فکر میکنی خداحافظی را بلدی، خیال میکنی حساب وابستگی و دلبستگیهایت را کردهای و همه چیز تحت کنترلت بوده، اما ناغافل کسی میگوید: «ضروریها رو جمع کن احتیاطا بذار دم دست».
ضروریها...!
خب شناسنامه و مدارک و...
قدری لباس و دارو و آب.
روی میزت را نگاه میکنی، دفترت چشمک میزند که: «منو که دیگه ببر مشتی، عصای دستت میشم»، دفتر را که برداری خودکار عرض اندام میکند، از بین همهی رنگهایی که با ذوق خریدهای، آبی پُر جوهری را از بقیهی رفقایش جدا میکنی.
کتاب نیمهکارهات چه؟ یعنی نباید ببریاش؟ نشان کتابی که زهرا برایت بافته است از گوشهاش آویزان است و گُلَش بوی خاطرات تولد ۲۲ سالگیات را میدهد، با خودت میگویی: «خوبه کتابو ببرم، نشانم باهاش هست، یادگاری زهرا همراهم میاد». از دلت میگذرد که تازه اولهای کارت است و خدا به داد باقی خداحافظیهای عمرت برسد.
در این افکار غرقی که نگاه میگردانی و چشم و دلت گیر میکند روی تخت، بالشتی که شبها بغل میگیریاش، میبینی چقدر دوستش داری، کاش کوچکتر بود و میشد برود درون کیف ضروریها.
امیدوارانه امتحان میکنی. اما نه، فایده ندارد، جا نمیشود که نمیشود. اگر خدایی نکرده رفتنی شوی، بعد از خداحافظیای بغضآلود، ضروریِ دوستداشتنیات باید ماندنی شود در خانه. پس، از تمام ضروریهایت خاطراتشان در قلبت و خودشان را در خانهات مرتب میچینی تا امید زنده بماند و اگر روزی رفتی و روز دیگری برگشتی، همه حسرتها را پشت در جا بگذاری و دوباره چشم در چشمان منتظرشان بیندازی.
#فاطمهساداتشیخالاسلامی
#دیگرانِبهجامانده
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمردهایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
#قیصر_امین_پور
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نامش تا الان شده جنگ دوازده روزه، مثل جنگ شش روزه، جنگ سی وسه روزه و باقی جنگ های تحمیلی اسراییل در پی تجاوز های بیشرمانه رفت که ثبت در حافظه تاریخ شود، آنهم به روز نه ماه نه سال. بعنی اینکه این بی هویت ملعون فقط قلدری کردن را خوب بلد است و شروع کردن جنگ را. و صد البته باز هم معلوم نیست چند وقت دیگر از چه جایی دوباره سر در بیاورد و خون چه مظلوم ها و بیگناهانی را بریزد. سابقه تاریخیش نشان داده که به هیچ صراط مستقیمی نیست. مثل مار زخمی است که هرچه زخم هایش بیشتر شود، کینه ش عمیق تر.
به هر حال تا جنگ های چند روزه بعدیش، این ماییم که باید قوی تر و هوشیارتر از اکنون، راه های ورود و نفوذش را ببندیم. این مار زخمی وحشی تر از آن است که تا ابد در سوراخش بماند و زهرش را به جان کسی نریزد. از این جا به بعد، هیچ بخششی، هیچ مماشاتی، هیچ فرصت دوباره ای برای وطن فروشان جایز نیست.
اگر نظر من، یک ایرانی معمولی را بپرسند حتما می گویم برای اینکه این خانه آباد شود از داخلش شروع کنید و آت و آشغال هایش را بیرون بریزید! از همان ها که پشت نقاب های دروغینشان، وطن را تکه پاره و عریان می خواهند.
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 معرفی کانال : زنان جنگ
یکی از خانمهای صف نانوایی از مهمانهای شهرمان پرسید: حالا کجا ساکناید؟
با غم آلوده به چشمانش گفت: پارک...
@zananejang
این روزهای اخیر درگیر شده بودم با این موضوع که بعضی افراد از مواهب تهران استفاده میکنند اما در شرایط سخت به شهر خودشان پناه میبرند! با خودم کلنجار داشتم که چرا باید چنین باشد. به خصوص که بعضی از این افراد ادعای انقلابی بودن هم دارند، خودشان را شاخص میدانند و مدام رفتارهای دیگران را با خودشان مقایسه و نقد میکنند.
کمکم به این فکر کردم که چقدر شیطان در هر شرایطی دست به کار است! مریم عزیز، هرکس شرایطی دارد، از نظر روحی و روانی یا حتی ژنتیکی ویژگیهایی دارد. موقعیت هرکس به گونه ای است. ترس ویژگی طبیعی انسانی است برای آنکه بتواند به موقع رفتار مناسب را انتخاب کند و حفظ جان هم واجب است، حتی حفظ سلامت روان. دیروز به نقل از یکی از شاگردان آیت الله بهجت شنیدم در زمان جنگ وقتی قم مورد بمباران قرار میگیرد استاد از شهر قم خارج میشود و وقتی مورد نقد قرار میگیرد جواب میدهد: ترس یک ویژگی انسانی است!
جنگ جنبه های مختلف دارد. اغلب رویه اولیه آن دیده میشود در حالیکه اصل آن در اندیشه و روح و روان، جمعی و فردی، ریشه دارد. این روزها کارزار «قضاوت اخلاقی» هم بود و هست. باید بیشتر مراقب خودم و امیالم باشم. هیچ کس کامل نیست و زیبایی ما انسانها به همین نقص های پذیرفته شده است.
#میم_ب_حقیر
#قضاوت_اخلاقی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
این روزها زیاد بهانه میگیرد. طوری چسبان به من شده انگار میترسد باز چشم باز کند و من هم مثل بابا غیب شوم!
بعد از بمباران سنگین سفیدرود رشت، از تهران بار و بندیل کردیم سمت رشت، بلکه بابا و مامان دست تنها نمانند با نوه ها. من ماندم و محمد رفت؛ شاید با محل اصابت ۶۰ یا ۷۰ کیلومتر فاصله بود ولی به قول قدیمی های محل، مثل زلزله ۶۹ رودبار تمام در و پنجره لرزید و دیگه زمین زیر پا و سقف بالا سر محکم نبود با این تفاوت که صدای انفجار مهیب انگار همین بغل دستت باشد!
نقاشی های کودکانه پسرهایم هم بزرگ شده؛ اوایل گوش هایشان را پرت میکردم از اخبار جنگ ولی دیدم نمی شود دروغ و بیراه گولشان زد... فقط می توانم بازخورد رفتار خودم در قبال اخبار را کنترل کنم و بس.
اینجا هر خانه چند برابر ظرفیتش میزبان همشهری های دیگریست که با همه عزت و آبرو این چند شب بی خانمانند از تهدیدهای بمباران. و امروز، دقیقاً قبل از آتش بس، ۱۳ نفر در گیلانِ جان، این دختر سبزپوش همیشه بارانی، پر کشیدند.
#ایران_دخت
#مادر
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
📌 * خبر مهم*
ظفرقندی: ۵۳۳۲ مجروح از ابتدای تجاوز رژیم صهیونیستی درمان شدند/ شهادت ۶۰۶ نفر در حملات رژیم صهیونی
وزیر بهداشت: ۲۴ ساعت گذشته سهمگینترین حملات و تجاوزات از ابتدای این جنگ توسط رژیم غاصب و جنایتکار صهیونیستی به کشور انجام شد که تا صبح امروز، ۱۳۴۲ مجروح و ۱۰۷ شهید برجای گذاشت. ۹۵ درصد از شهدا زیر آوار جان باختند و تنها ۵ درصد از مجروحانی که به بیمارستانها منتقل شدند به شهادت رسیدند.
در حدود این دو هفته جنگ ناچار شدیم برای حفظ جان بیماران ۳ بیمارستان در معرض خطر را تخلیه کنیم. کادر سلامت با وجود مطالبات پیشین خود، با تمام وجود در میدان حاضر شدند و به خدمت رسانی به مجروحان و آسیب دیدگان جنایات صهیونیستها در این دو هفته پرداخته و با انجام کارهای بزرگ، برگ افتخار دیگری بر تقویم افتخارات گذشته خود، افزودند.
@ettelaatonline || ettelaat.com
حسابی خسته ام. احساس ضعف میکنم. اولین بار هست که در زندگی دیگه احساس قوی بودن ندارم. همیشه در هر شرایطی سعی کردم بتونم خودم رو کنترل کنم اما الان مدتی هست که دیگه از اون آدم قوی خبری نیست.
با توجه به شرایط کاری و فعالیتهای همسرم، ما مجبوریم خونه مادر و پدرم بیاییم، با اینکه چندین بار از همسرم خواهش کردم که ما به خونه مون برگردیم. یکبار هم برگشتیم اما باز محکوم شدیم به بازگشت به منزل مادرم. برای من که استقلال یکی از مولفه های شخصیتم هست اینجا بودن هر لحظه زجر است. از طرفی حس سربار و مزاحم بودن چه از لحاظ در خدمت بودن همه چیز برای ما و چه از لحاظ مالی از طرف دیگه برای ما بچه دارها، خونه کسی دیگر اونم بیشتر از چند ساعت تقریباً یعنی به آتیش کشیدن اونجا.
من باید هم زنانگی بکنم برای همسری که چند دقیقه میتونه بیاد به خونه سر بزنه، هم بچه ها رو مدیریت کنم در خونه کس دیگه، هم سعی کنم کمک حال باشم در امورات خونه، در نهایت هم حرف پدرم رو بشنوم از شیطنت بچه ها!
این حس انفعال در وضعیت جنگی عذابم میده. من سعی کردم در این مدت همه جانبه خودم رو برای شرایط قبل از ظهور آماده کنم. قرار بود منم یه باری بردارم اما الان در حالیکه در منزل پدری حبس شدم و حتی اجازه ندارم سر کوچه برم. هیچ کاری از برنمیاد. از این حس انفعال و دست به سینه بودن بدم میاد. قرار ما با خودم این نبود.
پیش خودم میگم این همه زجر روحی رو تحمل کنم که آخر هم آتش بس بشه؟ در حالیکه دلم از شیطنت بچه ها و حرفهای پدرم و بی مهری های همسرم گرفته و بغض در گلو دارم از این انفعال خود و وضعیت آتش بس فقط به همون یک عبارت دلم رو خوش کردم که *خودکشی مزموم است و حرام، خویشتن کشی واجب!*
#میم_او
#پذیرش
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
مادربزرگ به خانه رسید. عصایش را زیر میز نهارخوری پنهان کرد. عادتش است دوست ندارد نمادی از پیر شدن به همراه داشته باشد. عصا را برای حفظ تعادل به ناچار حمل میکند اما نه زیر بار عینک میرود نه سمعک.
روی مبل نشست نفسی تازه کرد. گفت «فلانی شب جمعه که رفتم سر مزار گفت اسرائیل حمله کرده همه جا رو زدن دعا کن. راسته؟ من که چیزی نمیشنوم. تلویزیون هم دیشب هی ملت ذلت میکرد.»
کمی مکث کرد و گفت «بلدم هیهاتش رو بلدم. هیهات منا الذله.»
چشمهایم گرد شد؛ خدایا این همه روز پیش ما بود و آب در دلش تکان نخورد. یک شب به خانه رفت و همه چیز بر ملا شد! به مادرم نگاه کردم سری تکان داد. گفتم «امان از فلانی که جلوی این پیرزن زبان به دهان نمیگیرد. چه لزومی دارد دلهره در جانش بیندازند.»
حرفهایم را طبق معمول نشنید. مثل همیشه با لحنی آرام ادامه داد: «مجید دیشب برام خرید کرده بود، پنیر و گوجه و... اما خیلی ناراحت بود. گفت چون محمد و زن و بچه ش نیامدند ناراحت است. منم گفتم نگران نباش تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته».
باز تکرار کرد «یعنی راسته دارن میزنن؟»
گفتم «آره مامان بزرگ چند جا رو زدن ولی انشالله اسرائیل نابود میشه.»
اینبار حرفم را شنید گفت: «انشاءالله. انشاءالله ظالم نابود میشه.»
اما بمیرم برای دلش وقتی بفهمد پسر ارشدش، محمد ۴۶ ساله اش با چهار پسر قد و نیم قد، که خیلی دوستش دارد به دست ظالم مجروح شده و در بیمارستان منتظرند تصمیم بگیرند پایش را قطع کنند یا نه.
پناه بر خدا
#نگران
#مادر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 شما در حال شنیدن صدای شهید حسن باقری هستید...
ما اومدیم بجنگیم؛ جنگ یه روزش پدافنه، یه روزش صبره، یه روزش مقاومته، یه روزش استقامته. یه روزشم شوق پیروزیه. اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم، معلومه میشه ما برای دنیا داریم میجنگیم.
برای این حساب و کتاب های خودمون نمیجنگیم، برای اون حساب و کتابهایی که خدا برامون قرار داده، برای اونا نمیجنگیم...
@Governanceofscience
🎯 *معرفی کانال* : ریحانه
📝 فائضه غفارحدادی- کی روز اول جنگ مینشیند دویستتا ساندویچ و شربت درست میکند آخر؟
از اعمال روز اول جنگ این است که آدم لحظه به لحظه اخبار را دنبال کند. ولی وقتی دشمنی داری که مفاتیح نمیخواند و از ثواب اطعام غدیر خبر ندارد، چه میشود کرد؟
جمع شدیم خانه یکی که موفق شده بود همسرش را بفرستد صله رحم اجباری منزل مادرش و بساط را پهن کردیم. ما پنج ششتا مادر دههشصتی بودیم که خاطرهای از جنگ نداشتیم اما همان خاطرههای نداشته را همیشه چماق میکردیم روی سر نوجوانهایمان که شما چه میفهمید و ما نسل جنگیم و فلان. حالا همان نوجوانها بین ما نشسته بودند. با هم گریه کردیم. خندیدیم. ترسیدیم. شایعات را تحلیل کردیم، پیشبینیها را شنیدیم، دعا کردیم... تلفن باباها را جواب دادیم که از انفجاری که همان اطراف شده بود، میپرسیدند و در عین حال مرد میدان بودیم و دستمان هم کار میکرد!
دم اذان دویستتا ساندویچ مرغ خوشمزه و دویست بطری شربت زعفران خوشرنگ داشتیم و یک نذر که فردای نابودی اسرائیل دو هزارتا از اینها درست میکنیم! صدای «انشاءالله» نوجوانها بلندتر از صدای ما بود.
🖥 @khamenei_reyhaneh
روزی دانشجویم بود. حالا دوست من است. جمعه برایش نوشتم «این روزها را بنویس.» هنوز کانال راه نیفتاده بود؛ ایده اش داشت متولد میشد.
نوشتم «بنویس به عنوان...» میخواستم سه نقطه را پرکند. شنبه نوشت «کسی که پشیمونه چرا تا قبل این اقدام نکرده برا مهاجرت و جوونیش رو تو خاورمیانه باید بگذرونه.»
دلم فشرده شد، چون این نظر یک نفر نبود. و او برای من یک نفر نبود. قصه یک نسل بود.
یکشنبه برام نوشت «امروز فک میکردم دلم برا ترافیک تنگشده. دلم برا دو ساعتی که برق میرفت و مملکت رو به فوش میکشیدم تنگشده.»
دوشنبه شب در گیرودار لحظاتی که هشدار تخلیه منطقه ۷ صادر شده بود، نگران بهم پیام داد. برایم دعا کرد... صورت معصوم و ملیحش جلوی چشمهایم بود. دعا کردم فرصت دیدارش باز هم برایم مهیا شود.
سه شنبه که زمزمه آتش بس شد برام نوشت «وقتی شرایط عادی شه، خیلی بیشتر از قبل زندگی میکنم» دلم میخواست کنارش باشم و سفت بغلش کنم و با تمام وجود بگم «زندگی برای تو، برای تو و همه ایرانیان، برای تو و همه بشریت...» چقدر طعم دوست داشتن این روزها برایم تغییر کرده است.
#میم_ب_حقیر
#زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd