با موضوع امام رضا رو پخش کردم
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
واقعا تو اون حال هوا که تو کوچه های نزدیک حرم بودیم صفا میداد
رفتیم کل حرم گشتیم رو فرش ها نشستیم
بابام گفت استراحت کنید که خسته نشدی منم با خنده گفتم خسته؟؟
(کی تو حرم امام رضا خسته میشه)🫠
خب یاد مولودی افتادم که میگفت
امام رضا
همون که خاطرات خوب بچگیته...
دیدم چند تا پسر کوچیک دارن به پلاستیک هایی که شبیه توپ کردن رو فرش بازی میکنن
منم فیلم گرفتم
از یک زوج فیلم گرفتم...
یادم اومد...
من قبل اومدن به حرم کلی بغض داشتم کلی گریه .؟
پس چیشد چرا حرم میگَشتم ذوق داشتم چرا بغض نمیکردم
چرا .. چرا... چرا.....
چون امام رضا حال من خوب کرد
امام رضا حال منو درک کرد
ولی امام رضا جونم
ای کاش نمیکردی
دلم پر بود
ای کاش میذاشتی خودم
رو تو حرم خالی کنم بغضم گیر نکنه
ای کاش..
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_شصتپنجم 2
همان روز، همه خانه بودند.
مهران یکدفعه از روی مبل بلند شد.
— بچهها! بیاید یه بازی کنیم. 😈
باران سرش را بلند کرد.
— چه بازیای؟
مهران با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— گروگانبازی! 😂
سوران فوراً گفت:
— من هستم! 😂
باران:
— منم!
نیلا کمی با ترس گفت:
— منم... ولی فقط چون گفتین شوخیه. 😐😂
مهران:
— معلومه که شوخیه!
سامان که گوشهی سالن نشسته بود و کتاب میخواند، حتی سرش را بالا نیاورد.
— من بازی نمیکنم.
مهران و سوران به هم نگاه کردند.
سوران آرام گفت:
— شنیدی؟
مهران:
— آره.
چند ثانیه بعد، هر دو رفتند سمت سامان.
سامان هنوز مشغول خواندن بود.
— چی کار دارین؟
مهران یک دستش را روی شانهی سامان گذاشت.
— داداش... پاشو.
— نه.
سوران از طرف دیگر بازویش را گرفت.
— بادی بیای بازی! 😂
سامان کتابش را بست.
— گفتم نمیام.
مهران:
— پس قلقلکت میدیم. 😈
سامان فوراً نگاهش کرد.
— مهران...
سوران با خنده گفت:
— خودش میدونه نقطهضعفش چیه. 😂
سامان سریع بلند شد.
— باشه! میام! فقط دست از سرم بردارین. 😐
مهران پیروزمندانه گفت:
— دیدی؟ همکاری بهتره. 😂
سامان:
— من از اول هم میدونستم شما دوتا ولکن نیستین.
همه وسط سالن جمع شدند.
مهران گفت:
— خب، نقشها رو مشخص کنیم.
سامان:
— من فقط میخوام نقش سادهای داشته باشم.
سوران:
— دیر رسیدی. 😁
مهران چند تکه کاغذ آماده کرد و داخل کاسه انداخت.
هرکس یکی برداشت.
باران کاغذش را باز کرد.
— پلیس.
سوران:
— من چی؟
کاغذش را باز کرد.
— گروگان.
نیلا کاغذش را باز کرد.
— منم گروگان! 😐
مهران کاغذ خودش را باز کرد.
لبخند زد.
— گروگانگیر.
بعد همه نگاهشان را به سامان دوختند.
سامان کاغذش را باز کرد.
چند ثانیه نگاه کرد.
— ...
سوران:
— چی شد؟
سامان خیلی خونسرد گفت:
— گروگانگیر.
مهران زد زیر خنده.
— اووووه! 😂
باران با تعجب گفت:
— سامان؟!
سامان عینکش را مرتب کرد.
— ظاهراً بله.
سوران:
— یعنی من و نیلا گروگانیم و شما دوتا گروگانگیر؟ 😂
سامان:
— ظاهراً همینطوره.
مهران دستش را روی شانهی سامان گذاشت.
— سلام همجرم. 😈
سامان:
— سلام.
سوران:
— چرا انقدر جدی جواب دادی؟ 😂
سامان:
— چون بازیه.
مهران خندید.
— خب، پس شروع!
سوران و نیلا چند قدم عقب رفتند.
باران دستهایش را به کمر زد.
— خب، من پلیسم. باید گروگانها رو آزاد کنم.
مهران:
— باید پیداشون کنی.
باران:
— کجا قایمشون کردین؟
سامان خیلی خونسرد گفت:
— اگه بگیم که بازی نیست.
باران:
— سامان! 😐😂
سوران و نیلا به سمت راهرو دویدند.
مهران هم پشت سرشان رفت.
سامان چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد خیلی جدی گفت:
— سوران، سمت اتاق مهمان نرو.
سوران از دور داد زد:
— چرا؟!
— چون اونجا نیست.
سوران:
— پس کجاست؟!
سامان:
— خودت باید بفهمی.
مهران از خنده خم شد.
— سامان تو خیلی خوب شدیها! 😂
باران هم راه افتاد دنبالشان.
— صبر کنین! من پلیسم!
نیلا از ته راهرو:
— باران! کمک! 😂
باران:
— دارم میام!
مهران سریع جلوی مسیرش ظاهر شد.
— کجا با این عجله؟ 😈
باران:
— کنار برو، گروگانگیر!
مهران:
— نه.
باران یکدفعه مسیرش را عوض کرد و از کنار مبل رد شد.
— گرفتمت!
مهران برگشت.
— اِ! 😐😂
سامان از آن طرف سالن گفت:
— مهران، حواست باشه.
مهران:
— چی؟
سامان:
— پلیس داره از پشت سرت میاد.
مهران برگشت.
باران همان لحظه دستش را بالا برد.
— دستها بالا! 😂
مهران:
— اِ بابا! 😐😂
سوران از پشت در اتاق بیرون آمد.
— باران! من اینجام!
باران:
— سوران! فرار کن!
سوران:
— کجا؟!
نیلا هم از پشتش بیرون آمد.
— منم اینجام! 😭😂
مهران:
— وایساااا!
هر چهار نفر دوباره شروع کردند به دویدن.
سامان وسط سالن ایستاده بود و فقط نگاهشان میکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— من نمیدونم چرا قبول کردم.
و چند ثانیه بعد خودش هم خندهاش گرفت.
— ولی خب... بد هم نیست. 😂