eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
210 عکس
11 ویدیو
0 فایل
📚 کانالی که رمان توش جریان داره؛ چه تخیلی، چه واقعی! #حیدرآباد_جغرافیای_ذهنیست 🦋 پروفایل هم اینجا داریم 😉 🌿 راستی، شب‌ها به‌جز روزهای تعطیل رمان می‌ذارم! کپی؟ ۵ صلوات برا شهادتم🥲⚘️ کپی از رمان ؟ خیر🐣خودم نوشتم🫠 🚫 ورود آقایون ممنوع 🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ 🏡 چند دقیقه بعد... همه بالاخره از اتاق بیرون آمدند و وارد حیاط بزرگ مزرعه شدند. حیاط پر از چمن‌های بلند و سبز بود و نسیم خنکی بین درخت‌ها می‌پیچید. کنار حیاط هم یک حوض بزرگ آب قرار داشت. صدای مرغ‌ها از گوشه‌ی حیاط می‌آمد و آن طرف‌تر، ده تا گوسفند مشغول چرخیدن و علف خوردن بودند. سه اسب هم در قسمت مخصوص خودشان ایستاده بودند. یک گاو ماده کمی آن‌طرف‌تر آرام مشغول خوردن علف بود. چند اردک و غاز هم کنار حوض راه می‌رفتند و هر از گاهی صدای مخصوص خودشان را درمی‌آوردند. 😂 سوران دست‌هایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. — آخیش... اینجا واقعاً حال می‌ده! 😌 باران لبخند زد. — خیلی وقته همچین جایی نیومده بودیم. سامان عینکش را مرتب کرد. — هوای اینجا خیلی بهتر از شهره. مهران چیزی نگفت. فقط با لبخند به اطراف نگاه می‌کرد. نیلا اما مستقیم رفت سمت حوض. خم شد و دست‌هایش را داخل آب زد. همان لحظه دستش را بیرون کشید. — وااااای! 😫 همه برگشتند سمتش. سوران: — چی شد؟ 😂 نیلا دست‌هایش را تکان داد. — آبش سرده! 😭 باران خندید. — خب معلومه که سرده! آب حوضه! 😂 نیلا با ناراحتی گفت: — من آب گرم روشویی خونه‌مون رو می‌خوام! 😫 سوران زد زیر خنده. — نیلا، اینجا روشویی خونه نیست! 😂 باران گفت: — اینجا شهر نیست، اینجا مزرعه‌ست. فعلاً باید با همین آب این روزا سر کنی. 😂 نیلا با قیافه‌ی مظلوم به حوض نگاه کرد. — من نمی‌تونم با این آب کنار بیام. 😐 سامان خندید. — پس دستات رو با آب ولرم بشور. نیلا به کنجکاوی: — کجا؟! سامان چند لحظه فکر کرد. — ...سؤال خوبی پرسیدی. همه زدند زیر خنده. نیلا با اخم گفت: — خیلی خنده‌داره! مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یک‌دفعه چشمش به اسب‌ها افتاد. سه اسب کنار حصار ایستاده بودند. یکی قهوه‌ای، یکی سفید و یکی سیاه. اسب سیاه سرش را بالا آورد و شیهه‌ای کشید. — هــــــینننن! 🐎 چشم‌های مهران برق زد. — بچه‌ها... سوران برگشت. — هوم؟ مهران با هیجان به سمت اسب‌ها اشاره کرد. — از پدربزرگ اجازه بگیریم بریم اسب‌سواری؟ 😁 سوران فوراً گفت: — من پایه‌ام! 😎 باران خندید. — از الان معلومه قراره چه اتفاقی بیفته. 😂 مهران اما فقط به اسب سیاه نگاه می‌کرد. اسب دوباره شیهه کشید و سرش را بالا گرفت. مهران با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: — فقط رعد برای منه. 😌 سوران با تعجب گفت: — اسمشم یادته که رعده؟! مهران شانه بالا انداخت. — آره. سامان گفت: — اول از پدربزرگ اجازه بگیریم، بعد انتخاب کن سوار کدوم بشی. مهران به اسب سیاه نگاه کرد. — رعد خودش می‌دونه مال منه. 😌😂 رعد دوباره شیهه کشید. سوران خندید. — فکر کنم خودش هنوز در جریان نیست! 🤣 نیلا که هنوز دست‌هایش را از آب سرد حوض دور نگه داشته بود، با تعجب به اسب‌ها نگاه کرد. — یعنی واقعاً می‌خواین سوارشون بشین؟! مهران لبخند زد. — آره. سوران گفت: — تازه اگه پدربزرگ اجازه بده، امروز مزرعه رو می‌ذاریم روی سرمون! 😂 سامان سریع گفت: — دقیقاً به همین دلیل اول باید اجازه بگیریم. باران: — من می‌رم پدربزرگ رو صدا کنم. مهران دوباره نگاهی به رعد انداخت. رعد آرام سرش را تکان داد و دمش را تکان داد. مهران زیر لب گفت: — صبر کن رعد... امروز میام سراغت. 😌🐎 سوران از پشت سرش گفت: — با اجازه‌ی پدربزرگ! درسته؟ مهران برگشت. — آره بابا، با اجازه! 😐😂 http://eitaa.com/Life_story_Z جبرانی دیروز👌
🗒 نشانه‌های تأثیر پررنگ فراجا در جنگ‌های اخیر آشکارتر شد   📝 نقش پررنگ فراجا در سطوح مختلف از رده‌های فرماندهی و ستادی تا کلانتری‌ها و پاسگاه‌ها برای تأمین امنیّت در سال‌های اخیر برجستگی بیشتری یافته است و نشانه‌های این تأثیر در جنگ‌های تحمیلی دوّم و سوّم آشکار‌تر شد. 📩 بخشی از پیام فرمانده معظّم کل قوا به ‌مناسبت هفته انتظامی | ۱۶/مهر/۱۴۰۵ | متن کامل پیام 💻 Rahbar.ir
وای مادر چقدر آش مسجد شون خوشمزه بود😋🌱 ۲بال خولدم
از این به بعد روزمرگی هم میزارم😊❤️