#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت هفتادسوم
چند روز بعد...
سوران هنوز مثل قبل نشده بود.
در دانشگاه دوباره بیشتر با کیوان و مهران شوخی میکرد، اما هر وقت چشمش به سارا میافتاد، برای چند لحظه ساکت میشد.
یک روز، وقتی از ساختمان دانشگاه بیرون آمدند، سوران از دور سارا را دید که کنار آتنا ایستاده بود.
سوران چند لحظه مکث کرد.
کیوان متوجه شد.
— چته؟
سوران سریع گفت:
— هیچی.
مهران نگاهش کرد.
— دوباره شروع شد؟
سوران اخم کرد.
— چی شروع شد؟
— همون «هیچی» گفتنت.
سوران چیزی نگفت.
کیوان خداحافظی کرد رفت.
چند ثانیه بعد آهسته گفت:
— فقط میخوام یه چیزی رو بفهمم.
مهران:
— چی؟
سوران نگاهش را از سارا گرفت.
— میخوام بدونم سارا... اصلاً درباره من چه فکری مورد من میکنه.
مهران ابرو بالا انداخت.
— خب از خودش بپرس.
سوران آه کشید.
— میخوام همین کارو بکنم.
چند لحظه بعد، سوران بالاخره تصمیم گرفت جلو برود.
قدم اول...
دوم...
سوم...
اما ناگهان از کنار سارا، یک مرد جوان و درشتهیکل ظاهر شد.
سوران همانجا ایستاد.
😐
مرد کنار سارا ایستاد و چیزی با او گفت.
سوران خیلی آرام برگشت سمت مهران.
— اون کیه؟
مهران شانه بالا انداخت.
— نمیدونم شاید برادرشه.
سوران چند ثانیه به مرد نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— آره... منم دقیقاً همینو لازم داشتم. 😐
مهران خندهاش گرفت.
— چی شد؟ نترسیدی که؟
سوران:
— من؟ نه.
مکث کرد.
— فقط... فعلاً حوصله ندارم با ایشون آشنا بشم.
مهران زد زیر خنده.
سوران برگشت.
— خب بیخیال.
و برگشت سمت مهران .
---
روز بعد...
سوران دوباره سارا را دید.
این بار سارا تنها نبود.
آتنا کنارش بود و چند نفر از همکلاسیهایشان هم اطرافشان بودند.
سوران چند قدم نزدیک شد.
اما سارا همان لحظه متوجه حضورش شد.
نگاهش برای یک لحظه با سوران تلاقی کرد.
بعد سریع نگاهش را پایین انداخت و همراه آتنا کمی از آنجا فاصله گرفت.
سوران ایستاد.
هیچ کاری نکرد.
فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام برگشت.
کیوان که کنارش بود، چیزی نگفت.
مهران هم این بار شوخی نکرد.
سوران آهسته گفت:
— فکر کنم نمیخواد باهام حرف بزنه.
مهران گفت:
— شاید.
سوران سرش را پایین انداخت.
— پس جوابمو گرفتم.
کیوان:
— ناراحتی؟
سوران چند لحظه سکوت کرد.
— یه کم.
بعد لبخند کوچکی زد.
— ولی حداقل دیگه توی ذهنم هزار تا سؤال ندارم.
مهران دستش را روی شانه سوران گذاشت.
— همین خوبه.
سوران سر تکان داد.
— آره.
چند قدم راه رفتند.
اما سوران یکدفعه برگشت.
— البته هنوز یه سؤال دارم.
کیوان:
— چی؟
سوران:
— چرا برادرش اونقدر درشته؟ 😐😂
مهران زد زیر خنده.
— بالاخره سؤال اصلیت رو گفتی! 😂
سوران هم خندید.
— خب آدم باید اطلاعات امنیتی داشته باشه! 😂
کیوان:
— تو واقعاً عجیبی.
سوران:
— میدونم. 😌😂
اما پشت همان شوخی، سوران کمکم داشت واقعیتی را قبول میکرد که برایش آسان نبود:
سارا هیچ احساسی نسبت به او نداشت.
و شاید همین فهمیدن، شروعِ آرامِ کنار آمدن با آن بود.
eitaa.com/Life_story_Z
😐جان؟
داداش من آخه ...
¹ اولا : من نمیتونم چنین کاری کنم چون هم وقت منو میگیره و اگر بخوام کانال مو تبلیغ کنم بگم رمان گذاشته شده منتظره شما برین بخونین 🤦🏻.
² دوما : من فقط چند قسمت نوشتم و برای بقیه فکر نکردم که چی بشه چه اتفاقی بیوفته ...
eitaa.com/Life_story_Z
هاهاهاها😈❤️🔥
وای واقعا🫠
راستش نمیدونم
فعلا که سناریویی فقط چند قسمت چیدم بقیه شو خدا میدونه
بر عکس تو من میخواستم بهم نرسن🥺
چون دوست ندارم اینا از هم جدا بشن😩
۵ خواهر برادر🥲
eitaa.com/Life_story_Z