eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
به اسفند۱۴۰۳ فکر می‌کنم، به خاطرات قشنگم در ۱۰روزی که خادم یادمان هویزه بودم. به ۱۹ سالگی که در اینجا شروع شد. انگار هنوز صدای بچه ها می آمد که حین کار می‌خوانند: «من اصلاً اومدم برات شهید بشم، تا تو قلب مادرت عزیز بشم.» من رزمندگان جبهه هارا ندیده‌ام، اما خادمان هویزه را دیده‌ام که برای خادمی شهدا چطور از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بیشتر کار کردن داوطلب می شدند، شعارشان هم این بود «کار زمین مانده برای من است.» روی صندلی کفشداری نشسته ام و با دیدن یادمانی که خالی از جمعیت است و خبر از آخرین لحظات خادمی‌مان می‌دهد بغضم می‌شکند. حال چه می کنم در فراغشان. در فراغ بهشتی که وصالش تمام دلخوشی این روزهای من است؛ اصلا هویزه! آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ آخر شنیده‌ام به حرمت بی‌حرمتی شده است. دوست دارم راست نباشد. دشمن از اینجا می‌ترسد؛ ما به اینجا می گوییم دانشگاه هویزه. خب، حقیقت این است که دانشگاه فقط در تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و... نیست، اتفاقاً دانشگاه اصلی اینجاست؛ جایی که درس مقاومت می دهد. حماسه شهدای هویزه درس استقامت داد به سایر رزمندگان ما در کربلای جبهه‌ها، الگوی مقاومت شد برای برادرانمان در لبنان. شب از نیمه گذشته است به عکس شهید علم الهدی نگاه می کنم: سید حسین! می بینی دشمن از این حرم که چهل سال است به دنیا درس مقاومت می دهد چطور می ترسد؟! کاش بودی و مانند محرم سال ۴۲ پرچم *إن الحیاة عقیدة و جهاد* را مقابل مستکبران عالم بلند می‌کردی. حالا ما باید این پرچم را بالا ببریم. با خودم زمزمه می‌کنم: *"یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما."* https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
منتظر بودم نوبتمان شود. چند نفری از بازنشستگان نیروهای مسلح کنار باجه کناری ام ایستاده بودند و درباره زمان واریز حقوقشان سؤال می پرسیدند. پیرزنی با پسرش آمد و به سختی خودش را به صندلی کناری من رساند. بوی عطرش ترکیبی از گلاب بود و چیزی که مرا به یاد حرم امام رضا(ع) انداخت. پسرش گفت: «دی بیو ری ایی صندلیکو بشین ایور باد کولر می زنتت» پیرزن نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «می مو کم کسیوم؟ مو از باد کولر میترسونه!» پسرش رو به من کرد، سرش را تکان داد و روی همان صندلی نشست. پیرزن از داخل کیف کوچکش تسبیحی درآورد و شروع به ذکر گفتن کرد. چادر روی سرش را کمی جلوتر آورد و درحالیکه سرش را نزدیک من کرده بود پرسید: «تونم کارمند نیروهای مسلحی؟» لبخند زدم و جواب دادم: «نه مادر جان.» سرش را تکان داد. در جیب کیفش به دنبال چیزی گشت و بعد یک بسته توری سبز کوچک آجیل مشکل گشا به سمتم گرفت. ـ- به حق امام حسین، خدا خوش هوای بچه های ای مملکت داشته باشه. - شما نظامی هستید؟ تسبیح را در مشتش گرفت و با غرور خاصی گفت: «نه. ولی خدا بیامرزن امواتت شوهروم نظامی بید پسرامم نظامین. فقط ای پسر کوچیکوم که باهامن مهندسه. الان هر سه تاش آماده باشن بوشهر، تهران، اصفهان.» با نگرانی با صدای آهسته تری پرسیدم: «دلتون شور پسراتون رو نمیزنه، نگرانشون نیستید تو این شرایط؟» خندید، آستین دست چپش را بالا زد. مچ بندی که به دستش بود را نشانم داد؛ یک پرچم ایران که رویش با خط کودکانه ای نوشته بود: *جانم فدای ایران* بعد همینطور که آستینش را پایین می آورد آرام گفت: «پسر بزرگ کردوم سی همچی روزایی دهیی! دیگه از جون عزیزتر چنن مو‌جونوم هم می‌دوم سی کشوروم. هااا می مو چه کم از ام البنین داروم!» چشمانم خیس از اشک شد. دستم را روی زانویش گذاشتم بی آنکه بتوانم کلامی بر زبان بیاورم فقط به چشمانش نگاه کردم. صدایی شماره نوبت مرا خواند. پیرزن به کاغذ شماره در دستم نگاه کرد و گفت: «دهیی نوبت تونن!» از جایم که بلند شدم دستم را گرفت و گفت: «فقط سیشون دعا کن خدا بزرگه. دل محکم کن آخرش حتما خوشن.» عطر خوش گلاب همه جا را فرا گرفته بود. https://ble.ir/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : هَ‌یولا از آن زمانی که اسرائیل حمله کرد، چشم‌هایم زود خشک می‌شود و سر درد بدی دارم. پشت تلفن می‌گفتم احتمالا از شوک صبحی بود که با خبرهای بد از خواب بیدار شدم، ولی مادرم اصرار داشت بگوید بخاطر گوشی است! نمی‌دانم این گوشی چه بدی در حق مادران سرزمین‌ام کرده که اینقدر ازش انزجار دارند. می‌گفت «اخبار را که از صبح تا شب چک می کنی، باید هم اینطور شوی. فردا صبح برو سرکار.» اصرار مادرم به رفتن سرکار در حالیکه دیروز ساختمان پشت سر کارمان را زده بودند، نمی‌فهمیدم. مادر دوستانم نمی‌گذارند فرزندشان از خانه خارج شود، او چرا اینطور می گوید؟ گفتم باشد و قطع کردم. در همین مدتی که تلفن حرف می‌زدم از اخبار عقب ماندم. لویزان، چیتگر، پیروزی... از غذاهای نذری غدیر چند پرس در یخچال مانده بود. بهانه داشتم که غذا درست نکنم. ولی خب؛ کثیفی همیشگی داخل کابینت‌ها بهانه نشستن را از آدم می‌گیرند. مخصوصا کابینت ظرف‌های در دار. دوباره گوشی را چک کردم. نه اینطور نمی شد، گوشی را خاموش کردم و سه کابینت را بیرون ریختم. آشپزخانه طوری بهم ریخت که اگر اسراییل منفجرش می‌کرد اینطور همه چیز قاطی هم نمی‌شد. این چه اوضاعی بود برای خودم ساختم؟ ظرف‌های در دار که هیچ کدامشان هم در نداشت و گم شده بود، گزینه اولم برای جمع کردن بودند. پیش خودم گفتم ظرف در داری که در ندارد را چرا نگه می‌داری دختر؟ همه را در سطل انداختم. الله اکبر! اگر جنگ نبود هرگز این جسارت را به خودم نمی‌دادم. کابینت بعدی، حبوبات و ادویه‌ها بود. انگار ظرف ادویه‌ها سوراخ بودند که زردچوبه و نعنا و نمک لای در کابینت گیر کرده بود. با حوصله نشستم همه ظرف‌ها را خالی کردم و شستم. صدای پدافند بلند شد. اگر کابینت‌ها پخش زمین نبودند، می‌رفتم روی تخت و گوشی را چک می‌کردم که کجا را زده‌اند. ولی حالا حفظ حیات این ادویه‌ها از هر چیزی ضروری‌تر بود. همه را در ظرف‌ها‌ی خودش خالی کردم. همیشه برای کارهای خانه عجله داشتم، حتی کورنومتر میگذاشتم که زودتر بروم به درس و کارم برسم. حالا اما تنها کاری که در جهان داشتم، تمیز کردن ظرف‌ ادویه‌ها بود. ظرف‌ها انقدر براق شدند که انگار تازه از جعبه جهیزیه‌ام بیرون آوردم. کیف کردم... @hayoulaaa https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
خودم تازه از حال و هوای مدرسه بیرون آمده بودم که یکهو به خودم آمدم دیدم شده ام مربی بیست و چهار تا انسانک پنج ساله و بیست و دو تا انسانک چهار ساله. برخلاف تفاوت عقیده و ساختار فکری ام با تمام خانواده ها و مربی های آنجا، ارتباط عمیقی بین من و انسانک ها شکل گرفت. آنقدر عمیق که در همان روزهای اول هر روز نقاشی یا کاردستی ای با خودم به خانه می آوردم و میزدم به دیوار اتاقم. یکی از آن کاردستی ها، تاج کوچک سفیدی بود با رنگ آمیزی نامنظم نارنجی که یک انسانک پنج ساله برایم درست کرد. به عوضِ کمکی که برای بریدن تاجش کرده بودم. انسانکم تقریبا همیشه پیراهن مخمل قرمز میپوشید. از همان هایی که خودم هم چهار پنج سالم بود که میپوشیدم. سین و شین را جا به جا میگفت و وقتی در همین گیر و دار جنگ، ایستاده بودم رو به روی دیوار کاردستی انسانک ها، با خودم صدایش را مرور کردم: این برای سُماشت. قلبم برایش مچاله شد. بس که کوچَک بود. وقتی ازش پرسیدند اسم بابای شما چی بود؟ گفت: حشین که در جمله بعدی، قرار بود بشنود پدرش شهید شده. بشنود پدرش شهید شده مثل شهید چمران و مثل پدر عمو الف که مدیر مدرسه اند؛ و ما هم صدای ضعیف و ظریفی را بشنویم: بابا... و فیلم قطع شود. جنگ هنوز از من چیزی نگرفته. اما یادم آورد ارتباط عمیق قلبی، بین من و انسانک هایم جاری ست. https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
بنده مهاجرت بودم و قائل بر این که هیچ دلم برای خانه و خانواده تنگ نمیشود و میخواهم بروم که تنهایی بسازم زندگی را. اما آن شب که مامان گفت: وسایلت را جمع کن برای موقعیت اضطراری. دلم گرفت. وقتی مستاصل ایستاده بودم وسط اتاق و نمیدانستم دقیقا چه چیزی در کیف وسایلِ موقعِ اضطراری قرار میگیرد؛ فهمیدم که هیچ دلم نمیخواهد حداقل خانه را رها کنم. نه اینکه چسبِ خانه باشم ها. اصلا. دلم نمیخواست خانه و اتاقم را رها کنم چون نمیدانستم دقیقا چه چیزهایی ضروری هستند. جعبه یادگاری هایم یا آن پاستیلی که گذاشته بودمش توی کشو تا با عزیزِ جانم بخورمش. یا آن پیراهنی که دامن توری مشکی داشت و هنوز مهمانی ای پیش نیامده بود که بتوانم بپوشمش. یا کتاب هایی که دوستشان داشتم و کتاب هایی که هنوز نخواندمشان. یا یک دست لباس و یک ورق مسکن. از قرار معلوم، این دو مورد آخر ضروری بودند اما من اول، نامه عزیزِ جانم را برداشتم. گذاشتمش در یک کاور پلاستیکی و دورش را چسب زدم که سالم بماند. بعد ایستادم رو به روی کمدم تا ببینم کدام لباس، لباسِ شرایطِ ضروری است. لباس شرایط ضروری، توصیه هایی برای مواقع ضروری. مثل مامان ها که در شرایطِ ضروری، آدمِ شرایطِ ضروری هستند. به گمانم اگر بخواهم مهاجرت کنم، یک چمدان، آدمِ شرایطِ ضروری با خودم میبرم؛ کمی قرص مسکن و چند تایی کتاب‌.  https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 *معرفی کانال* : مناظره جیوگی مدرسه جیوگی در امتداد درس‌گفتارهای علوم انسانی اجتماعی کانالی راه اندازی کرده که در آن استادان جامعه شناسی در حال ارائه دیدگاههای خود درباره شرایط حاضر است. @jivedebate https://eitaa.com/LookatEnd https://ble.ir/LookatEnd
صدای مهیب انفجار که به گوشم رسید، نه فقط چند ساختمان مجاور، بلکه بت‌های درونم را هم‌ از هم فرو پاشید. گاهی به انفجاری نیاز داری که انقلابی در خود به پا کنی. وهمی که خیال می‌کردم این زندگی‌ فانی دنیا، بی‌نهایت است. اینکه گمان می‌کردم جناب عزرائیل، بنده را به جا نمی‌آورد و غرق کار و مشغولیت‌ها، صبح را به امید شب و شب را به امید صبح سپری می‌کردم؛ همه در یک لحظه ویران شد! موج انفجار، تمام ساختمان را لرزاند، فکر اینکه چند دقیقه یا حتی چند ثانیه دیگر ممکن است برای همیشه فرصت زندگی در این دنیا را از دست بدهم، تمام معادلات ذهنی‌ام را بهم زد. در ثانیه‌ای تمام زندگی‌ام از جلوی چشمانم عبور کرد. لحظه‌ای بعد خودم را به همراه تمام آرزوها و برنامه‌های آینده‌ام زیر بار آوار ساختمان تصور کردم. چرا که در نهایت آنکه از آوار بیرون کشیده می‌شود، جسمی است بی‌جان! اما آنچه در لابلای میلگرد و تیرآهن‌ها جا می‌ماند علاقه‌ایست که پیگیریش نکردم، کارهاییست که انجام ندادم، محبتی‌است که ابراز نکردم و تا دلت بخواهد حسرت و آرزو! گرچه زمانه‌ی جنگ است و بیش از همه دلتنگ زندگی معمولی شده‌ام، اما حقیقت‌ این است که من دیگر معمولی نیستم! چرا که از پس تجربه‌ای برآمده‌ام که مرا از کسانی که این تجربه‌ را نداشته‌اند متمایز می‌کند. چرا که من حالا قیمت زندگی را به قدر لحظه‌ به لحظه آن درک کرده‌ام و این فهمی نیست که در هر مکان و زمانی، رایگان به دست بیاید؛ بهایش داغ است! داغ دوست، داغ آشنا، داغ هموطن.. و از همه مهم‌تر، داغ وطن. در آخر اگرچه جنگ هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز، اما پایانش قطعی است. ولی از من، منی باقی می‌ماند کمی شجاع‌تر، کمی صبورتر و کمی مهربان‌تر که قدر زندگی را بیشتر می‌داند… به شرط حیات. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
هیچ وقت اینقدر نزدیک و از این زاویه، ترس را ندیده بودم. پنجره اتاق منتهی به نور ماه به دلم آرامشی عجیب می دهد، وقتی برای نماز عاشقی صبح با صدای مهیب و ترسناک بیدار می شوم، متوجه استرس های این چند روز می شوم. خوابگاه است دیگر! صدای تیک تیک ساعت قلبهایمان را رنجور کرده است، خبرها پشت هم ردیف می‌شوند و شهادت خبری است مداوم در جریان... احساسی از فخر، ترس و دلتنگی داشتم؛ معجونی از عجیب ترین حس های دنیا. با دوستانم همکلام شده بودم؛ آیا در سمت درست تاریخ ایستاده ایم؟ در دل همه ما ایران عزیز است که به آن افتخار می‌کنیم. جواب سؤالها دلم را آرام کرد اما چرا این همه ترس در من هست؟ ذهنم درگیر بود، درگیر هدف هایم، درگیر تمام ادعاهایم، ادعاهایی که سالها مرا به خود مشغول کرده بودند: آخر مگر سرباز آقا ترسو میشود؟ آیا ترس نشانه ضعف ایمان نیست؟ چه بلایی سرم آمده؟ نمیدانستم. رفتم سراغ سخنرانیهای اساتید اخلاق؛ همیشه صوتهایشان را با اشتیاق فراوان گوش می‌دادم و برای دوستانم هم با شوق فراوان تعریف می‌کردم. اما اینبار با شنیدن این سخنرانی‌ها باز هم حالم خوب نشد! در خودم فرو رفتم و ماندم... خودم را می کاوم: قلبم، همه وجودم، ذهنم، حرفهای پنهانی‌ام... مدتهاست به دنبالش هستم. در انتهای افکارم او را می طلبیدم؛ هدفی که قلبم را مدهوش خودش کرده بود و دلم را امیدوار. تا به حال فکر نکرده بودم که من شاید توانایی رسیدن به آن را ندارم و شاید هم خیال باطلی است. دنبال امام خودم می‌گردم، امامی که جریان قلبی ام را به او گره بزنم. یکباره *حسبنا الله و نعم الوکیل* از درونم بر ذهنم جاری شد. آرامش آمد. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
به اسفند۱۴۰۳ فکر می‌کنم، به خاطرات قشنگم در ۱۰روزی که خادم یادمان هویزه بودم. به ۱۹ سالگی که در اینجا شروع شد. انگار هنوز صدای بچه ها می آمد که حین کار می‌خوانند: «من اصلاً اومدم برات شهید بشم، تا تو قلب مادرت عزیز بشم.» من رزمندگان جبهه هارا ندیده‌ام، اما خادمان هویزه را دیده‌ام که برای خادمی شهدا چطور از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بیشتر کار کردن داوطلب می شدند، شعارشان هم این بود «کار زمین مانده برای من است.» ‌ روی صندلی کفشداری نشسته ام و با دیدن یادمانی که خالی از جمعیت است و خبر از آخرین لحظات خادمی‌مان می‌دهد بغضم می‌شکند. حال چه می کنم در فراغشان. در فراغ بهشتی که وصالش تمام دلخوشی این روزهای من است؛ اصلا هویزه! آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ آخر شنیده‌ام به حرمت بی‌حرمتی شده است. دوست دارم راست نباشد. ‌ دشمن از اینجا می‌ترسد؛ ما به اینجا می گوییم دانشگاه هویزه. خب، حقیقت این است که دانشگاه فقط در تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و... نیست، اتفاقاً دانشگاه اصلی اینجاست؛ جایی که درس مقاومت می دهد. حماسه شهدای هویزه درس استقامت داد به سایر رزمندگان ما در کربلای جبهه‌ها، الگوی مقاومت شد برای برادرانمان در لبنان. ‌ شب از نیمه گذشته است به عکس شهید علم الهدی نگاه می کنم: سید حسین! می بینی دشمن از این حرم که چهل سال است به دنیا درس مقاومت می دهد چطور می ترسد؟! کاش بودی و مانند محرم سال ۴۲ پرچم إن الحیاة عقیدة و جهاد را مقابل مستکبران عالم بلند می‌کردی. حالا ما باید این پرچم را بالا ببریم. با خودم زمزمه می‌کنم: "یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما." ‌ @LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
به اسفند۱۴۰۳ فکر می‌کنم، به خاطرات قشنگم در ۱۰روزی که خادم یادمان هویزه بودم. به ۱۹ سالگی که در اینجا شروع شد. انگار هنوز صدای بچه ها می آمد که حین کار می‌خوانند: «من اصلاً اومدم برات شهید بشم، تا تو قلب مادرت عزیز بشم.» من رزمندگان جبهه هارا ندیده‌ام، اما خادمان هویزه را دیده‌ام که برای خادمی شهدا چطور از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بیشتر کار کردن داوطلب می شدند، شعارشان هم این بود «کار زمین مانده برای من است.» روی صندلی کفشداری نشسته ام و با دیدن یادمانی که خالی از جمعیت است و خبر از آخرین لحظات خادمی‌مان می‌دهد بغضم می‌شکند. حال چه می کنم در فراغشان. در فراغ بهشتی که وصالش تمام دلخوشی این روزهای من است؛ اصلا هویزه! آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ آخر شنیده‌ام به حرمت بی‌حرمتی شده است. دوست دارم راست نباشد. دشمن از اینجا می‌ترسد؛ ما به اینجا می گوییم دانشگاه هویزه. خب، حقیقت این است که دانشگاه فقط در تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و... نیست، اتفاقاً دانشگاه اصلی اینجاست؛ جایی که درس مقاومت می دهد. حماسه شهدای هویزه درس استقامت داد به سایر رزمندگان ما در کربلای جبهه‌ها، الگوی مقاومت شد برای برادرانمان در لبنان. شب از نیمه گذشته است به عکس شهید علم الهدی نگاه می کنم: سید حسین! می بینی دشمن از این حرم که چهل سال است به دنیا درس مقاومت می دهد چطور می ترسد؟! کاش بودی و مانند محرم سال ۴۲ پرچم *إن الحیاة عقیدة و جهاد* را مقابل مستکبران عالم بلند می‌کردی. حالا ما باید این پرچم را بالا ببریم. با خودم زمزمه می‌کنم: *"یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما."* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd