#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادششم
چند دقیقه بعد...
همه بالاخره از اتاق بیرون آمدند و وارد حیاط بزرگ مزرعه شدند.
حیاط پر از چمنهای بلند و سبز بود و نسیم خنکی بین درختها میپیچید.
کنار حیاط هم یک حوض بزرگ آب قرار داشت.
صدای مرغها از گوشهی حیاط میآمد و آن طرفتر، ده تا گوسفند مشغول چرخیدن و علف خوردن بودند.
سه اسب هم در قسمت مخصوص خودشان ایستاده بودند.
یک گاو ماده کمی آنطرفتر آرام مشغول خوردن علف بود.
چند اردک و غاز هم کنار حوض راه میرفتند و هر از گاهی صدای مخصوص خودشان را درمیآوردند. 😂
سوران دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید.
— آخیش... اینجا واقعاً حال میده! 😌
باران لبخند زد.
— خیلی وقته همچین جایی نیومده بودیم.
سامان عینکش را مرتب کرد.
— هوای اینجا خیلی بهتر از شهره.
مهران چیزی نگفت.
فقط با لبخند به اطراف نگاه میکرد.
نیلا اما مستقیم رفت سمت حوض.
خم شد و دستهایش را داخل آب زد.
همان لحظه دستش را بیرون کشید.
— وااااای! 😫
همه برگشتند سمتش.
سوران:
— چی شد؟ 😂
نیلا دستهایش را تکان داد.
— آبش سرده! 😭
باران خندید.
— خب معلومه که سرده! آب حوضه! 😂
نیلا با ناراحتی گفت:
— من آب گرم روشویی خونهمون رو میخوام! 😫
سوران زد زیر خنده.
— نیلا، اینجا روشویی خونه نیست! 😂
باران گفت:
— اینجا شهر نیست، اینجا مزرعهست. فعلاً باید با همین آب این روزا سر کنی. 😂
نیلا با قیافهی مظلوم به حوض نگاه کرد.
— من نمیتونم با این آب کنار بیام. 😐
سامان خندید.
— پس دستات رو با آب ولرم بشور.
نیلا به کنجکاوی:
— کجا؟!
سامان چند لحظه فکر کرد.
— ...سؤال خوبی پرسیدی.
همه زدند زیر خنده.
نیلا با اخم گفت:
— خیلی خندهداره!
مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یکدفعه چشمش به اسبها افتاد.
سه اسب کنار حصار ایستاده بودند.
یکی قهوهای، یکی سفید و یکی سیاه.
اسب سیاه سرش را بالا آورد و شیههای کشید.
— هــــــینننن! 🐎
چشمهای مهران برق زد.
— بچهها...
سوران برگشت.
— هوم؟
مهران با هیجان به سمت اسبها اشاره کرد.
— از پدربزرگ اجازه بگیریم بریم اسبسواری؟ 😁
سوران فوراً گفت:
— من پایهام! 😎
باران خندید.
— از الان معلومه قراره چه اتفاقی بیفته. 😂
مهران اما فقط به اسب سیاه نگاه میکرد.
اسب دوباره شیهه کشید و سرش را بالا گرفت.
مهران با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— فقط رعد برای منه. 😌
سوران با تعجب گفت:
— اسمشم یادته که رعده؟!
مهران شانه بالا انداخت.
— آره.
سامان گفت:
— اول از پدربزرگ اجازه بگیریم، بعد انتخاب کن سوار کدوم بشی.
مهران به اسب سیاه نگاه کرد.
— رعد خودش میدونه مال منه. 😌😂
رعد دوباره شیهه کشید.
سوران خندید.
— فکر کنم خودش هنوز در جریان نیست! 🤣
نیلا که هنوز دستهایش را از آب سرد حوض دور نگه داشته بود، با تعجب به اسبها نگاه کرد.
— یعنی واقعاً میخواین سوارشون بشین؟!
مهران لبخند زد.
— آره.
سوران گفت:
— تازه اگه پدربزرگ اجازه بده، امروز مزرعه رو میذاریم روی سرمون! 😂
سامان سریع گفت:
— دقیقاً به همین دلیل اول باید اجازه بگیریم.
باران:
— من میرم پدربزرگ رو صدا کنم.
مهران دوباره نگاهی به رعد انداخت.
رعد آرام سرش را تکان داد و دمش را تکان داد.
مهران زیر لب گفت:
— صبر کن رعد... امروز میام سراغت. 😌🐎
سوران از پشت سرش گفت:
— با اجازهی پدربزرگ! درسته؟
مهران برگشت.
— آره بابا، با اجازه! 😐😂
http://eitaa.com/Life_story_Z
جبرانی دیروز👌
Mojall! Mojall - Ghiamat Kon.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
وای چقدرر اینو...
دوست داشتم
دارم
خواهم داشت🫠❤️🔥
#مُـــــجال🔥
#قیامتکن
http://eitaa.com/Life_story_Z
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🗒 نشانههای تأثیر پررنگ فراجا در جنگهای اخیر آشکارتر شد
📝 نقش پررنگ فراجا در سطوح مختلف از ردههای فرماندهی و ستادی تا کلانتریها و پاسگاهها برای تأمین امنیّت در سالهای اخیر برجستگی بیشتری یافته است و نشانههای این تأثیر در جنگهای تحمیلی دوّم و سوّم آشکارتر شد.
📩 بخشی از پیام فرمانده معظّم کل قوا به مناسبت هفته انتظامی | ۱۶/مهر/۱۴۰۵
#سخن_نگاشت | متن کامل پیام
💻 Rahbar.ir
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🗒 نشانههای تأثیر پررنگ فراجا در جنگهای اخیر آشکارتر شد 📝 نقش پررنگ فراجا در سطوح مختلف از ردهها
ماشاءالله
و منی که ازاین پلیس ها دوست دارم 🛐🫠💗🌱✨