eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
نامش تا الان شده جنگ دوازده روزه، مثل جنگ شش روزه، جنگ سی وسه روزه و باقی جنگ های تحمیلی اسراییل در پی تجاوز های بی‌شرمانه رفت که ثبت در حافظه تاریخ شود، آنهم به روز نه ماه نه سال. بعنی اینکه این بی هویت ملعون فقط قلدری کردن را خوب بلد است و شروع کردن جنگ را. و صد البته باز هم معلوم نیست چند وقت دیگر از چه جایی دوباره سر در بیاورد و خون چه مظلوم ها و بی‌گناهانی را بریزد. سابقه تاریخیش نشان داده که به هیچ صراط مستقیمی نیست. مثل مار زخمی است که هرچه زخم هایش بیشتر شود، کینه ش عمیق تر. ‌ به هر حال تا جنگ های چند روزه بعدیش، این ماییم که باید قوی تر و هوشیارتر از اکنون، راه های ورود و نفوذش را ببندیم. این مار زخمی وحشی تر از آن است که تا ابد در سوراخش بماند و زهرش را به جان کسی نریزد. از این جا به بعد، هیچ بخششی، هیچ مماشاتی، هیچ فرصت دوباره ای برای وطن فروشان جایز نیست. اگر نظر من، یک ایرانی معمولی را بپرسند حتما می گویم برای اینکه این خانه آباد شود از داخلش شروع کنید و آت و آشغال هایش را بیرون بریزید! از همان ها که پشت نقاب های دروغینشان، وطن را تکه پاره و عریان می خواهند. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 معرفی کانال : زنان جنگ ‌ یکی از خانم‌های صف نانوایی از مهمان‌های شهرمان پرسید: حالا کجا ساکن‌اید؟ با غم آلوده به چشمانش گفت: پارک... ‌ @zananejang
این روزهای اخیر درگیر شده بودم با این موضوع که بعضی افراد از مواهب تهران استفاده می‌کنند اما در شرایط سخت به شهر خودشان پناه می‌برند! با خودم کلنجار داشتم که چرا باید چنین باشد. به خصوص که بعضی از این افراد ادعای انقلابی بودن هم دارند، خودشان را شاخص می‌دانند و مدام رفتارهای دیگران را با خودشان مقایسه و نقد می‌کنند. کم‌کم به این فکر کردم که چقدر شیطان در هر شرایطی دست به کار است! مریم عزیز، هرکس شرایطی دارد، از نظر روحی و روانی یا حتی ژنتیکی ویژگیهایی دارد. موقعیت هرکس به گونه ای است. ترس ویژگی طبیعی انسانی است برای آنکه بتواند به موقع رفتار مناسب را انتخاب کند و حفظ جان هم واجب است، حتی حفظ سلامت روان. دیروز به نقل از یکی از شاگردان آیت الله بهجت شنیدم در زمان جنگ وقتی قم مورد بمباران قرار می‌گیرد استاد از شهر قم خارج می‌شود و وقتی مورد نقد قرار می‌گیرد جواب می‌دهد: ترس یک ویژگی انسانی است! جنگ جنبه های مختلف دارد. اغلب رویه اولیه آن دیده می‌شود در حالیکه اصل آن در اندیشه و روح و روان، جمعی و فردی، ریشه دارد. این روزها کارزار «قضاوت اخلاقی» هم بود و هست. باید بیشتر مراقب خودم و امیالم باشم. هیچ کس کامل نیست و زیبایی ما انسانها به همین نقص های پذیرفته شده است. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
این روزها زیاد بهانه می‌گیرد. طوری چسبان به من شده انگار می‌ترسد باز چشم باز کند و من هم مثل بابا غیب شوم! بعد از بمباران سنگین سفیدرود رشت، از تهران بار و بندیل کردیم سمت رشت، بلکه بابا و مامان دست تنها نمانند با نوه ها. من ماندم و محمد رفت؛ شاید با محل اصابت ۶۰ یا ۷۰ کیلومتر فاصله بود ولی به قول قدیمی های محل، مثل زلزله ۶۹ رودبار تمام در و پنجره لرزید و دیگه زمین زیر پا و سقف بالا سر محکم نبود با این تفاوت که صدای انفجار مهیب انگار همین بغل دستت باشد! ‌ نقاشی های کودکانه پسرهایم هم بزرگ شده؛ اوایل گوش هایشان را پرت می‌کردم از اخبار جنگ ولی دیدم نمی شود دروغ و بیراه گولشان زد... فقط می توانم بازخورد رفتار خودم در قبال اخبار را کنترل کنم و بس. ‌ اینجا هر خانه چند برابر ظرفیتش میزبان همشهری های دیگریست که با همه عزت و آبرو این چند شب بی خانمانند از تهدیدهای بمباران. و امروز، دقیقاً قبل از آتش بس، ۱۳ نفر در گیلانِ جان، این دختر سبزپوش همیشه بارانی، پر کشیدند. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
📌 * خبر مهم* ظفرقندی: ۵۳۳۲ مجروح از ابتدای تجاوز رژیم صهیونیستی درمان شدند/ شهادت ۶۰۶ نفر در حملات رژیم صهیونی وزیر بهداشت: ۲۴ ساعت گذشته سهمگین‌ترین حملات و تجاوزات از ابتدای این جنگ توسط رژیم غاصب و جنایتکار صهیونیستی به کشور انجام شد که تا صبح امروز، ۱۳۴۲ مجروح و ۱۰۷ شهید برجای گذاشت. ۹۵ درصد از شهدا زیر آوار جان باختند و تنها ۵ درصد از مجروحانی که به بیمارستان‌ها منتقل شدند به شهادت رسیدند. در حدود این دو هفته جنگ ناچار شدیم برای حفظ جان بیماران ۳ بیمارستان در معرض خطر را تخلیه کنیم. کادر سلامت با وجود مطالبات پیشین خود، با تمام وجود در میدان حاضر شدند و به خدمت رسانی به مجروحان و آسیب دیدگان جنایات صهیونیست‌ها در این دو هفته پرداخته و با انجام کارهای بزرگ، برگ افتخار دیگری بر تقویم افتخارات گذشته خود، افزودند. @ettelaatonline || ettelaat.com
حسابی خسته ام. احساس ضعف می‌کنم. اولین بار هست که در زندگی دیگه احساس قوی بودن ندارم. همیشه در هر شرایطی سعی کردم بتونم خودم رو کنترل کنم اما الان مدتی هست که دیگه از اون آدم قوی خبری نیست. با توجه به شرایط کاری و فعالیتهای همسرم، ما مجبوریم خونه مادر و پدرم بیاییم، با اینکه چندین بار از همسرم خواهش کردم که ما به خونه مون برگردیم. یکبار هم برگشتیم اما باز محکوم شدیم به بازگشت به منزل مادرم. برای من که استقلال یکی از مولفه های شخصیتم هست اینجا بودن هر لحظه زجر است. از طرفی حس سربار و مزاحم بودن چه از لحاظ در خدمت بودن همه چیز برای ما و چه از لحاظ مالی از طرف دیگه برای ما بچه دارها، خونه کسی دیگر اونم بیشتر از چند ساعت تقریباً یعنی به آتیش کشیدن اونجا. من باید هم زنانگی بکنم برای همسری که چند دقیقه میتونه بیاد به خونه سر بزنه، هم بچه ها رو مدیریت کنم در خونه کس دیگه، هم سعی کنم کمک حال باشم در امورات خونه، در نهایت هم حرف پدرم رو بشنوم از شیطنت بچه ها! این حس انفعال در وضعیت جنگی عذابم میده. من سعی کردم در این مدت همه جانبه خودم رو برای شرایط قبل از ظهور آماده کنم. قرار بود منم یه باری بردارم اما الان در حالیکه در منزل پدری حبس شدم و حتی اجازه ندارم سر کوچه برم. هیچ کاری از برنمیاد. از این حس انفعال و دست به سینه بودن بدم میاد. قرار ما با خودم این نبود. پیش خودم میگم این همه زجر روحی رو تحمل کنم که آخر هم آتش بس بشه؟ در حالیکه دلم از شیطنت بچه ها و حرفهای پدرم و بی مهری های همسرم گرفته و بغض در گلو دارم از این انفعال خود و وضعیت آتش بس فقط به همون یک عبارت دلم رو خوش کردم که *خودکشی مزموم است و حرام، خویشتن کشی واجب!* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
مادربزرگ به خانه رسید. عصایش را زیر میز نهارخوری پنهان کرد. عادتش است دوست ندارد نمادی از پیر شدن به همراه داشته باشد. عصا را برای حفظ تعادل به ناچار حمل میکند اما نه زیر بار عینک میرود نه سمعک. روی مبل نشست نفسی تازه کرد. گفت «فلانی شب جمعه که رفتم سر مزار گفت اسرائیل حمله کرده همه جا رو زدن دعا کن. راسته؟ من که چیزی نمیشنوم. تلویزیون هم دیشب هی ملت ذلت میکرد.» کمی مکث کرد و گفت «بلدم هیهاتش رو بلدم. هیهات منا الذله.» چشمهایم گرد شد؛ خدایا این همه روز پیش ما بود و آب در دلش تکان نخورد. یک شب به خانه رفت و همه چیز بر ملا شد! به مادرم نگاه کردم سری تکان داد. گفتم «امان از فلانی که جلوی این پیرزن زبان به دهان نمیگیرد. چه لزومی دارد دلهره در جانش بیندازند.» حرفهایم را طبق معمول نشنید. مثل همیشه با لحنی آرام ادامه داد: «مجید دیشب برام خرید کرده بود، پنیر و گوجه و... اما خیلی ناراحت بود. گفت چون محمد و زن و بچه ش نیامدند ناراحت است. منم گفتم نگران نباش تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته». باز تکرار کرد «یعنی راسته دارن میزنن؟»  گفتم «آره مامان بزرگ چند جا رو زدن ولی انشالله اسرائیل نابود میشه.» اینبار حرفم را شنید گفت: «انشاءالله. انشاءالله ظالم نابود میشه.» اما بمیرم برای دلش وقتی بفهمد پسر ارشدش، محمد ۴۶ ساله اش با چهار پسر قد و نیم قد، که خیلی دوستش دارد به دست ظالم مجروح شده و در بیمارستان منتظرند تصمیم بگیرند پایش را قطع کنند یا نه. پناه بر خدا https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 شما در حال شنیدن صدای شهید حسن باقری هستید... ‌ ‌ما اومدیم بجنگیم؛ جنگ یه روزش پدافنه، یه روزش صبره، یه روزش مقاومته، یه روزش استقامته. یه روزشم شوق پیروزیه. اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم، معلومه میشه ما برای دنیا داریم می‌جنگیم. برای این حساب و کتاب های خودمون نمی‌جنگیم، برای اون حساب و کتابهایی که خدا برامون قرار داده، برای اونا نمی‌جنگیم... ‌ @Governanceofscience
🎯 *معرفی کانال* : ریحانه 📝 فائضه غفارحدادی- کی روز اول جنگ می‌نشیند دویست‌تا ساندویچ و شربت درست می‌کند آخر؟ از اعمال روز اول جنگ این است که آدم لحظه به لحظه اخبار را دنبال کند. ولی وقتی دشمنی داری که مفاتیح نمی‌خواند و از ثواب اطعام غدیر خبر ندارد، چه می‌شود کرد؟ جمع شدیم خانه یکی که موفق شده بود همسرش را بفرستد صله رحم اجباری منزل مادرش و بساط را پهن کردیم. ما پنج شش‌تا مادر دهه‌شصتی بودیم که خاطره‌ای از جنگ نداشتیم اما همان خاطره‌های نداشته را همیشه چماق می‌کردیم روی سر نوجوانهایمان که شما چه می‌فهمید و ما نسل جنگیم و فلان. حالا همان نوجوانها بین ما نشسته بودند. با هم گریه کردیم. خندیدیم. ترسیدیم. شایعات را تحلیل کردیم، پیش‌بینی‌ها را شنیدیم، دعا کردیم... تلفن باباها را جواب دادیم که از انفجاری که همان اطراف شده بود، می‌پرسیدند و در عین حال مرد میدان بودیم و دستمان هم کار می‌کرد! دم اذان دویست‌تا ساندویچ مرغ خوشمزه و دویست بطری شربت زعفران خوش‌رنگ داشتیم و یک نذر که فردای نابودی اسرائیل دو هزارتا از اینها درست می‌کنیم! صدای «ان‌شاءالله» نوجوانها بلندتر از صدای ما بود. 🖥 @khamenei_reyhaneh
روزی دانشجویم بود. حالا دوست من است. جمعه برایش نوشتم «این روزها را بنویس.» هنوز کانال راه نیفتاده بود؛ ایده اش داشت متولد می‌شد. نوشتم «بنویس به عنوان...» می‌خواستم سه نقطه را پرکند. شنبه نوشت «کسی که پشیمونه چرا تا قبل این اقدام نکرده برا مهاجرت و جوونیش رو تو خاورمیانه باید بگذرونه.» دلم فشرده شد، چون این نظر یک نفر نبود. و او برای من یک نفر نبود. قصه یک نسل بود. یکشنبه برام نوشت «امروز فک می‌کردم دلم برا ترافیک تنگ‌شده. دلم برا دو ساعتی که برق می‌رفت و مملکت رو به فوش می‌کشیدم تنگ‌شده.» دوشنبه شب در گیرودار لحظاتی که هشدار تخلیه منطقه ۷ صادر شده بود، نگران بهم پیام داد. برایم دعا کرد... صورت معصوم و ملیحش جلوی چشمهایم بود. دعا کردم فرصت دیدارش باز هم برایم مهیا شود. سه شنبه که زمزمه آتش بس شد برام نوشت «وقتی شرایط عادی شه، خیلی بیشتر از قبل زندگی می‌کنم» دلم می‌خواست کنارش باشم و سفت بغلش کنم و با تمام وجود بگم «زندگی برای تو، برای تو و همه ایرانیان، برای تو و همه بشریت...» چقدر طعم دوست داشتن این روزها برایم تغییر کرده است. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
چند روزی بود که با پسرم تنها زندگی می کردیم، مثل روال همه دوماه گذشته با هجمه اضطراب ها خوابیدم؛ اضطراب اینکه نکند برنامه های جدایی از همسرم درست پیش نرود و نکند خانواده ام در این شرایط سخت، حمایت خود را از تک دخترشان دریغ کنند و نکند تصمیم اشتباهی می‌گیرم و نکندهای فراوان دیگر ... ‌ صبح بیدار شدیم و با انبوه تماس های برادران و مادرم مواجه شدم، نگران، تماس گرفتم و فهمیدم که پکیج گرفتاری هایم تکمیل شده و جنگ شروع شد... مجموعه اضطراب های خودم کم بود اینها هم اضافه شد؛ اضطراب آینده نامعلوم، مسئولیت پسرک کوچکم، ترس از صداهای پدافند و بمباران که از همه طرف احاطه یمان کرده بود و منی که باید مثل همیشه یک زن قوی می بودم، یک مادر قوی، یک سرپرست خانواده قوی... ‌ چند روزی نقل مکان کردیم به خانه پدری و در نهایت با دلخوری و اشک چشم برگشتیم، چرا که مادرم تحمل زندگی جمعی ندارد و در سالیان دراز مهمان بیش از دو روز خود را با دلخوری بدرقه کرده... ‌ و برگشتیم، با دل شکسته، و با حسرت اینکه چرا نباید همسری می داشتم که حضورش برایم مایه فخر باشد و می توانستم به او تکیه کنم و هر زمان ترسم از من بزرگتر شد خیالم راحت باشد که آغوش امنش همه ترسهایم را محو می‌کند... ‌ حالا بعد از ١٢ روز جنگ، با انفجارهای مهیب دیشب، یکی از بدترین ترسهای زندگیم را تجربه کردم. پسرکم توی بغلم از ترس می لرزید و من بی کس ترین زن جهان بودم. ‌ آن شب هم تمام شد، صبح شد، اشکهایم را پاک کردم دستم را زدم به زانویم و بلند شدم و گفتم: ادامه میدم، من محکومم به قوی بودن و می سازم این زندگی جدید را با پسرکم... ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd