eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاه من به سرانجام است...
🔥محبوب نابغه ما(۱) ‌ 🔻گاهی در قامت یک ادیب برجسته از میان چند صد رمان‌ خارجی و داخلی که خوانده، برخی را معرفی و بر دیگری تقریظ می نویسد تا بخوانند و بنویسند ‌ 🔻گاهی خورشید محفل شاعران می شود تا ادبیات فاخر و مسئولانه رشد کند. ‌ 🔻گاهی همچون استادی چیره دست در محفل قاریان و حافظان با دقیق‌ترین نکات فنی، عهده دار پرورش نسل برجسته‌ای از قاریان و مدیران قرآنی می شود و نقش تاریخی خود را ایفا می کند. ‌ 🔻گاهی درمیان نخبگان،چنان عمیق تاریخ اسلام یا ملل را تحلیل می کند که انسان تصور می کند او تمام عمر مشغول مطالعه تاریخ بوده است. ‌ 🔻گاهی درمیان نظامیان و فرماندهان پیر و جوان، آن چنان راهبردها و تاکتیک های تخصصی نظامی، امنیتی وتسلیحاتی را در برابر دشمن خارجی هدایت می کند که تحسین برخی از قدرتمندترین رهبران و فرماندهان جهان را بر می‌انگیزد. ‌ 🔻گاهی همچون پیر فرزانه‌ای در جمع اساتید، دانشجویان،طلاب،فناوران از آینده علمی کشور سخن می‌گوید ونقشه حرکت ده‌ها سال بعد ایران قوی و پیشرفته را ترسیم می کند. ‌ 🔻گاهی در جمع علما،خبرگان و صاحب نظران دینی داخلی و خارجی،چنان با تسلط بر مبنای علمی و نواندیشی و ابتکار، مسیرهای جدید پیشرفت امت اسلام را استنباط می کند که تحسین ایشان برانگیخته می شود. ‌ 🔻و گاهی دیگر همچون پدری مهربان در جمع دختران تازه به سن تکلیف رسیده و فرزندان شهدا بال‌های مهر و عطوفت را می‌گشاید که کودکان از شوق دیدارش شادمان سر از پای نمی شناسند ‌ 🔻بله این رهبر ما،نابغه بی‌نظیر دوران است او دست پرورده خاص امام عصر و شاگرد روح الله است او سید علی خامنه‌ای است. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
🔥محبوب نابغه ما(۱) ‌ 🔻گاهی در قامت یک ادیب برجسته از میان چند صد رمان‌ خارجی و داخلی که خوانده، برخی
*یک* یازدهم بهمن است؛ در آستانهٔ دههٔ فجر. طبقِ تقویم، باید این روزها برود حرم. مثلِ هر سال. اما امسال، وضعیت به ظاهر متفاوت است. رئیس‌جمهور فاسد و آدم‌کش آمریکا، مقامات غربی و رسانه‌هایشان، چند روزی است که زبان به تهدید گشوده‌اند. تهدیدِ مستقیم. خط و نشان برای حمله و ترور. حرف‌شان را، یا بهتر بگویم آرزوی خام و باطلشان را با صراحت فریاد می‌زنند: «می‌خواهیم کار جمهوری اسلامی را تمام کنیم.» می‌خواستند با «تهدید» نشان دهند وضعیت بحرانی است تا مسئولین را دچار اختلال محاسباتی کنند. می‌خواستند القا کنند که سایه‌ی ترس، این روزها بر سر کشور سنگینی می‌کند. ‌ *دو* صبح شد. خبر آمد. عکس آمد. مثل همیشه رفته است. نه در پناهگاهی که خبیث‌زادگان مدام در رسانه‌هایشان می‌بافند، و نه حتی با تغییر در سبک و برنامه‌ی هر ساله. دقیقاً همان‌جا؛ مرقدِ امام. دقیقاً همان‌طور؛ با همان عبا و قبا. ماشین ایستاد. پیاده شد. قدم زد. بدونِ هیچ هیجانِ اضافه‌ای. اتفاقاً تمامِ پیام، در همین «هیجان نداشتن» است. در همین «عادی بودن». وقتی دشمن دارد فریاد می‌زند و با ناو و موشک و رسانه چنگ و دندان نشان می‌دهد، «سکوت» و «آرامش»، کوبنده‌ترین پاسخ است. ‌ *سه* آمد. مثلِ هر سال. طبقِ «روال». کلمه‌ی عجیبی است این «روال». برای ما شاید یعنی تکرار، اما برای او یعنی «ثبات». یعنی طوفان‌های شما، حتی نسیم هم نیست که بخواهد برنامه‌ی من را به هم بریزد. رفت بالای سرِ «امام». بالای سر پیر و مرادش. بالای سر آن‌که واسطه بودن در این مسیر نورانی را او می‌داند. فاتحه خواند. نماز خواند. آرام. شمرده. بدونِ عجله. این «عجله نکردن»، خودش یک دنیا حرف داشت. پیامی بود برای فرعون‌ها و نمرودها که فکر می‌کنند با تهدید، می‌توانند ضربانِ قلبِ این مرد را بالا ببرند. ‌ *چهار* شجاعتِ عقلانی یعنی همین. این‌که اسیرِ «جوسازی» نشوی. این‌که در محاسبات دشمنت اختلال ایجاد کنی. این‌که به دوستان، فرزندان معنوی و مقلدینت قوت قلب بدهی و دشمنانت را دچار خشم کنی. نوشتم خشم... این خشمِ ناشی از شجاعت و صلابتِ این ولیِ خدا، سرانجام دشمنانش را به جنون می‌کشاند. سرِ مزارِ امام، با آن آرامش و نورانیت نماز خواندن، آن هم در اوجِ تهدیدِ ترور، یک معنایِ ساده دارد: «ما با مرگ رفیقیم؛ شما ما را از چه می‌ترسانید؟» قبل از آنکه در شناسنامه اش«خامنه ای» باشد «حسینی» است؛ اما مهم‌تر از نام شناسنامه‌ای، تمام عمرش را «حسینی» زیسته. چیزی که دشمنانش توان درک و فهم آن را ندارند. ‌ *آخر* چند ساعتی است در بیمارستان نشسته‌ام. در انتظار آن‌که پسرم، «مهدی»، چشمانش را به این جهان بگشاید. رسم نیست برای کسی که هنوز به دنیا نیامده نامه‌ای نگاشته شود... اما مهدی جان می نويسم این چند خط را به حسب ضرورت آن، تا بدانی در این لحظات مهم، مهترین توصیه پدرت برای تو چیست. پسرم! بدان در حال قدم گذاشتن به دنیایی هستی که دو قطب دارد و دو جبهه. رهبر یک طرف، کسی است که همین دیشب اسناد فسادش منتشر شد؛ آن‌چنان که حتی رسانه‌های شیطانی غرب هم از بیانش معذورند. کسی که آن‌قدر خون مظلومان و بی‌پناهان عالم را ریخته که می‌توان با آن تمام دریاها را به رنگ سرخ درآورد. و در طرف دیگر، کسی است که جز خدا را در زندگی‌اش نمی‌بینی. اهل مناجات است. اهل نماز است. ورد زبانش دفاع از مظلومین است و تیزی کلامش فقط برای شیطان و شیطان‌صفتان. ما اسلام را از او یاد گرفته‌ایم. او برای همه آزادگان عالم در این عصر چراغ راه بوده و جز در مقابل خدا، در برابر هیچ‌کس سر خم نکرده است. از خدا می‌خواهم مسیر تو هم، مسیر پاکان و باشرافتانِ عالم باشد. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
اگر بیشتر می‌دیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی می‌شدیم. ما خیلی چیزهای‌مان شبیه هم بود. توی دهه‌ی سوم زندگی بودیم، دخترهای‌مان تقریبا هم سن هستند، مطمئنم هم‌ بازی می‌شدند. ته‌لهجه‌های‌مان، گیلکی بود. هوای لطیف گیلان، نرم‌مان کرده و حدس می‌زنم تو هم اهل تعارف بودی، قلبت رقیق بود و مثل همه‌ی مادرها، جانت برای بچه در می‌رفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت:《 گذاشت بچه‌ش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.》 تو عزیز همسرت، الیاس بودی. برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند، توی مساله‌های زندگی، تنها نباشد. تو راضی شدی نگهبان مرز باشد و اثرش را توی دنیا بگذارد. چه شب‌ها و روزها که نبود. من می‌فهمم که خیلی سخت بود. تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر می‌خواهند. می‌دانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی، ولی تو خیلی کار داشتی، خوش به حالت به خاطر همان سهم هشت‌جزئی توی سینه‌ات. تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشته‌اند آب توی دلت تکان بخورد، و با "بلامیسَر" و "جانِ قوربان" بزرگ شدی. عادت به خشونت نداشتی. شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمده‌ام بنویسم، چشم‌هایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریده‌ام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم. من مدام به آن شب فکر می‌کنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را می‌گویم. از خودم می‌پرسم وقتی می‌دانستی قرار است خیابان‌ها شلوغ شود، چه طور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟ فاطمه جوابم را می‌دهد: 《بعضی همکارا شیفت‌شون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد می‌شه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشته‌ش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.》 می‌دانی؟ فرق من با تو توی همین انتخاب‌هاست. تو می‌توانستی نروی ولی نخواستی پنج‌شنبه شب، بچه‌ی یکی از هم‌وطنانت، روی تخت درمانگاه، تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش بیرون آوردی و بدرقه‌اش کردی برود. آن مرد و زن‌های پنج‌شنبه‌شب را هم دوست داشتی. اصلا آن‌جا بودی که اگر تن‌شان زخم برداشت، مرهم‌شان شوی. من فکر می‌کنم، نمی‌توانستی نروی، چون آن‌قدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود. همه‌اش از خودم می‌پرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشه‌ای درمانگاه، قمه‌زن‌های مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمی‌کردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرف‌تر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیده‌ام وقتی باهمکارهایت از پله‌های اضطراری بالا می‌رفتید، هرجا پنجره می‌دیدی سرت را بیرون می‌دادی، فکر می کردی همسرت صدا را می‌شنود. هرچه توان داشتی می‌گذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را می‌شنیدند که بعضی حرف‌ها را می‌کشید و می‌گفت:《برید، بچه رو ببر. بچه رو ببر.》 تو توی آن لحظه‌ها هم به جای جان خودت، به چشم‌های زینب فکر می‌کردی؟ من فکر می‌کنم تو تمام ثانیه‌های آن روز و شب به زینبت فکر می‌کردی، و به بچه‌های دیگر، آینده‌شان، کشورشان. رفیق صمیمی‌ات، گفت که نامردم‌ها، اول لوله‌ی گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقه‌ی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت بندش آتش درست کردند.گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم‌ به‌ هم‌ زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند، بالا و بالاتر رفت، دو طبقه‌ی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت. شعله‌ها از پنجره‌ها جهید توی طبقه‌ها. فاطمه، به این‌جا که رسید صدایش لرزید:"من فقط می‌گم ای کاش قبل این‌که آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه." فاطمه هم مادر و پرستار است. نمی‌خواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمی‌خواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمی‌خواست که قرآن توی سینه‌ات، مثل قرآن‌های تکه‌تکه‌ی توی مسجدها شوند. می‌دانی مرضیه؟ هیچ جوان‌مردی نمی‌تواند دردکشیدن زن‌ها را تحمل کند. غم و مظلومیتش سنگین است. من فکر می‌کنم تو آن قدر روح مادری‌ات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمی‌شد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدم‌های بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظه‌ای صدایت بزنند، مرامت نمی‌گذارد جواب‌شان را ندهی؛ تو نشان‌ دادی برای مردمت جان می‌دهی. گمانم حضرت مادر، مادری‌هایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن‌ و مادر کشورت شدی دوست من. ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
*چرا دشمن جذابتر است؟* مقدمه‌ای بر شجاعت خودانتقادی و اقدام 🖊 دکتر مریم برادران *اول* این روزها، م
ما یک خطای راهبردی در تبلیغ داشتیم و آن اینکه «تبلیغ خطابی» را جایگزین «زیست مشترک» با مردم کردیم. یعنی گزاره‌های دینی را دائما از شبکه‌های تلویزیون و منبر و ... مستقیماً و مکرراً بیان کردیم؛ اما «زیست مشترک» یعنی همزیستی اخلاقی بلند مدت در زندگی روزمره در کنار مردم را فراموش کردیم. شما الان تلویزیون را ببین ... سمت خدا، محفل، معلی، عمو‌روحانی، سخنرانی‌های صبحگاهی، شبکه قرآن، در کنار اعزام مبلغ، رادیو معارف، تریبون‌های نماز جمعه و... (همه بیان دین به صورت لخت و مستقیم) اما قدم زدن روزمره یک روحانی در محله و سلام کردن به کسبه و ...، اثر دیگری دارد. سفری که به روسیه داشتم، یک امام جماعت در بزرگترین مسجد سن پترزبورگ توجه ما را به خود جلب کرد. اصالتا تاجیکی بود. دو ساعت با او بودیم. یک گزاره دینی بیان نکرد! فقط ادب و متانت و تواضع و پذیرائی. نهایتاً او را به حرف آوردیم. گفت ایران با این شکل و شیوه تبلیغی به سمت سکولاریسم می‌رود! گفتیم: چرا؟ گفت: «شما گزاره‌های دینی را دائماً به مردم می‌گویید. در حالی که پیامبر فقط روز جمعه خطبه‌ای داشت؛ اما در طول هفته با مردم زندگی می‌کرد.» @Sahamnewsorg https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
هزار امید و آرزو هزار فکر و خیال هزار بغض و شادی هزار شاید و اما و اگر و مردمی وفادار و ... بگذریم همه جور آدمی آمده بود. کاش این «همه» را قدر بدانیم و دوست بداریم و هیچوقت روبروی هم صف نکشیم؛ به هیچ قیمتی... که ملت را ملت بدانیم و خودی و ناخودی نکنیم. ‌ ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹یک روانشناس معروف اتریشی تبار آمریکایی با نام آلرس در یکی از کتاب‌های خودش می گوید که انسان‌ها به نیات ما آدمیان شهود دارند ولی متاسفانه در بزرگی این شهود ضعیف می شود ‌ 🔹او با تحقیقات خودش نشان می دهد که بچه ها زودتر از پدر و مادرشان می فهمند این آدم آدم درستی است! و آن آدم آدم نادرستی است. ‌ 🔹مردم ما هم می‌فهمند... ‌ @mostafamalekian https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd