روزی که برای دومینبار گفت: «میخوام برم هیأت...» نگاهش کردم. اینبار نه با سکوت، نه با همدلی. اینبار خسته بودم، هم از جنگ، هم از بیتابیاش.
گفتم: «پسر جان، امام حسین روز عاشورا هیأت نرفت، رفت میدان جنگ. تو میخوای از دل میدان بزنی بیرون، بری روضه؟ *تو راه رو گم کردی* پسر جان»
حرفم تلخ بود، خودم هم میدانستم. اما تو دل آنهمه کار و فشار، آنهمه بیخوابی و چشمانتظاری، نمیتوانستم ببینم یکی از ستونهام، یکی از آنهایی که همیشه محکم ایستاده بود، حالا میخواهد دلش را به اشک بسپارد، نه به مقاومت.
آن لحظه فکر میکردم شاید از زیر مسئولیت در رفته... شاید خسته است، شاید بریده... اما حالا، با گذشت روزها و شبها، وقتی به آن نگاهش فکر میکنم، به آن جملهی ساده و خالص: «میخوام برم هیأت...» میفهمم شاید قضیه سادهتر از این حرفها نبود.
شاید او راه را گم نکرده بود، شاید فقط راهش با ما فرق داشت. شاید هیأت برای او، همان میدان جنگ بود. همانجا میجنگید، همانجا زنده میماند، همانجا دوباره میساخت خودش را.
و من؟
من هنوز نمیدانم...
تشخیص درست و غلط، گاهی سختتر از تحمل جنگ است. راستش را بخواهی، هنوز هم نفهمیدم
درستِ ماجرا او بود، یا من...
#سرباز
#گمشده
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
شب دوم حمله بود. وقتی صدا ضدهواییها دوباره بلند شدند و خبر از حملهای دیگر دادند، تصمیم گرفتم خانوادهام را از شهر خارج کنم. آنها را به جایی امنتر رساندم و سحرگاه، پیش از طلوع آفتاب، تنها برگشتم. میدانستم اگر کنارم باشند، نمیتوانم بجنگم. نمیتوانم سربازی کنم.
ساعت دوازده شب با خودم عهد بستم به آنها فکر نکنم. حتی تماسهایشان را یکی در میان جواب میدادم. نه از بیمهری؛ از ترس. از ترس اینکه بغضم بشکند. از ترس اینکه بترسم. از ترس اینکه پاهایم سست شود و دیگر نتوانم ادامه دهم. فقط یک جمله زمزمه کردم؛ رو به آسمان، رو به خدایی که همه امیدم به او بود: «اگر جان مرا پذیرفتهاید، مراقبشان باشید...»
با قلبی پُر، دلی قرص، و چشمی که هنوز پشت سر را مینگریست. و من برگشتم؛ آرام ...
#سرباز
#پناه
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
۱۹ روز پیش بود؛ کشون کشون خودمو بردم تره بار. خلوت بود و رنگ به رنگ میوه و صیفی؛ ولی کسی سراغ میوه نمی رفت همه مشغول دستچین کردن صیفی بودن. اما امروز همه غرفه ها مشتری خودشو داشت.
خرامان خرامان رفتم واسه دستچین چیزهایی که توی فکرم بود برای ساختن چند تا تابلوی ترشی خوش آب و رنگ؛ بی مقدمه افتاده تو مغزم. شاید چون راه نزدیک و آسونیه برای رنگ و لعاب دادن به زندگی، برای دور شدن از مجازی، برای نفس کشیدن مغز، برای قدر دانستن همین جریان ساده زنده گی...
#ایران_دخت
#زنده_گی
#پِی_وند
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
279125762_-70747147.mp3
زمان:
حجم:
18.5M
صبح زنگ زد. دیروز رسیده ایران. پنجاه روز آمریکا در ایالت سیاتل بود و بخاطر جنگ ۱۲ روزه نتوانست زودتر بیاید. درباره خیلی چیزها حرف زدیم. از جمله جایزه صلح احتمالی پرزیدنت ترامپ! تفسیرش این بود که احتمالاً ترامپ برای اینکه این جایزه را بگیرد تلاش میکند صلح و ثبات را در منطقه خاورمیانه حفظ کند. گفتم «همه چیز دنیا وارونه است!»
و وقتی حسم را مزه مزه کردم دیدم دوگانگی امید و اضطراب در من در چه جدالی است. مفهوم دنیای پیچیده را این روزها چقدر متفاوت و واقعی درک میکنم. یاد پادکست *یاسین حجازی* می افتم که شب عاشورا اجرا کرد؛ با نام *آیا دی های کوچک (d) پی های بزرگ (P) اند؟* چه خوب وارونگی جهان را از زمان اباعبدالله تاکنون، یا بهتر است بگویم از ابتدای خلقت تاکنون، تصویر میکند.
#میم_ب_حقیر
#وارونگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید. پنجره باز بود، دویدم به سمتش و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان. اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک می کردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود. برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از «بفرما»ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: «نترسیدین که؟»
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنها فرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: «با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم.»
من را میگفت «این دختر»
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آن یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر *هزار الهی الاَمان* میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
#سودابه_فرضی_پور
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
چمدانم را بسته بودم، پس از ماهها دوری از خانواده، قصد سفر به شهرستان و بوسیدن دستان پدرم را داشتم که ناگهان، غرش انفجارها خواب را از چشمانم ربود.
خانوادهام از شهرستان اصرار داشتند که به آنجا بروم، اما پاسخم «نه» بود. نمیتوانستم همسرم و خانوادهاش را در این شرایط تنها بگذارم. قلبم آکنده از التهاب و اضطراب بود و ذهنم درگیر اخبار روزانه. گوشی را کنار گذاشتم تا با پسرم، که چهار بهار از زندگیاش گذشته بود، بازی کنم. ناگهان با قلکی در دست، به سمتم آمد: «مامان، میشه پولهامو بدی؟ میخوام باهاشون موشک بخرم و اسناییل ( اسرائیل) رو بزنم!»
دلم از این حجم از شور و شعف کودکانه لبریز شد. گفتم: «بیا با هم موشک کاغذی درست کنیم و با هم اسرائیل رو شکست بدیم.»
روز پنجم حملات بود که در میان اخبار، با تصویری روبهرو شدم که رویش نوشته بود: *موشک خودت را بزن*. به عنوان یک معلم، در این برهه حساس چگونه میتوانم مفید باشم؟ چگونه درس استاد بزرگوارم را که همیشه میگفت «تهدیدها را به فرصت تبدیل کنیم» عملی سازم؟
دریافتم! میتوانم در فضای شاد، برای دانشآموزان کلاسم و اولیای گرامیشان، محتواهای مناسب برای ایجاد آرامش و آگاهی ارسال کنم. در کنار آن، بچهها را تشویق کردم که با مرور درسها و ارتباط بیشتر با خدای مهربان *موشک خودشان را بزنند*
#زنده_انتظار
#موشک_خودت_را_بزن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🔖 اعلانات: جنگ با شلیک گلوله شروع میشود و با نوشتن، پایان میگیرد. مسابقۀ روایتنویسی «به نام وطن» با موضوع تجربیات مردمی مرتبط با جنگ ۱۲ روزه، روایتها باید بین هزار تا ۲۵۰۰ کلمه باشند، مهلت ارسال تا ۳۰ تیرماه، آثار برگزیده در قالب کتاب منتشر میشوند، برای شرکت در مسابقه وارد لینک زیر شوید
https://survey.porsline.ir/s/XlWRGEc
روز چهارم جنگ است. شاید چهار روز برای این میزان از فروپاشی احساسی زود باشد ولی من فکر میکنم این عددها بعد از حادثه از ابهت میافتند و چهار یک عدد تکرقمی کوچک میشود، توی دل حادثه همه تکرقمیها دهرقمی و صدرقمی میشوند آن هم در روزهایی که همهجا حرف از جنگ طولانی مدت، جنگ نابرابر، فروپاشی نظامی و سیاسی هست و هر روز همه جای تهران پر است از خون و خاک و صدای انفجار. امیدی نمانده یا کم مانده که دستم را به آن بگیرم، سفت فشارش دهم و دوام بیاورم.
صبح دوشنبه ۲۶خرداد است و توی خانه تنها هستم. گاهی صدای پدافند بلند میشود. نصف فکرم سلامتی پدر و مادر دور از وطنم هست که به تازگی حاجی شدهاند. نگرانم چطور راه زمینی از مرزهای غربی و جنوبی را آنهم بعد از ۵۰ روز دوری از خانه تاب میآورند و نصف حواسم پیش کنجد است؛ دخترک کوچک و مظلومی که هنوز پا به دنیای بیرون از من نگذاشته و اینهمه درد و غصه را با مادرش همراهی میکند. از روز قبل ترس برم داشته که نکند هیچوقت فرصت دیدارش را نداشته باشم. ۴ ماه دیگر تا تولدش باقی مانده و چهارماه آن هم در روزهای پر حادثه جنگی زمان بسیار زیادی است که آبستن انواع حوادث مرگآلود است. حتی یک صدای بلند یا یک انفجار نزدیک میتوانست بند اتصال من به کنجد را قطع و حسرت دیدن رویش را برای همیشه از بهشت رؤیاهایم جدا کند.
شب قبل وقتی امیدها از زنده پیدا شدن ایثار و منصوره هیچ شد این ترس در دلم قوت گرفت. به امیرحسن گفتم هرچند ممکن است روی بیرحم دنیا فرصت دیدنش را از من بگیرد اما خدا را شکر میکنم که این پنج ماه را توی آسمانها سیر کردم و هر روز از شادی داشتنش لبریز بودم. در تنهایی صبح دوشنبه «با من بخوان» قربانی را توی خانه پخش کردم و برای ترسهایم زار زدم:
*شیرین من بمان، مگر این روزگار تلخ
فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد
...
با من از عاشقانهترین لحظهها بگو
حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیست*
#سین_شکری
#ترس
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
1⃣👇
منصوره و ایثار رفتند. در همان سحر جمعه که ساختمانهای شهرک شهید چمران مورد هدف قرار گرفت. آتشنشانها محمد میثاق و بهار ترسیده و گریان را به پدربزرگشان تحویل دادند. محمدمیثاق همان دقایق اول به پدربزرگش زنگ زده بود که نصف خانهمان ریخته، یک نور نارنجی خانهمان را خراب کرد، مامانم چادر سرش کرده بود که نماز بخواند اما یکهو نیست شد و پدربزرگ صدای جیغ منصوره را شنیده بود که جای خداحافظی را پر میکرد.
آدمها توی سرشان تئوریهای حزنآلود اما زیبایی از شروع فاصله دارند؛ فرصتی برای خداحافظی، لحظهای برای آخرین نگاه، دمی برای آخرین بوسه... اما گاهی دنیا خشنتر و بیرحمتر از آن است که حتی لحظهای را به زیبایی امان بدهد. ایثار بدون هیچ نشانی پر کشید و منصوره آخرین جیغش را پیش محمدمیثاق دهساله و بهار شش ساله به یادگار گذاشت. محمدمیثاق میگوید شبها حس میکنم بابا بالای سرم میآید، به او میگویم بغلم کن ولی نمیدانم چرا نزدیک نمیآید.
#سین_شکری
#تنهایی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
2⃣👇
سه هفته از آتشبس میگذرد. هنوز شبها ناآرامم، به سایه جنگ فکر میکنم که چقدر تاریکتر از همیشه بالای سرمان ایستاده، هر روز موقع خداحافظی امیرحسن را سفتتر را بغل میکنم و وقتی در آسانسور بسته میشود اشکهایم بیرون میریزد، هر روز به خدا میگویم بابت تمام روزهای زندگیم ممنونم، هر روز به مامان زنگ میزنم و هر دقیقه خواهرم را به خدا میسپارم. بعضی وقتها خوشحالم که در این روزها کنجد هنوز توی من زندگی میکند بعضی وقتها ناراحت. ناراحتم که با تن کوچکش غصه های بزرگ مادرش را به دوش گرفته و خوشحالم که اگر دوباره جنگی بیاید ما با همیم، زنده یا مرده. یاد پارکی میفتم که وقت بازی بچهها موشک خورد و دلم برای روزهای که قرار است کنجد در آن کودکی کند نگران میشود. دلم برای همه بچههای ایران شور میزند، دلم برای همه زنانی ایران آتش میگیرد و دلم برای همه مردان ایران خون میشود.
من بعد از جنگ به زندگی برنگشتم، بلکه هر روز بیشتر آماده مردن شدم. هر روز سرکار میروم تا پروژههای نصفهنیمه را تمام کنم، کارهای عقبافتاده را سروسامان میدهم، حواسم هست که نمازم را بخوانم و یادی از دعاهای محبوبم کنم و از هر چیز ناراحتکننده و ناملایمی به راحتی رد میشوم! حتی اصلاح کردن، دعوا کردن برای از بین بردن یک عادت و یاداوری برای بهبود هم میلی از زندگی را میخواهد که در سرگردانی و اضطراب ما برای شروع جنگ دوباره و شکست آتش بس کمیاب شده.
سفت و سخت حواسم هست که به رؤیاهایم فکر نکنم، مثلاَ به این فکر نکنم که چقدر دوست داشتم کنجد را برای دفاع رسالهام به دانشگاه ببرم و لذت درس خواندن را توی دلش بکارم، یا اینکه چقدر دلم میخواست روی زمین کویر شهداد بنشینم، یا چقدر میل دیدن بندر چابهار را داشتم. تصویر قدم زدن با کنجد توی باران را چند وقتی است خط خطی کردهام. چندسالی که منتظر کنجد بودم هر شب موقع خواب، خودمان دوتایی را تصور میکردم که توی کوچه، زیر باران راه میرویم و یک شعر کودکانه را به انتخاب کنجد بلند بلند میخوانیم! این روزها فکر میکنم رؤیا برای مردمان خاورمیانه بیش از حد فانتزی است و این چیزهای لوکس بیشتر به درد مردمان اسکاندویناوی میخورد! کسی که روی گسل زندگی میکند شبها باید سرش را توی چادر زمین بگذارد، او را چه به خانه؟
#سین_شکری
#رؤیا
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
3⃣