داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
نمیشود🥺😭
ای بابا میخواستم بفرستم نمیشه
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_پنجاهچهارم
چند روز بعد...
پنج نفر تصمیم گرفتند به مزرعه قدیمی پدربزرگ بروند.
همان مزرعهای که سالها قبل، برای مدتی آنجا زندگی کرده بودند و بیشتر خاطرات کودکیشان در همانجا گذشته بود.
وقتی به مزرعه رسیدند، هوای عصر خنک بود.
نسیم آرامی بین درختها میپیچید و علفهای بلند را تکان میداد.
باران از ماشین پیاده شد و با لبخند به اطراف نگاه کرد.
— وای... هنوزم همونه. 🥹
نیلا چند قدم جلو رفت.
— اینجا خیلی قشنگه!
سوران دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید.
— آخیش... این هوا رو هیچجا نداره.
سامان آرام اطراف را نگاه کرد.
— خیلی چیزها عوض نشده.
مهران چیزی نگفت.
فقط چند لحظه به مزرعه خیره ماند.
بعد آرام راه افتاد.
پنج نفر کنار هم از مسیر خاکی مزرعه قدم میزدند.
نسیم ملایمی میوزید.
باران هر چند قدم یکبار چیزی بامزه درباره گذشتهشان میگفت و نیلا میخندید.
سوران هم هر خاطرهای یادش میآمد، با آبوتاب تعریف میکرد.
سامان گاهی حرفش را اصلاح میکرد.
— نه، اون اتفاق اون سال نبود.
سوران:
— بود!
سامان:
— نبود.
سوران:
— من خودم یادمه! 😂
باران خندید.
— شما دوتا هنوزم سر خاطرات بچگیتون بحث میکنین؟ 😂
اما مهران ساکت بود.
آرامتر از بقیه قدم میزد.
گاهی نگاهش روی یک درخت، یک دیوار قدیمی یا گوشهای از زمین میماند.
انگار هر گوشه از مزرعه چیزی را در ذهنش زنده میکرد.
خاطرات یکییکی از ذهنش میگذشتند.
خندههای بچگی...
دویدن پنجتایی روی چمن...
شبهایی که همه در همان خانه قدیمی میخوابیدند...
صبحهایی که با صدای پدربزرگ بیدار میشدند...
و روزهایی که هیچکدامشان فکر نمیکردند این سالها یک روز تبدیل به خاطره شوند.
مهران لبخند خیلی کوچکی زد.
سوران متوجه شد.
— چیه؟
مهران سرش را تکان داد.
— هیچی.
سوران لبخند زد.
— تو هم داری خاطراتو مرور میکنی؟
مهران چند لحظه سکوت کرد.
— آره.
بعد دوباره به مسیر روبهرو نگاه کرد.
اما چند قدم بعد، نگاهش روی بخش قدیمیتر مزرعه ثابت ماند.
لبخندش کمکم محو شد.
چیزی در ذهنش زنده شد که سالها سعی کرده بود کمتر به آن فکر کند.
آن شب...
سالها قبل، وقتی بچه بودند، برای مدتی در همین مزرعه زندگی میکردند.
یک شب، همه خواب بودند.
مزرعه در تاریکی فرو رفته بود و صدای باد بین درختها میپیچید.
مهران کوچک آن شب از خواب بیدار شده بود.
صدایی از بیرون خانه شنیده بود.
آرام از جایش بلند شده بود و از پنجره به بیرون نگاه کرده بود.
اما چیزی را که آن شب دیده بود، هنوز هم کامل از یاد نبرده بود...
مهران چشمهایش را بست.
برای چند ثانیه نفس عمیقی کشید.
باران که متوجه تغییر حالتش شده بود، آرام کنارش آمد.
— مهران؟
مهران چشمهایش را باز کرد.
— هوم؟
— خوبی؟
مهران چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— آره... فقط یه خاطره یادم افتاد.
باران چیزی نپرسید.
فقط کنار برادرش راه رفت.
سوران و سامان هم کمی جلوتر بودند و هنوز درباره خاطرات قدیمی بحث میکردند.
مهران دوباره به مزرعه نگاه کرد.
این بار لبخند خیلی کوچکی زد.
چون با وجود آن خاطرهی تلخ، اینجا هنوز برایش پر از خاطرات خوب بود.
و شاید همین بود که بعد از سالها دوباره به اینجا برگشته بودند.
برای اینکه گذشته را فقط به خاطر بدترین خاطرهاش به یاد نیاورند.
بلکه خاطرات خوبشان را هم دوباره زندگی کنند.
کمی بعد به خانه قدیمی پدربزرگ رسیدند.
پدربزرگ با دیدنشان لبخند زد.
— بالاخره بچههای من اومدن! ❤️
سوران جلو رفت.
— هنوز ما رو بچه حساب میکنی؟
پدربزرگ خندید.
— برای من همیشه همون پنج تا بچهاین.
همه خندیدند.
آن شب، دور سفره نشستند.
شام سادهای خوردند و پدربزرگ از خاطرات سالهای دور تعریف کرد.
بعد از شام، برایشان دسر آورد.
نیلا با ذوق گفت:
— این همونیه که بچگی برامون درست میکردی؟
پدربزرگ لبخند زد.
— خودشه.
باران با خوشحالی گفت:
— باورم نمیشه هنوز یادته.
پدربزرگ:
— مگه میشه یادم بره؟
پنج نفر به هم نگاه کردند.
لبخند روی صورت همه بود.
حتی مهران.
این بار، خاطرهای که در ذهنش مانده بود فقط آن شب ترسناک نبود.
صدای خندهی خانواده، سفرهی شام، دسر پدربزرگ و نسیم خنک مزرعه هم به همان خاطرات قدیمی برگشته بود.
بعد از شام، سوران یکدفعه گفت:
— بچهها...
همه نگاهش کردند.
— بیایید یه عکس دیگه بگیریم.
مهران با شک نگاهش کرد.
— تو و عکس؟
سوران لبخند زد.
— این یکی سالم میمونه!
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_پنجاهپنجم
صبح روز بعد...
مزرعه هنوز در سکوت صبحگاهی بود.
همه در همان اتاق بزرگ قدیمی، روی تشکهای گلگلی کنار هم ردیفی خوابیده بودند. 😂
مهران یک طرف خوابیده بود، سوران کنارش، سامان کمی آنطرفتر و باران و نیلا هم در سمت دیگر اتاق.
همه هنوز خواب بودند.
سوران اما زودتر از بقیه بیدار شده بود.
چند لحظه به بقیه نگاه کرد.
بعد یک لبخند شیطنتآمیز زد.
— هوم... یه فکر دارم. 😈😂
آرام از روی تشکش بلند شد و پاورچین از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، با یکی از خروسهای مزرعه برگشت.
خروس را آرام داخل اتاق آورد و نزدیک تشک نیلا گذاشت.
— ببینم امروز با این چه کار میکنی. 😂
سوران سریع برگشت سر جایش و خودش را به خواب زد.
خروس آرامآرام جلو رفت.
چند لحظه اطراف را نگاه کرد.
بعد چشمش افتاد به چند تار موی نیلا که از روی تشک بیرون زده بود.
خروس نزدیک شد.
نوک... نوک...
نیلا هنوز خواب بود.
خروس دوباره موهایش را نوک زد.
نوکنوک...
انگار واقعاً فکر کرده بود موهای نیلا چیزی برای خوردن است. 😂
نیلا کمی تکان خورد.
— هوم... 😴
خروس باز هم نوک زد.
نوکنوکنوک!
نیلا یکدفعه از خواب پرید.
(جیغغغغغ) 😱
خروس هم با صدای بلند:
— قوقولیقوووو! 🐓
نیلا دستش را روی موهایش گذاشت با نگرانی گفت:
— این چیههههه؟!
خروس دوباره جلو آمد.
نیلا سریع خودش را عقب کشید.
— موهامو ول کن! فکر کردی غذام؟!
صدای جیغش کل اتاق را برداشت.
سامان با هول از خواب پرید و عینکش را برداشت.
— چی شده؟!
مهران هم نیمهخواب سرش را بلند کرد.
— چخبره؟!
باران هم از جایش نشست .
— نیلا؟!
نیلا با وحشت به خروس اشاره کرد.
— این... این اومده موهامو میخوره!
سامان چند ثانیه به خروس نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— سوران...
سوران که هنوز خودش را به خواب زده بود، یک چشمش را باز کرد.
— بله؟
مهران برگشت سمتش.
— تو دیگه چه کار کردی؟!
سوران زد زیر خنده.
— بابا فقط یه شوخی بود!
نیلا با عصبانیت گفت:
— شوخی بود؟! خروست داشت
موهامو میخورد!
باران از خنده خودش را روی تشک انداخت.
— فکر کرده موهات گندمه!
نیلا :
— بارااان!
سامان خروس را آرام گرفت و از اتاق بیرون برد.
بعد برگشت و عینکش را مرتب کرد.
— خب... ساعت هنوز خیلی زوده.
مهران:
— آره.
سامان نگاهی به سوران انداخت.
— ولی ظاهراً یکی تصمیم گرفته همه رو بیدار کنه.
سوران با افتخار لبخند زد.
— حداقل دیگه کسی خواب نمیمونه.
مهران بالش را برداشت و به سمتش پرت کرد.
— تو واقعاً غیرقابلاصلاحی! 😂
بالش خورد به سوران.
— آخ!
همه زدند زیر خنده.
فقط نیلا هنوز موهایش را چک میکرد که مطمئن شود خروس واقعاً چیزی از آنها نخورده.
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادششم
چند دقیقه بعد...
همه بالاخره از اتاق بیرون آمدند و وارد حیاط بزرگ مزرعه شدند.
حیاط پر از چمنهای بلند و سبز بود و نسیم خنکی بین درختها میپیچید.
کنار حیاط هم یک حوض بزرگ آب قرار داشت.
صدای مرغها از گوشهی حیاط میآمد و آن طرفتر، ده تا گوسفند مشغول چرخیدن و علف خوردن بودند.
سه اسب هم در قسمت مخصوص خودشان ایستاده بودند.
یک گاو ماده کمی آنطرفتر آرام مشغول خوردن علف بود.
چند اردک و غاز هم کنار حوض راه میرفتند و هر از گاهی صدای مخصوص خودشان را درمیآوردند. 😂
سوران دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید.
— آخیش... اینجا واقعاً حال میده! 😌
باران لبخند زد.
— خیلی وقته همچین جایی نیومده بودیم.
سامان عینکش را مرتب کرد.
— هوای اینجا خیلی بهتر از شهره.
مهران چیزی نگفت.
فقط با لبخند به اطراف نگاه میکرد.
نیلا اما مستقیم رفت سمت حوض.
خم شد و دستهایش را داخل آب زد.
همان لحظه دستش را بیرون کشید.
— وااااای! 😫
همه برگشتند سمتش.
سوران:
— چی شد؟ 😂
نیلا دستهایش را تکان داد.
— آبش سرده! 😭
باران خندید.
— خب معلومه که سرده! آب حوضه! 😂
نیلا با ناراحتی گفت:
— من آب گرم روشویی خونهمون رو میخوام! 😫
سوران زد زیر خنده.
— نیلا، اینجا روشویی خونه نیست! 😂
باران گفت:
— اینجا شهر نیست، اینجا مزرعهست. فعلاً باید با همین آب این روزا سر کنی. 😂
نیلا با قیافهی مظلوم به حوض نگاه کرد.
— من نمیتونم با این آب کنار بیام. 😐
سامان خندید.
— پس دستات رو با آب ولرم بشور.
نیلا به کنجکاوی:
— کجا؟!
سامان چند لحظه فکر کرد.
— ...سؤال خوبی پرسیدی.
همه زدند زیر خنده.
نیلا با اخم گفت:
— خیلی خندهداره!
مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یکدفعه چشمش به اسبها افتاد.
سه اسب کنار حصار ایستاده بودند.
یکی قهوهای، یکی سفید و یکی سیاه.
اسب سیاه سرش را بالا آورد و شیههای کشید.
— هــــــینننن! 🐎
چشمهای مهران برق زد.
— بچهها...
سوران برگشت.
— هوم؟
مهران با هیجان به سمت اسبها اشاره کرد.
— از پدربزرگ اجازه بگیریم بریم اسبسواری؟ 😁
سوران فوراً گفت:
— من پایهام! 😎
باران خندید.
— از الان معلومه قراره چه اتفاقی بیفته. 😂
مهران اما فقط به اسب سیاه نگاه میکرد.
اسب دوباره شیهه کشید و سرش را بالا گرفت.
مهران با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— فقط رعد برای منه. 😌
سوران با تعجب گفت:
— اسمشم یادته که رعده؟!
مهران شانه بالا انداخت.
— آره.
سامان گفت:
— اول از پدربزرگ اجازه بگیریم، بعد انتخاب کن سوار کدوم بشی.
مهران به اسب سیاه نگاه کرد.
— رعد خودش میدونه مال منه. 😌😂
رعد دوباره شیهه کشید.
سوران خندید.
— فکر کنم خودش هنوز در جریان نیست! 🤣
نیلا که هنوز دستهایش را از آب سرد حوض دور نگه داشته بود، با تعجب به اسبها نگاه کرد.
— یعنی واقعاً میخواین سوارشون بشین؟!
مهران لبخند زد.
— آره.
سوران گفت:
— تازه اگه پدربزرگ اجازه بده، امروز مزرعه رو میذاریم روی سرمون! 😂
سامان سریع گفت:
— دقیقاً به همین دلیل اول باید اجازه بگیریم.
باران:
— من میرم پدربزرگ رو صدا کنم.
مهران دوباره نگاهی به رعد انداخت.
رعد آرام سرش را تکان داد و دمش را تکان داد.
مهران زیر لب گفت:
— صبر کن رعد... امروز میام سراغت. 😌🐎
سوران از پشت سرش گفت:
— با اجازهی پدربزرگ! درسته؟
مهران برگشت.
— آره بابا، با اجازه! 😐😂
http://eitaa.com/Life_story_Z
جبرانی دیروز👌
Mojall! Mojall - Ghiamat Kon.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
وای چقدرر اینو...
دوست داشتم
دارم
خواهم داشت🫠❤️🔥
#مُـــــجال🔥
#قیامتکن
http://eitaa.com/Life_story_Z
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🗒 نشانههای تأثیر پررنگ فراجا در جنگهای اخیر آشکارتر شد
📝 نقش پررنگ فراجا در سطوح مختلف از ردههای فرماندهی و ستادی تا کلانتریها و پاسگاهها برای تأمین امنیّت در سالهای اخیر برجستگی بیشتری یافته است و نشانههای این تأثیر در جنگهای تحمیلی دوّم و سوّم آشکارتر شد.
📩 بخشی از پیام فرمانده معظّم کل قوا به مناسبت هفته انتظامی | ۱۶/مهر/۱۴۰۵
#سخن_نگاشت | متن کامل پیام
💻 Rahbar.ir