eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
210 عکس
11 ویدیو
0 فایل
📚 کانالی که رمان توش جریان داره؛ چه تخیلی، چه واقعی! #حیدرآباد_جغرافیای_ذهنیست 🦋 پروفایل هم اینجا داریم 😉 🌿 راستی، شب‌ها به‌جز روزهای تعطیل رمان می‌ذارم! کپی؟ ۵ صلوات برا شهادتم🥲⚘️ کپی از رمان ؟ خیر🐣خودم نوشتم🫠 🚫 ورود آقایون ممنوع 🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ 🏡 ند دقیقه بعد... سه برادر سوار اسب‌هایشان شدند. مهران روی رعد، اسب سیاه، نشست. سوران سوار اسب قهوه‌ای شد و سامان هم سوار اسب سفید. باران و نیلا کنار حصار ایستاده بودند و با هیجان نگاهشان می‌کردند. باران گفت: — خب! حالا قراره مسابقه بدین یا بازی کنین؟ مهران خندید. — یه بازی اول انجام بدیم. سوران گفت: — گرگ‌به‌هوا! 😎 سامان با تعجب نگاهش کرد. — با اسب؟ سوران: — معلومه! 😂 مهران خندید. — یکی گرگ می‌شه، بقیه باید فرار کنن. هرکی گرگ گرفتش، خودش گرگ می‌شه. باران زد زیر خنده. — وای، این دیگه خیلی مسخره و باحاله! 😂 نیلا: — من فقط از دور نگاه می‌کنم. 😐 سوران افسارش را مرتب کرد. — خب... کی گرگه؟ مهران و سامان به هم نگاه کردند. چند ثانیه سکوت... بعد هر دو هم‌زمان گفتند: — سوران! 😂 سوران با تعجب: — اِ چرا من؟! مهران: — چون خودت پیشنهادش دادی. 😌 سوران لبخند شیطنت‌آمیزی زد. — باشه. کمی روی اسبش جابه‌جا شد. بعد با اعتمادبه‌نفس گفت: — فقط بدونین... قطعاً همتونو می‌گیرم. 😈 سامان و مهران چند لحظه به هم نگاه کردند. سامان: — زیادی مطمئنه. مهران: — خیلی. 😂 سوران افسار اسب قهوه‌ای را گرفت. — آماده‌این؟ مهران: — نه. سامان: — من هنوز تصمیم نگرفتم. سوران: — سه... مهران: — صبر کن! سوران: — دو... سامان: — سوران! سوران با خنده: — یک! — فرارررررر! 😂 سامان و مهران هم‌زمان اسب‌هایشان را به حرکت انداختند. سوران پشت سرشان راه افتاد. — وایسااااا! 😈😂 سامان با تعجب برگشت. — این چرا این‌قدر تند میاد؟! مهران خندید. — چون گرگه! فرار کن! 😂 سوران اسب قهوه‌ای را هدایت می‌کرد و با هیجان دنبالشان می‌رفت. — فکر کردین می‌تونین از دست من فرار کنین؟! 😈 باران از کنار حصار دستش را جلوی دهانش گذاشته بود و می‌خندید. — سوران واقعاً جدی گرفته! 🤣 نیلا: — من که گفتم از دور نگاه می‌کنم! 😐😂 مهران کمی جلوتر رفت. بعد دستش را به سمت طنابی که همراه وسایل سوارکاری برداشته بود برد. طناب را در دست گرفت و با خنده گفت: — سوران، حالا ببین کی کیو می‌گیره! 😏 سوران از دور داد زد: — مهران! اون دیگه چیه؟! 😂 مهران طناب را جمع کرد. — ابزار شکار گرگه! 😈 سامان از کنارشان گفت: — فقط حواست باشه طناب به کسی نخوره. مهران: — معلومه. سوران که متوجه نقشه مهران شده بود، سریع مسیرش را عوض کرد. — نه نه نه! من می‌دونم تو چه فکری داری! 😂 مهران خندید. — پس زودتر فرار کن! 😈 سوران اسبش را به سمت دیگر حیاط هدایت کرد. مهران هم رعد را آرام به حرکت درآورد و دنبالش رفت. باران از دور فریاد زد: — مهران! بگیرش! 😂 سوران: — بارااان! طرف منو نگیر! 😭😂 باران: — من طرف برنده‌ام! 🤣 سامان که کمی عقب‌تر بود، با خونسردی گفت: — من فقط امیدوارم آخرش هیچ‌کس داخل حوض نیفته. همه برای لحظه‌ای به حوض نگاه کردند. سوران: — اِ... چرا اینو گفتی؟! 😐 مهران خندید. — حالا که گفتی، احتمالاً یکی می‌افته. 😂 سوران: — مهران! 😭😂 و بازی دوباره ادامه پیدا کرد؛ سه اسب در حیاط مزرعه حرکت می‌کردند و صدای خنده‌ی سه برادر، باران و حتی غرغرهای نیلا کل مزرعه را پر کرده بود. 🐎😂 eitaa.com/Life_story_Z
صبح روز بعد، هوا ابری بود و باد خنکی از سمت کوهستان می‌وزید. آریان تازه از خواب بیدار شده بود. هنوز خواب‌آلود بود و یال‌هایش نامرتب روی گردنش افتاده بودند. چند بار سرش را تکان داد تا موهایش از جلوی چشم‌هایش کنار بروند. ماریا که کمی آن‌طرف‌تر مشغول مرتب کردن علف‌های خشک کنار محل استراحتشان بود، نگاهی به او انداخت. «صبح بخیر، آقای خواب‌آلود! 😂» آریان خمیازه‌ای کشید. «صبح بخیر...» ماریا سرش را کج کرد. «امروز قراره بالاخره یه لبخند درست‌وحسابی ببینم یا باید براش درخواست رسمی بدم؟» آریان با بی‌حوصلگی نگاهش کرد. «درخواستت ثبت شد. نتیجه تا هفتاد و دو ساعت کاری دیگه اعلام می‌شه.» ماریا چند لحظه ماتش برد. بعد خنده‌اش گرفت. «وای! 😂 یعنی چی آخه؟!» آریان شانه‌هایش را بالا انداخت و به سمت آبشخور رفت. ماریا لبخندزنان دنبالش رفت. همین که دید آریان کمی شوخی کرده، دیگر چیزی نگفت. نمی‌خواست با اصرار، همان لبخند کوچکش را هم از او بگیرد. اما درست همان لحظه، صدای شیهه‌ای بلند از ورودی دشت شنیده شد. هر دو سرشان را برگرداندند. یکی از نگهبان‌ها با سرعت به سمت مرکز گله می‌دوید. «مارسا! مارسا! زود بیا!» صدایش آن‌قدر بلند بود که چند اسب از جا پریدند. مارسا که نزدیک درختان مشغول صحبت با سمرا بود، با اخم برگشت. «چی شده؟ چرا داد می‌زنی؟» نگهبان که نفس‌نفس می‌زد، گفت: «یه اسب از کوهستان برگشته! حالش اصلاً خوب نیست! می‌گه باید همه‌تون رو ببینه!» سمرا فوراً سرش را بلند کرد. «از کوهستان؟» نگهبان سر تکان داد. «آره! تنهاست و می‌گه اتفاقی افتاده که نباید نادیده‌اش بگیریم.» مارسا نگاهی به سمرا انداخت. «بریم.» آریان هم که حرف‌ها را شنیده بود، به طرفشان رفت. ماریا کنارش قرار گرفت. «فکر می‌کنی چی شده؟» آریان نگاهش را به ورودی دشت دوخت. «نمی‌دونم. ولی اگه این‌همه راه رو اومده تا ما رو ببینه، احتمالاً موضوع مهمیه.» --- چند دقیقه بعد، همه در محوطهٔ مرکزی گله جمع شده بودند. اسب تازه‌وارد، زیر سایهٔ درختی ایستاده بود. رنگ بدنش خاکستری تیره بود و گردوغبار زیادی روی پاهایش نشسته بود. نفس‌هایش هنوز نامنظم بود و هر چند لحظه یک بار، با نگرانی پشت سرش را نگاه می‌کرد. مارسا چند قدم جلو رفت. «من مارسام. بگو چی شده.» اسب سرش را بلند کرد. نگاهش روی تک‌تک اسب‌ها چرخید و بالاخره روی آریان ثابت ماند. آریان متوجه شد، اما چیزی نگفت. اسب تازه‌وارد بعد از مکثی طولانی شروع کرد: «سه روز پیش، گروهی از اسب‌ها برای جمع‌آوری آذوقه به درهٔ شمالی رفتن. قرار بود همون شب برگردن.» مارسا پرسید: «خب؟» «برنگشتن.» چند اسب با نگرانی به هم نگاه کردند. اسب ادامه داد: «اول فکر کردیم راهشون رو گم کردن. بعد چند نفر رو فرستادیم دنبالشون. اما وقتی به محل استراحتشون رسیدیم... همه‌چیز به هم ریخته بود.» آریان گوش‌هایش را تیز کرد. «به هم ریخته یعنی چی؟» اسب نگاهی به او انداخت. «آذوقه‌ها هنوز اونجا بودن. وسایلشون هم بود. اما هیچ‌کدوم از اون اسب‌ها نبودن.» ماریا آرام پرسید: «هیچ نشونه‌ای پیدا نکردین؟» «فقط یه چیز.» اسب لحظه‌ای سکوت کرد؛ انگار گفتن ادامهٔ ماجرا برایش آسان نبود. «روی یکی از سنگ‌ها، علامتی حک شده بود.» آریان بی‌حرکت ماند. مارسا متوجه تغییر حالتش شد. «چه علامتی؟» اسب خاکستری با سمش روی خاک خطی کشید و شکل عجیبی را ترسیم کرد؛ چند خط خمیده که دور یک دایره قرار گرفته بودند. آریان فوراً آن را شناخت. همان نشانه‌ای بود که قبلاً روی سنگ‌های کوهستان دیده بودند. ماریا آرام سرش را به سمت آریان چرخاند. «آریان... همونه؟» آریان با چهره‌ای جدی سر تکان داد. «آره. همونه.» همهمه‌ای میان گله پیچید. مارسا با اخم به نشانه نگاه کرد. «یعنی دوباره باید نگران سایه‌خوارها باشیم؟» آریان پاسخ نداد. نگاهش هنوز روی شکل کشیده‌شده روی خاک بود. اسب خاکستری با نگرانی گفت: «من نمی‌دونم این علامت چه معنایی داره. فقط می‌دونم اگه اون اسب‌ها رو پیدا نکنیم، ممکنه دیگه هیچ‌وقت برنگردن.» مارسا چند لحظه فکر کرد. بعد رو به نگهبان‌ها گفت: «دو گروه آماده کنید. باید قبل از تاریک شدن هوا به دره برسیم.» یکی از اسب‌ها پرسید: «چه کسی قراره همراه گروه اول بره؟» مارسا نگاهش را به آریان دوخت. برای لحظه‌ای، سکوت سنگینی بینشان برقرار شد. آریان هم به او نگاه کرد. مارسا هنوز به او اعتماد نداشت؛ این موضوع تغییری نکرده بود. اما حالا مسئله، اختلاف شخصی آن‌ها نبود. چند اسب گم شده بودند و وقت زیادی نداشتند. بالاخره مارسا گفت: «آریان، تو مسیر اون منطقه رو بهتر از بقیه می‌شناسی. همراه گروه اول برو.» ماریا با تعجب به مارسا نگاه کرد. سمرا هم برای لحظه‌ای ساکت ماند. آریان انتظار چنین پیشنهادی را نداشت. eitaa.com/Life_story_Z
چند ثانیه بعد، سرش را تکان داد. «باشه. آماده می‌شم.» ماریا آرام کنارش آمد. «مواظب خودت باش، باشه؟» آریان نگاه کوتاهی به او انداخت. «نگران نباش. زود برمی‌گردم.» ماریا لبخند زد، اما نگرانی هنوز در چشم‌هایش بود. آریان به سمت نگهبان‌ها رفت تا برای سفر آماده شود. هنگام عبور از کنار اسب خاکستری، صدای آرام او را شنید: «یه چیز دیگه هم هست...» آریان ایستاد و برگشت. «چی؟» اسب خاکستری با تردید نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی بیش از حد نزدیکشان نیست. بعد آهسته گفت: «اون شب که از دره فرار کردم، مطمئن بودم یکی از اسب‌های گمشده هنوز زنده‌ست.» آریان یک قدم به او نزدیک شد. «از کجا مطمئنی؟» اسب خاکستری به چشمانش نگاه کرد. «چون درست قبل از اینکه از اونجا دور بشم، صدای شیهه‌ش رو شنیدم.» مکث کرد. «و آریان... اون صدا از داخل کوه نمی‌اومد.» آریان اخم کرد. «پس از کجا می‌اومد؟» اسب خاکستری به سمت جنگل شمالی نگاه کرد. «از زیر زمین.» برای چند ثانیه، هیچ‌کس چیزی نگفت. باد میان شاخه‌های درختان پیچید. آریان آرام سرش را به سمت جنگل چرخاند. این بار، ماجرا فقط پیدا کردن چند اسب گمشده نبود. شاید چیزی در زیر کوهستان پنهان شده بود؛ چیزی که هیچ‌کدام از آن‌ها هنوز نمی‌دانستند چگونه باید با آن روبه‌رو شوند. و حالا، آریان باید پیش از غروب حقیقت را پیدا می‌کرد. 🐎🌫️ eitaa.com/Life_story_Z
ناشناس کویر نشه 🗾 امشب رمان نمیدم❗️ تو این اوضاع امتحان درس سختی ببینید چطور بهتون رسیدگی میکنم😁🗿 eitaa.com/Life_story_Z
معرفی میکنم😱😍🥰🥸💗🎀🧸🕊🌱 eitaa.com/Life_story_Z
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
یادش بخیر لایو داشتیم تو کانال مهدیارشو دوره‌یازدهم۱۱ 🤔🙂‍↔️ کامنت هارو باز کردن که سوال مون رو از استاد سید کاظم روحبخش بپرسیم.. بعد نمدونم چرا واقعا خیلی آیت سوال می‌کنند که آیدی شخصی تون بدین 😐 بقیه شو در استیکر مشاهده میکنید😁 کپی نکونید💢☝️🏻 جواب منو🤣 eitaa.com/Life_story_Z
من که به روز دختر جهانی اعتقاد ندارم وقتی .. یک ¹ بانو فاطمه معصومه (س) داریم🥹🌱 که روز تولدشون خیلی برا ما شیعه ها با ارزشه چرا جهانی🤨❓ eitaa.com/Life_story_Z
؟ 🏡 بعد از کلی بازی و خنده... سه برادر بالاخره اسب‌ها را آرام کردند و به سمت طویله برگشتند. سوران پیاده شد و نفسش را بیرون داد. — آخیش... این یکی دیگه واقعاً مسابقه بود! 😂 سامان از روی اسب پایین آمد. — مسابقه نبود. تو فقط داشتی از دست مهران فرار می‌کردی. سوران: — خب اسمش هرچی می‌خواد باشه! 😂 مهران هم از رعد پیاده شد و افسارش را گرفت. باران با ذوق جلو آمد. — حالا نوبت منه؟ 🥺 مهران لبخند زد. — آره. بیا. پدربزرگ هم که از دور مراقبشان بود، گفت: — فقط توی حیاط و با آرامش. باران با خوشحالی سر تکان داد. — چشم! 🤩 مهران کمکش کرد سوار اسب شود. باران چند لحظه با تعجب اطراف را نگاه کرد. — وااای... از این بالا همه‌چی فرق داره! 😍 سوران خندید. — فقط مواظب باش ذوق‌زده نشی! 😂 باران: — ساکت شو! مهران کنار اسب راه می‌رفت و افسار را در دست داشت. باران چند دور آرام در محوطه چرخید. کم‌کم اعتمادبه‌نفسش بیشتر شد. — مهران! ولش کن، خودم می‌تونم. مهران چند لحظه نگاهش کرد. — مطمئنی؟ — آره. مهران افسار را کمی شل کرد، اما همچنان نزدیکش ماند. باران آرام اسب را هدایت کرد و یک دور کامل زد. وقتی برگشت، با ذوق گفت: — دیدی؟! 😁 مهران خندید. — آره. خوب بود. باران با افتخار گفت: — پس بالاخره منم سوار شدم! 🤩 نیلا که کنار طویله ایستاده بود، گفت: — من هنوز ترجیح می‌دم روی زمین باشم. 😐 سوران: — تو کلاً با زمین رابطه‌ی بهتری داری. 😂 نیلا: — دقیقاً. 😌 بعد از مدتی، اسب‌ها را دوباره به طویله برگرداندند. همه خسته اما خوشحال بودند. مهران دست‌هایش را پشت سرش برد و به بقیه نگاه کرد. — خب... حالا بریم یه جای دیگه. باران پرسید: — کجا؟ مهران لبخند زد. — همون‌جا. سوران سریع فهمید. — اووووه... 😏 سامان هم نگاهش کرد. — منظورت همون درخته؟ مهران سر تکان داد. — آره. باران لبخند زد. — همون چمن؟ — همون چمن. نیلا با تعجب گفت: — چی شده مگه؟ باران دستش را گرفت. — بعداً می‌فهمی. پنج نفر از حیاط رد شدند و به قسمت قدیمی‌تر مزرعه رفتند. چند دقیقه بعد... همان چمن سبز و بلند جلوی چشمشان بود. و کمی آن‌طرف‌تر، همان درخت قدیمی و بزرگ که سال‌ها قبل کنار آن خاطره‌های زیادی ساخته بودند. همه چند لحظه ساکت شدند. سوران آرام گفت: — وااای... سامان لبخند زد. — هنوز همونه. باران جلوتر رفت. دستش را روی تنه‌ی درخت گذاشت. — باورم نمی‌شه هنوز اینجاست... مهران هم نزدیک درخت ایستاد. چند لحظه به چمن نگاه کرد. انگار تصویر سال‌های دور دوباره جلوی چشمش آمده بود؛ پنج بچه که روی همین چمن می‌دویدند... می‌خندیدند... و بعد خسته، کنار هم دراز می‌کشیدند. نیلا با لبخند گفت: — این همون جاییه که عکس قدیمیمون رو گرفتیم؟ باران: — آره. نیلا با ذوق گفت: — پس دوباره عکس بگیریم! 🤩 سوران فوراً گوشی‌اش را درآورد. — این دفعه من عکس می‌گیرم. سامان: — فقط این بار گوشی رو سالم نگه دار. سوران: — چرا همه به من شک دارین؟! 😐😂 مهران خندید. — چون سابقه داری. باران روی چمن نشست. — بیاین دیگه! نیلا هم کنارش نشست. سامان سمت دیگرشان نشست و سوران هم خودش را بینشان جا داد. مهران آخر از همه آمد و کنار خواهر و برادرهایش نشست. پنج نفر دوباره کنار هم بودند. تقریباً همان‌طور که سال‌ها قبل بودند... فقط این بار بزرگ‌تر شده بودند. سوران گوشی را روی جای مناسبی گذاشت و تایمر را فعال کرد. — خب... آماده؟ همه: — آره! سوران سریع دوید سمتشان. — سه... همه خندیدند. — دو... مهران شانه‌اش را به سوران زد. — تکون نخور! — یک! 📸 صدای ثبت عکس در فضای مزرعه پیچید. پنج خواهر و برادر روی همان چمن، کنار همان درخت، دوباره یک خاطره‌ی تازه ساختند. باران به عکس نگاه کرد و لبخند زد. — این یکی رو هم باید نگه داریم. سامان گفت: — قطعاً. نیلا سرش را روی شانه‌ی باران گذاشت. سوران گوشی را بالا گرفت. — این عکس هم می‌ره کنار عکس بچگی‌مون. مهران به درخت نگاه کرد و لبخند آرامی زد. — انگار اینجا هنوز منتظر ما بوده. باد آرامی بین شاخه‌های درخت پیچید. و پنج نفر، برای چند دقیقه، فقط کنار هم نشستند. همان چمن... همان درخت... اما پنج آدم بزرگ‌تر که حالا خاطره‌های خیلی بیشتری برای ساختن داشتند. 🥹🌿