eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
210 عکس
11 ویدیو
0 فایل
📚 کانالی که رمان توش جریان داره؛ چه تخیلی، چه واقعی! #حیدرآباد_جغرافیای_ذهنیست 🦋 پروفایل هم اینجا داریم 😉 🌿 راستی، شب‌ها به‌جز روزهای تعطیل رمان می‌ذارم! کپی؟ ۵ صلوات برا شهادتم🥲⚘️ کپی از رمان ؟ خیر🐣خودم نوشتم🫠 🚫 ورود آقایون ممنوع 🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس کویر نشه 🗾 امشب رمان نمیدم❗️ تو این اوضاع امتحان درس سختی ببینید چطور بهتون رسیدگی میکنم😁🗿 eitaa.com/Life_story_Z
معرفی میکنم😱😍🥰🥸💗🎀🧸🕊🌱 eitaa.com/Life_story_Z
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
یادش بخیر لایو داشتیم تو کانال مهدیارشو دوره‌یازدهم۱۱ 🤔🙂‍↔️ کامنت هارو باز کردن که سوال مون رو از استاد سید کاظم روحبخش بپرسیم.. بعد نمدونم چرا واقعا خیلی آیت سوال می‌کنند که آیدی شخصی تون بدین 😐 بقیه شو در استیکر مشاهده میکنید😁 کپی نکونید💢☝️🏻 جواب منو🤣 eitaa.com/Life_story_Z
من که به روز دختر جهانی اعتقاد ندارم وقتی .. یک ¹ بانو فاطمه معصومه (س) داریم🥹🌱 که روز تولدشون خیلی برا ما شیعه ها با ارزشه چرا جهانی🤨❓ eitaa.com/Life_story_Z
؟ 🏡 بعد از کلی بازی و خنده... سه برادر بالاخره اسب‌ها را آرام کردند و به سمت طویله برگشتند. سوران پیاده شد و نفسش را بیرون داد. — آخیش... این یکی دیگه واقعاً مسابقه بود! 😂 سامان از روی اسب پایین آمد. — مسابقه نبود. تو فقط داشتی از دست مهران فرار می‌کردی. سوران: — خب اسمش هرچی می‌خواد باشه! 😂 مهران هم از رعد پیاده شد و افسارش را گرفت. باران با ذوق جلو آمد. — حالا نوبت منه؟ 🥺 مهران لبخند زد. — آره. بیا. پدربزرگ هم که از دور مراقبشان بود، گفت: — فقط توی حیاط و با آرامش. باران با خوشحالی سر تکان داد. — چشم! 🤩 مهران کمکش کرد سوار اسب شود. باران چند لحظه با تعجب اطراف را نگاه کرد. — وااای... از این بالا همه‌چی فرق داره! 😍 سوران خندید. — فقط مواظب باش ذوق‌زده نشی! 😂 باران: — ساکت شو! مهران کنار اسب راه می‌رفت و افسار را در دست داشت. باران چند دور آرام در محوطه چرخید. کم‌کم اعتمادبه‌نفسش بیشتر شد. — مهران! ولش کن، خودم می‌تونم. مهران چند لحظه نگاهش کرد. — مطمئنی؟ — آره. مهران افسار را کمی شل کرد، اما همچنان نزدیکش ماند. باران آرام اسب را هدایت کرد و یک دور کامل زد. وقتی برگشت، با ذوق گفت: — دیدی؟! 😁 مهران خندید. — آره. خوب بود. باران با افتخار گفت: — پس بالاخره منم سوار شدم! 🤩 نیلا که کنار طویله ایستاده بود، گفت: — من هنوز ترجیح می‌دم روی زمین باشم. 😐 سوران: — تو کلاً با زمین رابطه‌ی بهتری داری. 😂 نیلا: — دقیقاً. 😌 بعد از مدتی، اسب‌ها را دوباره به طویله برگرداندند. همه خسته اما خوشحال بودند. مهران دست‌هایش را پشت سرش برد و به بقیه نگاه کرد. — خب... حالا بریم یه جای دیگه. باران پرسید: — کجا؟ مهران لبخند زد. — همون‌جا. سوران سریع فهمید. — اووووه... 😏 سامان هم نگاهش کرد. — منظورت همون درخته؟ مهران سر تکان داد. — آره. باران لبخند زد. — همون چمن؟ — همون چمن. نیلا با تعجب گفت: — چی شده مگه؟ باران دستش را گرفت. — بعداً می‌فهمی. پنج نفر از حیاط رد شدند و به قسمت قدیمی‌تر مزرعه رفتند. چند دقیقه بعد... همان چمن سبز و بلند جلوی چشمشان بود. و کمی آن‌طرف‌تر، همان درخت قدیمی و بزرگ که سال‌ها قبل کنار آن خاطره‌های زیادی ساخته بودند. همه چند لحظه ساکت شدند. سوران آرام گفت: — وااای... سامان لبخند زد. — هنوز همونه. باران جلوتر رفت. دستش را روی تنه‌ی درخت گذاشت. — باورم نمی‌شه هنوز اینجاست... مهران هم نزدیک درخت ایستاد. چند لحظه به چمن نگاه کرد. انگار تصویر سال‌های دور دوباره جلوی چشمش آمده بود؛ پنج بچه که روی همین چمن می‌دویدند... می‌خندیدند... و بعد خسته، کنار هم دراز می‌کشیدند. نیلا با لبخند گفت: — این همون جاییه که عکس قدیمیمون رو گرفتیم؟ باران: — آره. نیلا با ذوق گفت: — پس دوباره عکس بگیریم! 🤩 سوران فوراً گوشی‌اش را درآورد. — این دفعه من عکس می‌گیرم. سامان: — فقط این بار گوشی رو سالم نگه دار. سوران: — چرا همه به من شک دارین؟! 😐😂 مهران خندید. — چون سابقه داری. باران روی چمن نشست. — بیاین دیگه! نیلا هم کنارش نشست. سامان سمت دیگرشان نشست و سوران هم خودش را بینشان جا داد. مهران آخر از همه آمد و کنار خواهر و برادرهایش نشست. پنج نفر دوباره کنار هم بودند. تقریباً همان‌طور که سال‌ها قبل بودند... فقط این بار بزرگ‌تر شده بودند. سوران گوشی را روی جای مناسبی گذاشت و تایمر را فعال کرد. — خب... آماده؟ همه: — آره! سوران سریع دوید سمتشان. — سه... همه خندیدند. — دو... مهران شانه‌اش را به سوران زد. — تکون نخور! — یک! 📸 صدای ثبت عکس در فضای مزرعه پیچید. پنج خواهر و برادر روی همان چمن، کنار همان درخت، دوباره یک خاطره‌ی تازه ساختند. باران به عکس نگاه کرد و لبخند زد. — این یکی رو هم باید نگه داریم. سامان گفت: — قطعاً. نیلا سرش را روی شانه‌ی باران گذاشت. سوران گوشی را بالا گرفت. — این عکس هم می‌ره کنار عکس بچگی‌مون. مهران به درخت نگاه کرد و لبخند آرامی زد. — انگار اینجا هنوز منتظر ما بوده. باد آرامی بین شاخه‌های درخت پیچید. و پنج نفر، برای چند دقیقه، فقط کنار هم نشستند. همان چمن... همان درخت... اما پنج آدم بزرگ‌تر که حالا خاطره‌های خیلی بیشتری برای ساختن داشتند. 🥹🌿
اینم از عکس سوران برای طرفدارا سوران 🧸😁🦦🌱 eitaa.com/Life_story_Z