#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتاد
چند روزی گذشت.
سوران این روزها عجیب ساکت شده بود.
نه مثل همیشه با مهران شوخی میکرد، نه با سامان بحث راه میانداخت و نه حتی وقتی باران چیزی میگفت، جواب شوخیهایش را میداد.
بیشتر وقتها یک گوشه مینشست و توی فکر فرو میرفت.
یک روز در دانشگاه، چند نفر از دخترها نزدیک باران ایستاده بودند و درباره یکی از دوستانشان حرف میزدند.
سوران کمی آنطرفتر بود.
ناخواسته گوشش به حرفهایشان افتاد.
یکی از آنها گفت:
— شنیدی سارا قراره ازدواج کنه؟
سوران همان لحظه مکث کرد.
دختر دیگر گفت:
— آره... ظاهراً با پسرعموی خودش.
سوران دیگر ادامه حرفهایشان را نشنید.
فقط همان یک جمله توی ذهنش تکرار میشد.
«سارا قراره ازدواج کنه...»
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، از آنجا دور شد.
از آن روز، حالش بیشتر تغییر کرد.
وقتی به خانه برگشتند، مهران اولین کسی بود که متوجه شد.
— سوران؟
سوران جواب نمیداد
مهران با اخم:
— چته؟
سوران با بی حوصلگی
— هیچی ولم کن.
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
— قیافت میگه هیچی نیست.
سوران چیزی نگفت.
فقط رفت و روی مبل نشست.
باران هم متوجه شد.
— سوران، حالت خوبه؟
چیزی برای گفتن نداشت
سامان از پشت کتابش سر بلند کرد.
— شوران اتفاقی افتاده؟
سوران فقط سر تکان داد.
نیلا آرام با تعجب گفت:
— چرا اینقدر ساکته؟
چند ساعت گذشت.
اما سوران همچنان همانطور بود.
نه حرف میزد، نه شوخی میکرد.
بالاخره باران با نگرانی گفت:
— بچهها... من فکر کنم واقعاً حالش خوب نیست.
مهران:
— منم همین فکر رو میکنم.
سامان کتابش را بست.
— بهتره یه بار معاینه بشه.
سوران با تعجب نگاهشان کرد.
— چی؟!
مهران:
— فردا میریم دکتر.
سوران شوکه شد گفت:
— نه!
همه با تعجب نگاهش کردند.
سوران سریع خودش را جمعوجور کرد.
— یعنی... لازم نیست. خوبم.
باران:
— پس چرا چند روزه اینطوری شدی؟
سوران جواب نداد.
مهران با شک نگاهش کرد.
— یه چیزی شده.
سوران:
— نه.
مهران:
— باشه... فردا میریم دکتر.
سوران آه کشید.
— مهران...
— ها؟
— گفتم خوبم.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— باشه (با خودش پوزخندانه گفت: تو گفتی منم باور کردم.
اما از نگاهش معلوم بود هنوز قانع نشده.
روز بعد، وقتی سوران باز هم بیحال و ساکت بود، بالاخره مهران و باران و سامان او را سوار ماشین کردند.
سوران روی صندلی جلو نشسته بود و بیرون را نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک مطب ایستاد.
مهران ماشین را خاموش کرد.
— خب، رسیدیم.
سوران برگشت.
— کجا؟
باران گفت:
— دکتر.
سوران پوف کشید گفت :
— من که گفتم خوبم.
مهران دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— پیاده شو.
سوران:
— به خدا خوبم.
مهران:
— پس چرا اینجوری شدی؟
سوران سکوت کرد.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با خنده گفت:
— نکنه از آمپول میترسی؟
سوران با اخم نگاهش کرد.
— مهران...
مهران دوباره خندید.
— نه بابا، آمپول که درد نداره.
باران زد زیر خنده.
— مهران تو چرا الان داری بیشتر میترسونیش؟
سامان:
— چون خودش هم میدونه سوران از آمپول خوشش نمیاد.
سوران با حرص گفت:
— من از آمپول نمیترسم!
مهران پیاده شد در ماشین را باز کرد.
— پس پیاده شو آقای شجاع.
سوران چند لحظه همانجا نشست.
بعد بالاخره پیاده شد.
اما وقتی در ماشین بسته شد، دوباره نگاهش رفت سمت زمین.
هنوز همان فکر توی سرش بود.
مهران کنار او راه افتاد.
چند قدم سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— سوران...
سوران جواب نداد.
— یه چیزی شده، مگه نه؟
سوران چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آهسته گفت:
— مهران...
— بله؟
سوران به زمین نگاه کرد و حالتی که میخواد حرف بزنه ولی غم دلش نمیذاره .
مهران منتظر ماند.
سوران بالاخره گفت:
— بیخیال...
مهران نگاهش کرد.
این بار دیگر شوخی نکرد.
— نه داداش. بی خیال چیه.
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادیکم
سوران چند لحظه به مهران نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
مهران هم اصرار نکرد.
فقط دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— هر وقت خواستی بگی، من هستم.
سوران خیلی آرام سر تکان داد.
— ممنون.
باران که چند قدم عقبتر ایستاده بود، همهچیز را میدانست.
او میدانست سوران مریض نیست.
میدانست سارا هم هیچ کاری نکرده.
اما نمیتوانست برود به سارا بگوید:
«داداشم عاشقت شده، بیا زنش شو!» 😂🥲
اصلاً همچین چیزی امکان نداشت!
پس فقط سکوت میکرد.
چند روز بعد، وضعیت سوران همچنان همان بود.
بعضی وقتها اصلاً حرف نمیزد.
اگر کسی چیزی از او میپرسید، فقط با چشمهایش جواب میداد.
مهران:
— سوران، چایی میخوای؟
سوران فقط نگاهش کرد.
مهران:
— یعنی آره؟
سوران پلک زد.
مهران با خنده ساختگی:
— خب داداش یه کلمه بگو دیگه!
سوران دوباره نگاهش کرد.
مهران:
— اها
باشه... فهمیدم.
یک عصر، سامان بالاخره کتابش را بست.
— باید یه کاری کنیم.
باران پرسید:
— چه کاری؟
سامان با نگرانی گفت:
— نمیدونین بابا چقدر از این خوشش نمیاد که یکی از بچهها بره توی فاز غم و افسردگی.
مهران آه کشید.
— میدونم.
سامان ادامه داد:
— اگه بابا بفهمه سوران چند روزه اینطوریه، کارش تمومه. 😂
باران با نگرانی گفت:
— یعنی ممکنه خیلی سخت بگیره.
مهران سرش را تکان داد.
— آره. فعلاً نباید چیزی بفهمه.
همان شب، وقت شام رسید.
همه دور میز جمع شدند.
مادر غذا کشید.
باران نشست.
سامان نشست.
مهران نشست.
نیلا هم سر جایش بود.
اما جای سوران خالی بود.
پدر چند لحظه به صندلی خالی نگاه کرد.
بعد سرش را بلند کرد.
— سوران کجاست؟
همه برای یک لحظه ساکت شدند.
مهران سریع گفت:
— میاد.
پدر با اخم گفت:
— چند وقته میبینم کم غذا میخوره.
هیچکس چیزی نگفت.
پدر ادامه داد:
— امشب هم سر میز شام نیومده.
بعد صدایش جدیتر بلند تر شد.
— مگه من بهتون نگفتم نمیخوام نظم این خونه به هم بخوره؟
باران نگاهش را پایین انداخت.
نیلا آرام قاشقش را کنار گذاشت.
سامان هم چیزی نگفت.
مهران فهمید اگر همین حالا کاری نکند، بابا خودش میرود سراغ سوران.
پدر رو به مهران کرد.
— برو به سوران بگو بیاد.
مهران سریع از جایش بلند شد.
— باشه.
از پلهها بالا رفت و مستقیم سمت اتاق سوران رفت.
در را باز کرد.
سوران روی تخت نشسته بود و به نقطهای خیره شده بود.
مهران نزدیک شد.
— سوران.
سوران آرام نگاهش کرد.
— بله؟
مهران سریع گفت:
— بیا پایین.
سوران تا تعجب:
— چرا؟
مهران عجلهای که نگرانه گفت:
— بابا دیگه تحمل نداره.
سوران آه کشید.
— اشتها ندارم.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— مگه دست خودته؟
سوران:
— مهران...
مهران دستش را گرفت و بلندش کرد.
— پاشو.
سوران با بیحوصلگی گفت:
— واقعاً حوصله ندارم.
مهران:
— دیوونه، بابا داره قاطی میکنه. الان نیای پایین، خودش میاد بالا.
سوران چند لحظه ساکت ماند.
بعد بالاخره همراه مهران راه افتاد.
پایین که رسیدند، پدر فوراً نگاهش را به سوران دوخت.
سوران آرام سر جایش نشست.
مادر بشقابش را جلو گذاشت.
— یه کم بخور عزیزم.
سوران فقط سر تکان داد.
— باشه.
اما پدر همچنان با جدیت نگاهش میکرد.
چند ثانیه گذشت.
قاشقها آرام به بشقابها میخوردند، ولی هیچکس واقعاً حواسش به غذا نبود.
پدر بالاخره گفت:
— سوران.
سوران سرش را بلند کرد.
— بله؟
— این چند روز چی شده؟
سوران مکث کرد.
__ هیچی.
پدر ابرویش را بالا برد.
__ هیچی؟
سوران چیزی نگفت.
مهران از گوشه چشم به او نگاه کرد.
سامان هم منتظر بود.
باران دستش را زیر میز مشت کرده بود.
همه میدانستند سؤال اصلی تازه شروع شده...
و هیچکدام نمیخواستند پدر بفهمد دلیل واقعی حال سوران چیست.
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتاددوم
پدر چند لحظه منتظر جواب سوران ماند.
— پرسیدم چی شده.
سوران نگاهش را پایین انداخت.
— چیزی نیست بابا.
پدر کمی جدیتر گفت:
— «چیزی نیست» یعنی چی؟
سوران:
— فقط یکم خستهام.
مادر سریع وسط حرف آمد.
— خب شاید واقعاً خستهست. این چند روز دانشگاه هم داشته، بذارید غذاشو بخوره.
پدر نگاه کوتاهی به مادر کرد.
— منم میگم غذاشو بخوره. ولی این چند روز درست غذا نخورده.
مهران همان لحظه قاشقش را برداشت و خواست غذا بخورد.
— خب بابا...
پدر برگشت سمتش.
— تو چیزی میدونی؟
مهران همانطور با قاشق در دستش ماند.
— من؟
— آره، تو.
مهران قاشق را آرام پایین آورد.
— نه بابا، من چیزی نمیدونم.
سوران از گوشه چشم به مهران نگاه کرد.
باران هم زیرچشمی بشقابش را نگاه میکرد و سعی داشت طبیعی رفتار کند.
سامان دست به سینه نشسته بود و کل صحنه را تماشا میکرد.
اما نیلا...
نیلا با اشتهاااا داشت غذا میخورد. 😐😂
یک قاشق...
دو قاشق...
سه قاشق...
مهران زیرچشمی نگاهش کرد.
انگار با خودش میگفت:
«این الان چرا اینقدر ریلکسه؟!» 😂
پدر دوباره رو به سوران کرد.
— چند روزه رفتارت عوض شده.
سوران:
— نه بابا، چیزی نیست.
بابا جدی گفت:
— کمتر حرف میزنی.
سوران کلافه:
— خب... حوصله ندارم.
بابا:
— کمتر غذا میخوری.
سوران چیزی نگفت.
— امشب هم اصلاً نمیخواستی سر میز بیای.
مادر دوباره آرام گفت:
— شاید یکم حالش خوب نیست. لازم نیست اینقدر سؤالش کنید.
پدر نفس عمیقی کشید.
— من سؤال میکنم چون نگرانشم.
سوران سرش را بالا آورد.
برای اولین بار مستقیم به پدر نگاه کرد.
— بابا... واقعاً چیزی نیست.
پدر چند ثانیه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
سوران آرام گفت:
— آره.
مهران دوباره خواست قاشقش را سمت دهانش ببرد.
پدر ناگهان گفت:
— مهران!
قاشق دوباره وسط راه متوقف شد. 😐
— جانم؟!
— تو چرا هر بار من با سوران حرف میزنم میخوای غذا بخوری؟
مهران با تعجب به قاشقش نگاه کرد.
— چون... گرسنهام؟
باران سرش را پایین انداخت تا خندهاش معلوم نشود.
سامان هم لبخند کوچکی زد.
پدر با اخم گفت:
— خیلی بامزهای.
مهران با خنده:
— ممنون پدر.
پدر دوباره به سوران نگاه کرد.
— آخرین بار میپرسم. چیزی شده؟
سوران چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— نه.
پدر کمی عقب رفت و به صندلی تکیه داد.
— باشه.
همه یک نفس راحت کشیدند.
اما پدر بلافاصله اضافه کرد:
— ولی من حواسم بهت هست.
لبخند از صورت مهران پرید.
باران زیرلب گفت:
— وای...
سامان فقط دست به سینه ماند.
سوران هم آرام سر تکان داد.
— باشه بابا.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد نیلا با آرامش قاشقش را زمین گذاشت.
— مامان، غذا خیلی خوشمزه شده.
همه برگشتند سمتش.
😐😐😐
مهران:
— نیلا...
— هوم؟
— ما اینجا داشتیم محاکمه میشدیم، تو داشتی غذا میخوردی؟! 😂
نیلا با تعجب گفت:
— خب من که تقصیری نداشتم. گرسنه بودم. 😐😂
باران بالاخره زد زیر خنده.
سامان سرش را تکان داد.
— منطقیه.
مهران:
— تو هم طرف اونو نگیر!
سوران برای اولین بار آن شب لبخند خیلی کوچکی زد.
مهران همان لحظه متوجه شد.
نگاهش کرد و آرام گفت:
— بالاخره خندیدی.
سوران چیزی نگفت.
اما لبخندش هنوز گوشه لبش بود.
مهران هم بدون اینکه چیزی بگوید، دوباره قاشقش را برداشت.
این بار پدر چیزی نگفت.
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت هفتادسوم
چند روز بعد...
سوران هنوز مثل قبل نشده بود.
در دانشگاه دوباره بیشتر با کیوان و مهران شوخی میکرد، اما هر وقت چشمش به سارا میافتاد، برای چند لحظه ساکت میشد.
یک روز، وقتی از ساختمان دانشگاه بیرون آمدند، سوران از دور سارا را دید که کنار آتنا ایستاده بود.
سوران چند لحظه مکث کرد.
کیوان متوجه شد.
— چته؟
سوران سریع گفت:
— هیچی.
مهران نگاهش کرد.
— دوباره شروع شد؟
سوران اخم کرد.
— چی شروع شد؟
— همون «هیچی» گفتنت.
سوران چیزی نگفت.
کیوان خداحافظی کرد رفت.
چند ثانیه بعد آهسته گفت:
— فقط میخوام یه چیزی رو بفهمم.
مهران:
— چی؟
سوران نگاهش را از سارا گرفت.
— میخوام بدونم سارا... اصلاً درباره من چه فکری مورد من میکنه.
مهران ابرو بالا انداخت.
— خب از خودش بپرس.
سوران آه کشید.
— میخوام همین کارو بکنم.
چند لحظه بعد، سوران بالاخره تصمیم گرفت جلو برود.
قدم اول...
دوم...
سوم...
اما ناگهان از کنار سارا، یک مرد جوان و درشتهیکل ظاهر شد.
سوران همانجا ایستاد.
😐
مرد کنار سارا ایستاد و چیزی با او گفت.
سوران خیلی آرام برگشت سمت مهران.
— اون کیه؟
مهران شانه بالا انداخت.
— نمیدونم شاید برادرشه.
سوران چند ثانیه به مرد نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— آره... منم دقیقاً همینو لازم داشتم. 😐
مهران خندهاش گرفت.
— چی شد؟ نترسیدی که؟
سوران:
— من؟ نه.
مکث کرد.
— فقط... فعلاً حوصله ندارم با ایشون آشنا بشم.
مهران زد زیر خنده.
سوران برگشت.
— خب بیخیال.
و برگشت سمت مهران .
---
روز بعد...
سوران دوباره سارا را دید.
این بار سارا تنها نبود.
آتنا کنارش بود و چند نفر از همکلاسیهایشان هم اطرافشان بودند.
سوران چند قدم نزدیک شد.
اما سارا همان لحظه متوجه حضورش شد.
نگاهش برای یک لحظه با سوران تلاقی کرد.
بعد سریع نگاهش را پایین انداخت و همراه آتنا کمی از آنجا فاصله گرفت.
سوران ایستاد.
هیچ کاری نکرد.
فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام برگشت.
کیوان که کنارش بود، چیزی نگفت.
مهران هم این بار شوخی نکرد.
سوران آهسته گفت:
— فکر کنم نمیخواد باهام حرف بزنه.
مهران گفت:
— شاید.
سوران سرش را پایین انداخت.
— پس جوابمو گرفتم.
کیوان:
— ناراحتی؟
سوران چند لحظه سکوت کرد.
— یه کم.
بعد لبخند کوچکی زد.
— ولی حداقل دیگه توی ذهنم هزار تا سؤال ندارم.
مهران دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— همین خوبه.
سوران سر تکان داد.
— آره.
چند قدم راه رفتند.
اما سوران یکدفعه برگشت.
— البته هنوز یه سؤال دارم.
کیوان:
— چی؟
سوران:
— چرا برادرش اونقدر درشته؟ 😐😂
مهران زد زیر خنده.
— بالاخره سؤال اصلیت رو گفتی! 😂
سوران هم خندید.
— خب آدم باید اطلاعات امنیتی داشته باشه! 😂
کیوان:
— تو واقعاً عجیبی.
سوران:
— میدونم. 😌😂
اما پشت همان شوخی، سوران کمکم داشت واقعیتی را قبول میکرد که برایش آسان نبود:
سارا هیچ احساسی نسبت به او نداشت.
و شاید همین فهمیدن، شروعِ آرامِ کنار آمدن با آن بود.
eitaa.com/Life_story_Z
😐جان؟
داداش من آخه ...
¹ اولا : من نمیتونم چنین کاری کنم چون هم وقت منو میگیره و اگر بخوام کانال مو تبلیغ کنم بگم رمان گذاشته شده منتظره شما برین بخونین 🤦🏻.
² دوما : من فقط چند قسمت نوشتم و برای بقیه فکر نکردم که چی بشه چه اتفاقی بیوفته ...
eitaa.com/Life_story_Z
هاهاهاها😈❤️🔥
وای واقعا🫠
راستش نمیدونم
فعلا که سناریویی فقط چند قسمت چیدم بقیه شو خدا میدونه
بر عکس تو من میخواستم بهم نرسن🥺
چون دوست ندارم اینا از هم جدا بشن😩
۵ خواهر برادر🥲
eitaa.com/Life_story_Z