1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نحن الجنود المهدی🌱
eitaa.com/Life_story_Z
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
یادش بخیر
لایو داشتیم تو کانال مهدیارشو دورهیازدهم۱۱ 🤔🙂↔️
کامنت هارو باز کردن که سوال مون رو از استاد سید کاظم روحبخش بپرسیم..
بعد نمدونم چرا واقعا خیلی آیت سوال میکنند که آیدی شخصی تون بدین 😐
بقیه شو در استیکر مشاهده میکنید😁
کپی نکونید💢☝️🏻
جواب منو🤣
eitaa.com/Life_story_Z
من که به روز دختر جهانی اعتقاد ندارم
وقتی ..
یک ¹
بانو فاطمه معصومه (س) داریم🥹🌱
که روز تولدشون خیلی برا ما شیعه ها با ارزشه چرا جهانی🤨❓
eitaa.com/Life_story_Z
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هفتادنهم
بعد از کلی بازی و خنده...
سه برادر بالاخره اسبها را آرام کردند و به سمت طویله برگشتند.
سوران پیاده شد و نفسش را بیرون داد.
— آخیش... این یکی دیگه واقعاً مسابقه بود! 😂
سامان از روی اسب پایین آمد.
— مسابقه نبود. تو فقط داشتی از دست مهران فرار میکردی.
سوران:
— خب اسمش هرچی میخواد باشه! 😂
مهران هم از رعد پیاده شد و افسارش را گرفت.
باران با ذوق جلو آمد.
— حالا نوبت منه؟ 🥺
مهران لبخند زد.
— آره. بیا.
پدربزرگ هم که از دور مراقبشان بود، گفت:
— فقط توی حیاط و با آرامش.
باران با خوشحالی سر تکان داد.
— چشم! 🤩
مهران کمکش کرد سوار اسب شود.
باران چند لحظه با تعجب اطراف را نگاه کرد.
— وااای... از این بالا همهچی فرق داره! 😍
سوران خندید.
— فقط مواظب باش ذوقزده نشی! 😂
باران:
— ساکت شو!
مهران کنار اسب راه میرفت و افسار را در دست داشت.
باران چند دور آرام در محوطه چرخید.
کمکم اعتمادبهنفسش بیشتر شد.
— مهران! ولش کن، خودم میتونم.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
مهران افسار را کمی شل کرد، اما همچنان نزدیکش ماند.
باران آرام اسب را هدایت کرد و یک دور کامل زد.
وقتی برگشت، با ذوق گفت:
— دیدی؟! 😁
مهران خندید.
— آره. خوب بود.
باران با افتخار گفت:
— پس بالاخره منم سوار شدم! 🤩
نیلا که کنار طویله ایستاده بود، گفت:
— من هنوز ترجیح میدم روی زمین باشم. 😐
سوران:
— تو کلاً با زمین رابطهی بهتری داری. 😂
نیلا:
— دقیقاً. 😌
بعد از مدتی، اسبها را دوباره به طویله برگرداندند.
همه خسته اما خوشحال بودند.
مهران دستهایش را پشت سرش برد و به بقیه نگاه کرد.
— خب... حالا بریم یه جای دیگه.
باران پرسید:
— کجا؟
مهران لبخند زد.
— همونجا.
سوران سریع فهمید.
— اووووه... 😏
سامان هم نگاهش کرد.
— منظورت همون درخته؟
مهران سر تکان داد.
— آره.
باران لبخند زد.
— همون چمن؟
— همون چمن.
نیلا با تعجب گفت:
— چی شده مگه؟
باران دستش را گرفت.
— بعداً میفهمی.
پنج نفر از حیاط رد شدند و به قسمت قدیمیتر مزرعه رفتند.
چند دقیقه بعد...
همان چمن سبز و بلند جلوی چشمشان بود.
و کمی آنطرفتر، همان درخت قدیمی و بزرگ که سالها قبل کنار آن خاطرههای زیادی ساخته بودند.
همه چند لحظه ساکت شدند.
سوران آرام گفت:
— وااای...
سامان لبخند زد.
— هنوز همونه.
باران جلوتر رفت.
دستش را روی تنهی درخت گذاشت.
— باورم نمیشه هنوز اینجاست...
مهران هم نزدیک درخت ایستاد.
چند لحظه به چمن نگاه کرد.
انگار تصویر سالهای دور دوباره جلوی چشمش آمده بود؛
پنج بچه که روی همین چمن میدویدند...
میخندیدند...
و بعد خسته، کنار هم دراز میکشیدند.
نیلا با لبخند گفت:
— این همون جاییه که عکس قدیمیمون رو گرفتیم؟
باران:
— آره.
نیلا با ذوق گفت:
— پس دوباره عکس بگیریم! 🤩
سوران فوراً گوشیاش را درآورد.
— این دفعه من عکس میگیرم.
سامان:
— فقط این بار گوشی رو سالم نگه دار.
سوران:
— چرا همه به من شک دارین؟! 😐😂
مهران خندید.
— چون سابقه داری.
باران روی چمن نشست.
— بیاین دیگه!
نیلا هم کنارش نشست.
سامان سمت دیگرشان نشست و سوران هم خودش را بینشان جا داد.
مهران آخر از همه آمد و کنار خواهر و برادرهایش نشست.
پنج نفر دوباره کنار هم بودند.
تقریباً همانطور که سالها قبل بودند...
فقط این بار بزرگتر شده بودند.
سوران گوشی را روی جای مناسبی گذاشت و تایمر را فعال کرد.
— خب... آماده؟
همه:
— آره!
سوران سریع دوید سمتشان.
— سه...
همه خندیدند.
— دو...
مهران شانهاش را به سوران زد.
— تکون نخور!
— یک!
📸
صدای ثبت عکس در فضای مزرعه پیچید.
پنج خواهر و برادر روی همان چمن، کنار همان درخت، دوباره یک خاطرهی تازه ساختند.
باران به عکس نگاه کرد و لبخند زد.
— این یکی رو هم باید نگه داریم.
سامان گفت:
— قطعاً.
نیلا سرش را روی شانهی باران گذاشت.
سوران گوشی را بالا گرفت.
— این عکس هم میره کنار عکس بچگیمون.
مهران به درخت نگاه کرد و لبخند آرامی زد.
— انگار اینجا هنوز منتظر ما بوده.
باد آرامی بین شاخههای درخت پیچید.
و پنج نفر، برای چند دقیقه، فقط کنار هم نشستند.
همان چمن...
همان درخت...
اما پنج آدم بزرگتر که حالا خاطرههای خیلی بیشتری برای ساختن داشتند. 🥹🌿
اینم از عکس سوران برای طرفدارا سوران 🧸😁🦦🌱
eitaa.com/Life_story_Z
دوستان یاران همراهان
ببخشید دیشب نتونستم رمان بدم 😊💔
ناشناس که کویر بود😶
و شاید فردا بدم
چون هنوز ننوشتم🥲🌷
ممنونم که هنوز کنارمید
پنج نفر سوار ماشین شدند. باران از پنجره دستش را برای پدربزرگ تکان داد و نیلا هم با لبخند برایش بوسهای فرستاد.
پدربزرگ کنار ایوان ایستاده بود و تا وقتی ماشین از در مزرعه بیرون رفت، دست تکان میداد.
باران آخرین بار از پنجره به خانهی قدیمی، درختها و چمنهای سبز نگاه کرد. لبخند آرامی روی صورتش نشست؛ دلش برای اینجا تنگ میشد، اما میدانست خاطرات این چند روز همیشه همراهش میمانند.
مهران که متوجه سکوتش شده بود، آرام پرسید:
— دلت تنگ شده؟
باران نگاهش را از پنجره گرفت و لبخند زد.
— یه کم. خیلی خوش گذشت.
مهران سرش را تکان داد.
— دوباره میایم.
باران با اطمینان گفت:
— حتماً.
سوران از صندلی جلو برگشت و گفت:
— فقط دفعهی بعد من مسئول برنامهریزیام!
سامان فوراً جواب داد:
— به همین دلیل دفعهی بعد برنامهریزی با منه.
سوران با اعتراض برگشت سر جایش.
— چراااا؟!
مهران خندید.
— چون ما دوست داریم دفعهی بعد سالم برگردیم خونه! 😂
صدای خندهی پنج نفر داخل ماشین پیچید و جادهی مزرعه کمکم جای خودش را به خیابانهای شهر داد.
---
چند ساعت بعد ـ کرج، ویلای شهریار و الهه
الهه از صبح چند بار به ساعت نگاه کرده بود. خانه مرتب بود، ناهار آماده شده بود و حتی چند بار از حیاط به سمت در ورودی رفته بود تا ببیند ماشین بچهها رسیده یا نه.
شهریار که روی مبل نشسته بود، بالاخره با لبخند گفت:
— الهه جان، اگه یه بار دیگه بری دم در، فکر کنم خودشون زودتر میرسن! 😂
الهه برگشت سمتش. لبخند داشت، اما دلتنگی از نگاهش پیدا بود.
— خب دلم براشون تنگ شده! چند روزه این خونه بدون صدای اینا ساکته.
شهریار روزنامهاش را کنار گذاشت و به پنجره نگاه کرد.
— برای منم همینطوره. مخصوصاً وقتی سوران و مهران نیستن که سر هر چیزی با هم بحث کنن.
الهه خندید.
— پس تو هم دلت برای دعواهاشون تنگ شده؟
شهریار با قیافهای جدی جواب داد:
— اصلاً!
چند لحظه مکث کرد و بعد لبخند زد.
— فقط خونه بدونشون زیادی آرومه.
الهه هنوز میخواست جواب بدهد که صدای ماشین از حیاط آمد. همان لحظه از جا بلند شد.
— اومدن!
شهریار هم روزنامه را روی میز گذاشت و همراه همسرش به سمت ورودی رفت.
ماشین جلوی ویلا ایستاد. درها یکییکی باز شدند و پنج خواهر و برادر از ماشین پیاده شدند.
الهیه هنوز چیزی نگفته بود که باران با دیدن مادرش لبخند زد و به طرفش رفت.
— مامان!
الهه دستهایش را باز کرد و باران را محکم در آغوش گرفت.
— دخترم! بالاخره رسیدین!
باران صورتش را روی شانهی مادر گذاشت و چند لحظه همانطور ماند.
— دلم برات تنگ شده بود.
الهه موهایش را نوازش کرد.
— منم خیلی دلم برات تنگ شده بود، عزیزم.
نیلا هم جلو آمد و خودش را در آغوش مادر جا داد.
— مامان، دیگه نمیذارم اینقدر ازت دور بشم!
الهه با خنده صورت دخترش را بوسید.
— فعلاً بیا داخل، بعد دربارهی قولهات حرف میزنیم.
سوران که کنار ماشین ایستاده بود، با لبخند دستش را بالا برد.
— پس ما چی؟ فقط دخترا رو بغل میکنی؟! 😂
الهه خندید و دستش را برای او هم باز کرد.
— بیا اینجا، پسر شیطونم!
سوران خودش را در آغوش مادر انداخت و با خوشحالی گفت:
— آخیش! خونهی خودمون!
سامان هم مادرش را بغل کرد و بعد آرام عینکش را مرتب کرد.
— سلام مامان. خوبی؟
الهه صورتش را میان دستهایش گرفت و با محبت نگاهش کرد.
— من خوبم، عزیزم. حالا که شما برگشتین، خیلی بهترم.
بعد نگاهش به مهران افتاد که کمی عقبتر ایستاده بود. لبخندش گرمتر شد و به طرفش رفت.
— مهران جان...
مهران جلو آمد و مادرش را در آغوش گرفت.
الهه دستش را روی پشت پسرش گذاشت و آرام گفت:
— دلم برات تنگ شده بود، پسرم.
مهران چند لحظه چیزی نگفت. بعد سرش را کمی خم کرد و جواب داد:
— منم دلم برات تنگ شده بود، مامان.
شهریار که کنار در ایستاده بود، با لبخند به صحنه نگاه میکرد. وقتی همه از آغوش مادر بیرون آمدند، دستش را برایشان باز کرد.
— خب، نوبت پدر هم رسید یا نه؟
سوران با خنده به طرفش رفت.
— بابا، تو که از صبح منتظر بودی!
شهریار او را بغل کرد و با لحنی گرم گفت:
— معلومه که منتظر بودم، پسرم.
بعد سامان و مهران را هم در آغوش گرفت. وقتی به باران و نیلا رسید، هر دو را کنار خودش کشید و پیشانیشان را بوسید.
— خوش اومدین، بچههای من. خونه بدون شما صفایی نداشت.
باران با لبخند به پدرش نگاه کرد.
— بابا، واقعاً اینقدر دلتنگ شده بودین؟
شهریار ابروهایش را بالا برد و با جدیت ساختگی جواب داد:
— نه، اصلاً. فقط هر روز از مادرتون میپرسیدم کی میرسین! 😂
الهه خندید و آرام به بازوی همسرش زد.
— شهریار!
شهریار بالاخره خندید.
— خب، دیگه بسه. بیاین داخل. حتماً خستهاین.
سوران چمدانش را برداشت و به طرف ورودی رفت.
— فقط قبلش یه سؤال مهم دارم.
مهران با بدگمانی نگاهش کرد.
— چی میخوای؟
#یک_زندگیمعمولی؟ 🏡
#قسمت_هشتاد
صبح روز بعد ـ مزرعهی پدربزرگ
آفتاب صبحگاهی روی درختهای قدیمی مزرعه افتاده بود. نسیم خنکی از میان علفهای بلند میگذشت و صدای پرندهها از گوشهوکنار حیاط شنیده میشد.
پنج خواهر و برادر از صبح مشغول جمع کردن وسایلشان بودند. چمدانها کنار ماشین قرار داشت و سامان آخرین بار داخل خانه را بررسی میکرد تا چیزی جا نمانده باشد.
سوران کنار صندوق عقب ایستاده بود و با بیحوصلگی به برادرش نگاه میکرد.
— سامان، تموم شد؟ یا میخوای تکتک آجرهای خونه رو هم بشمری؟ 😂
سامان بدون اینکه سرش را بلند کند، آخرین نگاه را به فهرست وسایلش انداخت.
— وقتی دفعهی قبل شارژرت رو جا گذاشتی، همین حرف رو زدی.
سوران لبخندش را جمع کرد و دستهایش را به کمر زد.
— خب، اون یه اتفاق بود!
مهران که کنار اسبها ایستاده بود، با شنیدن حرفشان برگشت. دستش را روی گردن رعد کشید و با لبخند کمرنگی گفت:
— آره، درست مثل وقتی که گوشیت رو شکستی. اونم حتماً یه اتفاق بود.
سوران با اعتراض به طرفش برگشت.
— تو امروز تصمیم گرفتی تمام اشتباهات زندگی منو مرور کنی؟!
مهران شانهای بالا انداخت.
— نه، هنوز خیلی چیزها مونده.
باران که کنار نیلا ایستاده بود، خندهاش گرفت. نیلا هم سرش را پایین انداخت تا لبخندش معلوم نشود.
— بیچاره سوران! هنوز از مزرعه نرفتیم، شروع شد.
سوران با قیافهای دلخور به خواهرش نگاه کرد.
— باران، تو باید طرف من باشی!
باران لبخند شیطنتآمیزی زد.
— چرا؟ مگه خودت نمیگی همیشه حق با توئه؟ پس از پسش بربیای! 😂
سوران با ناباوری به هر سه نفر نگاه کرد و زیر لب غر زد:
— خانوادهی آدم باید پشتش باشن، نه اینکه خودشون بشن دشمنش!
همان موقع پدربزرگ از ایوان بیرون آمد. با دیدن چمدانها، لبخندش کمی محو شد. میدانست نوههایش باید به زندگی و درسشان در کرج برگردند، اما دلش نمیخواست این چند روز زود تمام شود.
آرام به طرفشان آمد و گفت:
— خب، بچههای من... دیگه وقت رفتنه؟
باران که تا آن لحظه مشغول شوخی بود، با شنیدن صدای پدربزرگ ساکت شد. جلو رفت و دستهایش را دور او حلقه کرد.
— آره پدربزرگ... ولی خیلی زود دوباره میایم.
پدربزرگ دستش را روی سر باران کشید.
— امیدوارم، دخترم. اینجا بدون شما دوباره ساکت میشه.
نیلا هم نزدیک شد و او را محکم در آغوش گرفت.
— قول میدم دفعهی بعد بیشتر بمونیم.
پدربزرگ خندید و آرام گفت:
— این قول رو دفعهی قبل هم دادیها!
نیلا سرش را از روی شانهی او بلند کرد و با خجالت لبخند زد.
— خب... این دفعه واقعاً سعی میکنم! 😂
سامان جلو رفت و پدربزرگ را در آغوش گرفت.
— ممنون بابت همهچیز. واقعاً این چند روز بهمون خوش گذشت.
پدربزرگ با محبت به او نگاه کرد.
— تو همیشه همینقدر عاقل بودی، سامان جان. فقط یکم بیشتر به خودت استراحت بده. لازم نیست همهی دنیا رو با کتابهات نجات بدی.
سوران از پشت سر گفت:
— پدربزرگ، بالاخره یکی پیدا شد که بهش بگه! 😂
سامان با آرامش عینکش را مرتب کرد.
— حداقل من برای استراحت دادن به خودم به خروس احتیاج ندارم.
سوران همانجا ساکت شد.
مهران خندهاش گرفت و باران هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
— اووووه! این یکی رو خوب اومدی، سامان! 😂
سوران با اعتراض دستش را بالا برد.
— هنوز قضیهی خروس تموم نشده؟!
نیلا که دوباره یاد صبح آن روز افتاده بود، با اخم ساختگی گفت:
— برای من که هنوز تموم نشده!
پدربزرگ با خنده سر تکان داد.
— شماها حتی موقع خداحافظی هم دست از شوخی برنمیدارین!
بعد نگاهش به مهران افتاد که کمی دورتر ایستاده بود و افسار رعد را مرتب میکرد.
— مهران جان، نمیای با پدربزرگت خداحافظی کنی؟
مهران افسار را به جای خودش آویزان کرد و به طرفش رفت. این بار برخلاف همیشه شوخی نکرد. پدربزرگ را در آغوش گرفت و چند لحظه همانطور ماند.
— مراقب خودت باش، پدربزرگ.
پدربزرگ آرام به پشتش زد.
— تو هم مراقب خودت باش، پسرم. و یادت باشه اینجا همیشه منتظرتونم.
مهران کمی عقب رفت و به صورت مهربان او نگاه کرد.
— میدونم.
پدربزرگ لبخند زد و هر پنج نفر را با نگاهی پر از محبت از نظر گذراند.
— خب، دیگه برین. شهریار و الهه هم حتماً منتظرتونن. از دیشب چند بار باهام تماس گرفتن و پرسیدن کی راه میافتین! ( شهریار پدرشون؛ الهه مادرشونه)
باران با تعجب برگشت سمت بقیه.
— جدی؟ مامان و بابا اینقدر دلتنگمون شدن؟
سوران درِ ماشین را باز کرد و با لبخند گفت:
— معلومه! احتمالاً بابا از سکوت خونه خسته شده. 😂
سامان در حالی که سوار میشد، جواب داد:
— یا شاید مامان نگران شده که توی این چند روز چه بلایی سر پدربزرگ آوردی.
سوران دستش را روی قلبش گذاشت.
— واقعاً چرا هیچکس به من اعتماد نداره؟
مهران از کنار ماشین گفت:
— چون خودمون تو رو میشناسیم.
همه خندیدند.
سوران خیلی جدی گفت:
— ناهار چی داریم؟ 😂
سامان چشمهایش را برای لحظهای بست و نفس عمیقی کشید.
— من واقعاً نمیفهمم چرا همیشه سؤالهای مهم به ذهن تو میرسه.
سوران با افتخار جواب داد:
— استعداد طبیعیه!
مهران خندید و دستش را روی شانهی برادرش گذاشت.
— بیا داخل، استعداد طبیعی! قبل از اینکه مامان پشیمون بشه و ناهار رو ازت بگیره.
الهه در حالی که میخندید، همه را به داخل دعوت کرد.
پنج خواهر و برادر وارد خانه شدند و صدای قدمها و حرف زدنشان دوباره در سالن پیچید.
شهریار و الهه کنار هم ایستاده بودند و به فرزندانشان نگاه میکردند.
چند روز دوری تمام شده بود.
حالا همه دوباره زیر یک سقف بودند؛ با همان شوخیها، همان بحثهای همیشگی و همان صمیمیتی که خانه را برایشان به امنترین جای دنیا تبدیل میکرد. ❤️